<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584</id><updated>2011-08-25T19:26:39.887+04:30</updated><category term='دلقک بازی'/><category term='احمقانه‏ها'/><category term='شخصی نوشت'/><category term='سیاسی - اجتماعی'/><category term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><category term='داستان کوتاه'/><title type='text'>تخته شاسی</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>57</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-8240350362558597575</id><published>2010-11-15T15:01:00.003+03:30</published><updated>2010-11-15T15:12:34.027+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>تعطیلات کجا میری؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/TOEWcobS13I/AAAAAAAAAlM/RsH6OsZEwbE/s1600/f.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="257" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/TOEWcobS13I/AAAAAAAAAlM/RsH6OsZEwbE/s400/f.jpg" width="400" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;زمان: دو - سه ماه پیش:&lt;br /&gt;یکهو یک چیزی زد به سرمان و یک پستی با عنوان «راه زندگی» در &lt;a href="http://milimal.blogspot.com/"&gt;میلیمال&lt;/a&gt; گذاشتیم. نوشته بودیم :&lt;br /&gt;"&lt;b&gt;در راه زندگی از "مسیر" لذت ببرید، ولی همیشه حواستان باشد که به کجا می‏روید.&lt;/b&gt;"&lt;br /&gt;راستش منظورم این بود که یک تذکر بدهم به خوش گذران‏های بی فکر! میخواستم مثلا به خیال خودم یک تذکری بدهم به اینها که روزهایشان را به عشق و حال میگذرانند. یا مثلا اینها که در روابطشان یک چیزهایی را رعایت نمیکنند. خلاصه همچین مضمون‏هایی در نظرم بود. آمدم انتشارش دهم، گفتم شاید اگر یک عکس هم  کنارش بگذارم جذاب‏تر شود. پیش خودم گفتم این ملت (البته بلانسبت شما) حرف حساب خالی را دوست ندارند. حتماً باید با یک چیز فانی، یک دلقک بازی‏ای، فحش ناموسی، عنصر جنسی‏ای چیزی داشته باشد تا برایشان جذاب باشد. خلاصه در اینترنت گشتم و &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_XyawhcWA664/SiSzbGyRFzI/AAAAAAAAAoc/-Vx2LGW2jZ8/s400/davood6.jpg"&gt;این&lt;/a&gt; عکس را پیدا کردم و بقول آقای الهام با "پی هوتو شاپ" تغییرش دادم تا شد &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/TLFh93GG4sI/AAAAAAAAAlA/m35l485ObKQ/s1600/davood6+copy.jpg"&gt;این &lt;/a&gt;(پیلتر شده)&lt;br /&gt;خلاصه این پست با این تواصیفی که عرض کردم رفت در عالم وبلاگستان فارسی. از عواقب انتشارش اگر بخواهید بدانید، باید بگویم که از همان تاریخ ِ یکی دو ماه پیش تا به امروز، در وبلاگ خودم یعنی میلیمال حتا یک لایک هم نگرفته. گذشته از این هیچ نظری هم برایش ارسال نشده. اما یکسری اتفاقات جالب پیرامونش افتاده که برای خودم بسیار پند آموز و جالب بود. عرض می‏کنم حالا...&lt;br /&gt;آقایی که شما باشید، حدوداً یک ماه پیش در فیسبوک مشغول "چرخه‏چیز" بودم که همان عکس مذبور را دیدم تحت این عنوان: "تعطیلات به کجا می روید؟" در آن موقع که گویا دو سه روزی از انتشارش در فیسبوک میگذشت، حدود 100 لایک و بیش از 200 کامت گرفته بود. ملت موضوع را زده بودند به شوخی و خنده و دلقک بازی و کلاً ماجرا فان شده بود. ما هم خوشحال شدیم که اگر چه نصفه نیمه و برعکس، اما باز بخشی از حرفهایمان مورد استقبال قرار گرفت. گفتیم آدمش اگر ببیند منظورمان را می‏فهمد. &lt;br /&gt;خلاصه باز هم زمان گذشت. همین چند روز پیش داشتیم ماهواره را بالا پایین میکردیم  رسیدیم به این شبکه جدید که می‏گویند گوگوش صاحبش است.  دیدیم باز همان عکس جعلی ما را دارند قاطی عکسهای جالب نمایش می‏دهد. رویمان نشد به خانواده بگوییم این شاهکار را ما خلق کردیم!&lt;br /&gt;سرتان را درد نیاورم. باز هم زمان&amp;nbsp; گذشت تا امروز که داشتم ایمیل‏هایم را چک میکردم. دقیقاً صد و بیست و سه ایمیل داشتم که مربوط بود به یک هفته اخیر. قاطی ایمیل‏ها یک ایمیل نظرم را جلب کرد. &lt;a href="http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/just-friend.html"&gt;استاد پویا&lt;/a&gt; فورواردش کرده بود. باز هم همان عکس بود، منتها این بار با توضیحاتی کاملتر! (عکس بالا)&lt;br /&gt;نوشته بود شهرستان فلان در استان بوشهر! و زیرش هم نگارش انگلیسی بچه های وزارت راه را به سخره گرفته بود و گفته بود که از فلان دولت بیشتر از این هم بر نمی‏آید و ...&lt;br /&gt;شروع کردم باقی ایمیل‏ها را مرور کردن. دیدم که همین ایمیل را سه نفر از دوستان دیگر هم برایم فوروارد کرده‏اند. خلاصه ما دیدیدم اوضاع دارد نا فرم می‏شود. از طرفی دلمان برای مردم شریف استان بوشهر سوخت که انگار دیوار کوتاه‏تر از دیوار ایشان پیدا نکرده‏اند. از یک طرف دیگر دیدیم نمونه خوبیست برای نشان دادن اینکه چگونه یک جمله حرف حساب در دست این مردم به همان کلمه‏ای که در عکس میبینید می رود. گفتیم تا آژانس‏های مسافرتی تور تفریحی به مقصد اینجا راه نیانداخته‏اند، ملت را از این حقیقت آگاه کنیم. هرچند خوب میدانیم که باز هم حرف حساب خریدار ندارد و کسی تحویلمان نمی‏گیرد، فقط خواستیم بدینوسیله ضمن ابراز همدردی با مردم شریف استان بوشهر؛ پایمان را از این جعل اسم بزرگ بکشیم بیرون. همین&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-8240350362558597575?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/8240350362558597575/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html#comment-form' title='12 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8240350362558597575'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8240350362558597575'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/11/blog-post_15.html' title='تعطیلات کجا میری؟!'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/TOEWcobS13I/AAAAAAAAAlM/RsH6OsZEwbE/s72-c/f.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>12</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1294959698920350522</id><published>2010-10-19T09:47:00.002+03:30</published><updated>2010-10-21T19:36:02.294+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>من و اژدهای سه سر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://www.crystalinks.com/dragon.gif" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="285" src="http://www.crystalinks.com/dragon.gif" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;آنوقت‏ها که جوان‏تر بودم، وقتی هنوز قاطی دنیا و کار و بار تحصیل نشده بودم، همیشه با خودم فکر می‏کردم که یک پتانسیل عجیبی برای رشد در وجودم دارم. حس بازیکنی را داشتم که توی رختکن نشسته و قرار است به میدان برود. از آنجاییکه شناختم از دنیای بیرون خیلی محدود و ضعیف بود؛ یک حس خوبی داشتم. فکر می‏کردم آینده متعلق به من است. اصولاً چون بدبختی‏ها را درک نمی‏کردم، خوشبخت بودم. همه چیز داشتم، چون از نداشته‏هایم آگاه نبودم. آن وقت‏ها به لحاظ شخصیتی با الان زیاد تفاوتی نداشتم. نه زیادی شلوغ بودم نه خیلی خجالتی. نه خیلی باهوش نه خیلی احمق. نه خیلی فعال نه خیلی تنبل. خلاصه اینکه یک بچه خیلی معمولی بودم. دنیا برایم جذاب بود. زیاد  کتاب می‏خواندم. کتاب محبوبم داستان "رستم و دیو سپید" بود. خیال پردازی‏های خاص خودم را داشتم، ولی زیاد هم رویایی نبودم.&amp;nbsp; از همه مهمتر اینکه راجع به آینده‏ام زیاد فکر می‏کردم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;یادم هست یکبار که با مادربزرگم تنها بودم، از آنجا که شنیده بودم آدم باید از تجربیات بزرگترهایش استفاده کند، کلی فکر کردم و آخرسر برگشتم پرسیدم: مامان جان! میشه یه سوالی بپرسم؟&lt;br /&gt;گفت بپرس رودوم (به معنای عزیزم در گویش بختیاری)&lt;br /&gt;کمی مکث کردم و گفتم شما عجیب‏ترین چیزی که توی زندگیتون دیدین چی بوده؟&lt;br /&gt;با تعجب سرو پایم را برانداز کرد و گفت: هیچی!&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;یکهو دست و پایم شل شد. این پیرزن برای من مظهر دنیادیدگی بود. حس کسی را پیدا کرده بودم که بلیط بدست سر صف سینما ایستاده و حالا از کسی که دارد از سالن بیرون می‏آید می‏شنود که فیلم بیخود و کسل کننده بوده! حسابی وا رفتم. چند لحظه بعد دوباره با ناامیدی پرسیدم یعنی هیچی ِ هیچی؟!&lt;br /&gt;همینجوری که داشت به گلدان‏هایش ور میرفت گفت نه. دنیا که چیز عجیبی نیست! این را که گفت انگار یک سطل آب یخ ریخته باشند سر من. یک لحظه انگار همه انگیزه‏ام برای شروع زندگی را از دست دادم. فکر کنم این حس را از نگاهم خواند که زود حرفش را تصحیح کرد:&lt;br /&gt;بچه که بودم با خواهرم رفتم از سر چشمه آب بیارم؛ یه اژدها دیدم! &lt;br /&gt;اژدها؟!!&lt;br /&gt;آره اژدها.به این بزرگی بود. سه تا سر داشت و از دهنش آتیش درمیومد. میخواست ما رو بخوره. ما فرار کردیم رفتیم بالا پشتبون، آقام خدا بیامرز رفت و با بیل کشتش!&lt;br /&gt;یعنی اژدهای سه سر رو کشت؟؟&lt;br /&gt;آره آقام خیلی قوی بود. &lt;br /&gt;اه ه ه ه ه .... !!!&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;من این داستان عجیب و غریب را تا همین چند سال پیش باور داشتم. اتفاقاً برای خیلی‏ها هم تعریفش می‏کردم. اگر کسی می‏گفت سر کارت گذاشته‏اند، خیلی قاطع می‏گفتم که نخیر! عین حقیقت است. دلایلش هم اینکه اولاً من تا امروز یک کلمه دروغ از مادر بزرگم نشنیده‏ام، ثانیاً دلیلی ندارد که بزرگ فامیل به من ِ ده-دوازده ساله دروغ بگوید!&lt;br /&gt;نمیدانم دقیقاً کِی بود، ولی بالاخره یک وقتی رسید که یکهو دوزاری‏ام افتاد که همه این داستان دروغ بوده. حالا  شاید عنوان "دروغ" زیاد مناسب این گفتگوی نوه و مادر بزرگ نباشد... احتمالاً بهتر است بگوییم افسانه یا داستان! اما هرچه که بود، من "باورش" کردم. احمقانه بنظر می رسد اما همین دروغ ساده مادر بزرگ مدت‏ها به من امید به زندگی داد. نه اینکه منتظر دیدن اژدها باشم‏ها، نه. همین "افسانه گونه" بودن زندگی امیدوارم می‏کرد. برای من که کتاب محبوبم شاهنامه بود، این نکته که هنوز در دنیا اژدها هست، مترادف بود با اینکه دیو و پری و سیمرغ هم هست. پس لابد رستم و سهرابی هم هست! اگر می‏شود اژدهای سه سر را با بیل کشت، یعنی هر مشکلی را میشود حل کرد، هیچ کاری نشد ندارد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;حالا همه این عقاید از دست رفته. بقول معروف شده‏اند نوستالوژی. من امروز دربدر دنبال یکی می‏گردم که یکی از این دروغ‏ها بگوید. یکی از همین دروغ‏هایی که به آدم امید به زندگی می‏دهد. البته آدم دروغگو زیاد هست، مشکل از من است که سادگی‏ام را از دست داده‏ام. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;• این بخش موزیک وبلاگ هم با ترانه‏ای از AaRON بنام &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/KmYWujip/02_Track_2.html"&gt;Lili&lt;/a&gt;&amp;nbsp;   بروز شد. اگر دانلود کردید لطفاً بنویسید که دوستش داشتید یا نه.&lt;br /&gt;• نقد کوتاهی بر این پست در سایت خبری تحلیلی&lt;a href="http://www.fararu.com/vdccx4qp.2bq4i8laa2.html"&gt; فرارو&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-1294959698920350522?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/1294959698920350522/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html#comment-form' title='21 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1294959698920350522'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1294959698920350522'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/10/blog-post_19.html' title='من و اژدهای سه سر'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>21</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-3516116194209300631</id><published>2010-10-01T00:21:00.003+03:30</published><updated>2010-10-02T09:15:44.294+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>ریش و رقص</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" http-equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 12" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 12" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1.BAD%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1.BAD%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_themedata.thmx" rel="themeData"&gt;&lt;/link&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1.BAD%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C01%5Cclip_colorschememapping.xml" rel="colorSchemeMapping"&gt;&lt;/link&gt;    &lt;m:smallfrac m:val="off"&gt;    &lt;m:dispdef&gt;    &lt;m:lmargin m:val="0"&gt;    &lt;m:rmargin m:val="0"&gt;    &lt;m:defjc m:val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent m:val="1440"&gt;    &lt;m:intlim m:val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim m:val="undOvr"&gt;   &lt;/m:narylim&gt;&lt;/m:intlim&gt; &lt;/m:wrapindent&gt;&lt;style&gt;&lt;!-- /* Font Definitions */ @font-face	{font-family:"Cambria Math";	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;	mso-font-charset:0;	mso-generic-font-family:roman;	mso-font-pitch:variable;	mso-font-signature:-1610611985 1107304683 0 0 159 0;}@font-face	{font-family:Calibri;	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4;	mso-font-charset:0;	mso-generic-font-family:swiss;	mso-font-pitch:variable;	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal	{mso-style-unhide:no;	mso-style-qformat:yes;	mso-style-parent:"";	margin-top:0cm;	margin-right:0cm;	margin-bottom:10.0pt;	margin-left:0cm;	line-height:115%;	mso-pagination:widow-orphan;	font-size:11.0pt;	font-family:"Calibri","sans-serif";	mso-fareast-font-family:Calibri;	mso-bidi-font-family:Arial;	mso-bidi-language:AR-SA;}p	{mso-style-noshow:yes;	mso-style-priority:99;	mso-margin-top-alt:auto;	margin-right:0cm;	mso-margin-bottom-alt:auto;	margin-left:0cm;	mso-pagination:widow-orphan;	font-size:12.0pt;	font-family:"Times New Roman","serif";	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";	mso-bidi-language:AR-SA;}.MsoChpDefault	{mso-style-type:export-only;	mso-default-props:yes;	font-size:10.0pt;	mso-ansi-font-size:10.0pt;	mso-bidi-font-size:10.0pt;	mso-ascii-font-family:Calibri;	mso-fareast-font-family:Calibri;	mso-hansi-font-family:Calibri;	mso-bidi-font-family:Arial;}@page Section1	{size:612.0pt 792.0pt;	margin:72.0pt 72.0pt 72.0pt 72.0pt;	mso-header-margin:35.4pt;	mso-footer-margin:35.4pt;	mso-paper-source:0;}div.Section1	{page:Section1;}--&gt;&lt;/style&gt;  &lt;b&gt;&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;این پست بر اساس یک داستان واقعی نوشته شده که همین چند ساعت پیش اتفاق افتاد&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;دیلینگ دیلینگ دیلینگ (صدای زنگ جدید موبایل من&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;بله؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;سااامو علیکوووم داداششش، خیلی مخلصصم (با خنده&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;سلام عزیزم. چاکرتم. (با لحنی شبیه علامت سوال&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نشناختی خوشکل پسر؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نه شرمنده... بذار فکر کنم الان میگم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;تو مگه فکر هم میکنی (خنده&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نشناختم به جون تو (خنده&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;برو تو قدیمیا&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;حاجی سختش نکن. قطع میکنما &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;حالا قهر نکن، برو تو اونا که اول باهاشون دعوا کردی بعد رفیق شدی&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;بع ع&amp;nbsp; ع ع داش سامان تویی؟ بابا مخلصتم کجایی؟؟! (با حس ذوق مرگ&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;حاجی همین دورو براییم میپلکیم بیکار نباشیم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;بابا دلمون تنگ شده چی شده یادی از ما کردی؟ &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;ما که همیشه یاد دوستان هستیم، شما بی معرفت شدی تحویل نمیگیری&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;گردن من ننداز. چار سال&amp;nbsp; زنگ زدم پیچوندی دیگه از رو رفتم. حالا اونو ولش. خانواده خوبن؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;ای بد نیستن سلام دارن! اتفاقنن شمارتو سخت پیدا کردم. عوض شده؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;آره یه مدته. از کی گرفتی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;زنگ زدم به معراج. اونم نداشت از امیر حسین گرفت. خلاصه دهنمون .. شد تا پیدات کردیم حاجی. نایاب شدی&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;لاید با این مصیبت زنگ زدی برای عروسیت دعوت کنی؟ (خنده&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نه بابا ما شیش سال پیش یه خری سوار شدیم هنوز داریم سکه میندازیم توش (اشاره به مهریه زن طلاق گرفته&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;ای بابا بی خیالش شو. ملت تو شیش سال ده تا زن میگیرن طلاق میدن (خنده&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;یاد بدبختی هامون نندازمون. زنگ زدم بگم اگه خونه ای توی تلیویزیون برنامه دارم ببین&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;اه ؟ بازیگر شدی؟ (تعجب&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نه بابا تو ماهواره&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt; !&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;ماهواره؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;آره حاجی. رفته بودیم ترکیه، کنسرت مونسرت بود. این "تی وی پرشیا وان" یه مسابقه داشت شرکت کردیم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;مسابقه؟!! نکنه مسابقه رقص رو میگی؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;آررره ایول. همونه. بشین ببین چل و پنج دیقه دیگه شروع میشه&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;تو مسابقه رقص شرکت کردی؟؟!! (آیکون کف کردن&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;آره حاجی بهمون نمیخوره؟؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;ببینم مگه دیگه توی بانک نیستی؟&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;چرا. چه ربطی داره؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;خب مشتریاتون نمیبینن؟ رئیستون نمیبینه؟ اخراجت نمیکنن؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نه عمو کی به کیه. اتفاقن مهمون یکی از مشتری ها بودیم اونجا&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;ببینم با همون ریشا رقصیدی؟ آخرین باری که دیدمت پشمالو بودی&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!.&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;نه بابا اونجا اصلاح کردم! حتمن ببینی ها... حالا یا این هفته یا هفته بعد نشون میده. تاتیانا کلی باهام حال کرده بود&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;ایول (همچنان آیکون کف&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;- &lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;داداش خب دیگه! خیلی خوشحال شدم. من باید به هزار نفر زنگ بزنم. فعلن خدافظ&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;دلایل نگارش این پست: (با کسب اجازه از دوستان&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;)&lt;br /&gt;1-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;خواستم بگم همچین دوستانی دارم من&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;2-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;خواستم بگم همچین کارمندان بانکی داریم ما&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;3-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;خواستم بگم همچین ریشوهایی داریم ما. زیاد هم بد نیستن&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;. &lt;br /&gt;3-&lt;span dir="rtl" lang="AR-SA"&gt;خلاصه خواستم بگم همچین ملتی داریم ما. خیلی با صفائیم&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;/span&gt;.&lt;br /&gt;&lt;/m:defjc&gt;&lt;/m:rmargin&gt;&lt;/m:lmargin&gt;&lt;/m:dispdef&gt;&lt;/m:smallfrac&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" style="line-height: normal; margin-left: 18pt;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-3516116194209300631?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/3516116194209300631/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/10/blog-post.html#comment-form' title='22 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3516116194209300631'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3516116194209300631'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/10/blog-post.html' title='ریش و رقص'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>22</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-5272836258800697478</id><published>2010-09-22T11:13:00.003+03:30</published><updated>2010-09-22T22:25:09.194+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>نمایشگاه خیریه یاوری سبز</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://img1.liveinternet.ru/images/attach/b/0/9927/9927204_Green_cat_by_Marji4x.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://img1.liveinternet.ru/images/attach/b/0/9927/9927204_Green_cat_by_Marji4x.jpg" width="296" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;سلام ملت ! &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;پنجشنبه هفته آینده، یعنی &lt;strong&gt;هشتم مهر ماه&amp;nbsp;هشتاد و نه،&lt;/strong&gt;&amp;nbsp; یکبار دیگه &lt;b style="color: #274e13;"&gt;نمایشگاه خیریه موسسه یاوری سبز&lt;/b&gt; برگزار میشه. محل نمایشگاه هم اینجاست:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;خیابون ویلا (نجات الهی)، پارک ورشو- تالار اجتماعات فرهنگسرای ورشو ( از ساعت پنج تا هفت بعد از ظهر)&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;توضیحات :&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;موسسه خیریه یاوری سبز یک مجموعه خود جوش و غیر دولتیه که با همکاری یه عده آدم معمولی مثل من و شما اداره میشه و هدفش شناسایی نیازمندان واقعی (خصوصاً بچه‏ها) و کمک به اونهاست برای اینکه اگه توی کودکی سختی و فقر رو تجربه کردن، لااقل به مدد آموزشها و امکانات علمی و فرهنگی که بهشون داده میشه بتونن آینده‏ی بهتری برای خودشون بسازن. تلاش گردانندگان این مجموعه بر اینه که بچه‏های تحت پوشش زمینه رشد و پیشرفت رو پیدا کنن و بتونن زندگی سالم و خوبی داشته باشن که بنظر من واقعاً کار خوبیه و انشاالله که برای گردانندگان و خیرین بدون اجر هم نمیمونه.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;اما با توجه به رسیدن زمان بازگشایی مدارس و لزوم همکاری و همیاری برای تهیه و توزیع اقلام مورد نیاز بچه‏ها و خانواده‏های تحت پوشش برای سال تحصیلی جدید، مسئولین خیریه تصمیم به پرپایی نمایشگاهی برای جمع آوری کمک‏های مردمی گرفتن.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;توی این مراسم هم مثل سالهای گذشته علاوه بر معرفی موسسه و آشنایی با مددجویان، برنامه‏هایی مثل اجرای زنده موسیقی و فروش غذاهای خونگی و صنایع دستی و زیور آلات و ... هم اجرا میشه که البته تمام عواید اون صرف امور خیریه میشه. شرکت عموم توی این برنامه آزاده و شما میتونین بهمراه دوستان و خانواده توی این کار انساندوستانه سهیم باشین. اگه هم به نوعی شرایطش رو دارین که توی فعالیت‏های موسسه شریک باشین (مثل کمک در تهیه و پخش ارزاق یا آموزش بچه‏های تحت پوشش و ...)&amp;nbsp; همونجا به مسئولین اعلام کنین تا زمینه همکاریتون با این موسسه خیریه فراهم بشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;خلاصه اینکه اگه میتونین و وقتش رو دارین حتماً شرکت کنین و از این فرصت (هرچند با یه خرید هزار تومنی) استفاده کنین. دیگه از ما گفتن بود. فردای قیامت همین چیزهاست که بدردتون میخوره. D:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;پانوشت:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;اگه دارین به ربط عکس و مطلب فکر میکنین زیاد به خودتون فشار نیارین. دیدم نگاه نافذی داره، سبز هم که هست؛ گفتم شاید موثر باشه. هی نمیخواین بیاین، هی نگاه گربهه میاد تو ذهنتون ترغیب به اومدن میشین. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;پانوشت 2:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;لطفا از طریق ایمیل، فیس بوک، گودر، از طریق دیداری یا گفتاری، از طریق دود، کفتر کاکل بسر یا هرچیز دیگه‏ای که امکانش رو دارین این خبر رو بگوش دوستان و آشنایانتون هم برسونین. رسانه شمایید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-5272836258800697478?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/5272836258800697478/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html#comment-form' title='8 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/5272836258800697478'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/5272836258800697478'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/09/blog-post_22.html' title='نمایشگاه خیریه یاوری سبز'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>8</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-8878526865751422089</id><published>2010-09-07T12:57:00.000+04:30</published><updated>2010-09-07T12:57:37.375+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>غول چراغ جادو، خودم هستم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/TIXzqNRQBCI/AAAAAAAAAkk/v9RgPUbIwis/s1600/GML02.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/TIXzqNRQBCI/AAAAAAAAAkk/v9RgPUbIwis/s320/GML02.jpg" width="279" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;آرزو برای من یک واژه نوستالوژیکه. زمانی بود که من هم مث همه بچه‏های دیگه مینشستم و ساعت‏ها به آرزوهام فکر میکردم. نمیدونم الان دنیای بچه‏ها عوض شده یا نه، ولی اون زمونها انگار مد بود که همه بچه‏ها آرزویی داشته باشن. آرزوهایی که لزوماً باید یک چند ده سالی میگذشت تا رنگ واقعیت بگیرن. شاید از همون وقتا من و تو، عادت کردیم همه چیز رو خارق‏العاده بخوایم. انقدر به آرزوهامون پر و بال میدادیم که دیگه ساختنشون از عهده خودمون خارج بشه و برای بدست اوردنشون دست به دامن عالم غیب و جن و پری و فرشته بشیم. اگه من و تو بلد بودیم درست آرزو کنیم، باور کن کمتر بدبختی میکشیدیم. کمتر آویزون این امام و اون امامزاده میشدیم. کمتر دپرس میشدیم و خیلی بیشتر از این شاد بودیم... بگذریم. &lt;br /&gt;داشتم از آرزوها میگفتم. یکی از متداول‏ترین آرزوهای اون زمان همین بود که مینشستیم دور هم و درباره شغل آینده‏مون خیال پردازی می‏کردیم. از دخترها خبر ندارم، ولی توی جمع پسرونه، تا جایی که یادم هست نود درصد میخواستن خلبان بشن. از اون ده درصد باقی مونده یک عده میخواستن دکتر بشن، بقیه هم پلیس و یا مهندس. حالا شما ببینید که با احتساب تعداد خلبان‏ها و دکترهای واقعی جامعه، همین الان ما چه تعداد آدم بزرگ داریم که به اولین آرمان زندگیشون نرسیدن! اینا همش عواقب داره. حالا من وارد بحث عواقبش نمیشم. فقط میخوام بگم آدم باید بیشتر حواسش به آرزوهاش باشه. شاید اونطور که از قدیم گفتن آرزو بر جوانان عیب نباشه، ولی قطعاً پروروندن آرزوهای محال یا خیلی دور از دسترس برای خودت و بقیه، میتونه مخرب باشه.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;حالا من، بعد از مدتها دارم داشتن ِ آرزوهای واقعی رو تمرین میکنم. این روزها من به خودم دخیل میبندم. یک چیزهایی رو نذر خودم میکنم. حاجت هم میگیرم، خیلی زیاد. خیلی بیشتر از هر امامزاده‏ای که فکرش را بکنید. اصولاً برآورده شدن آرزو یک فرمول ساده داره. اون هم اینه که که اولاً آرزو معقول باشه، ثانیاً مرجعی که آرزو را پیشش میبرید، توانایی و قدرت برآورده کردنش (و البته میل به این کار رو هم) داشته باشه. مثال زنده‏اش اینکه اگر همین الان ازم بپرسید که بزرگترین آرزوم چیه، فوری میگم اینه که توی یکی از همین جنگل شمال چادر بزنم و بشینم پای آتیش سوسیس کباب کنم. بعدش هم دراز بکشم دم ِ چادر و به صدای جنگل گوش بدم. همین. الان آرزوم فقط همینه. بزودی هم برآورده میشه.&lt;br /&gt;من امروز در حد توانایی و قدرت خودم آرزو میکنم. یاد گرفتم که به خودم دخیل ببندم و از خودم حاجت بخوام. برای قدرت‏های خودم خیالبافی نمی‏کنم، من محدودیت‏های خودم رو درک میکنم. گاهی هم میشینم و خودم رو متقاعد میکنم که عزیزِ من، به فلان دلایل، این آرزو امکان نداره برآورده بشه. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;میخواستم بگم من غول چراغ آرزوهای خودم هستم که گاهی بدون اینکه بقیه بخوان، آرزوهای کوچیک اونها رو هم برآورده میکنم. آرزوهایی مثل خریدن یه مداد خوشکل برای بچه همسایه، یه شاخه گل برای مامان، یه جمله محبت آمیز به کسی که دوست داره بشنوه، یا یه فال ِ حافظ که پشت چراغ قرمز از دختر هشت ساله‏ای میخرم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;خلاصه اینکه اینروزها من آرزو میکنم  و خودم برآورده‏شون میکنم. شما هم خوشحال باشید که از نفرات ایستاده در صف برآورده شدن آرزوها در محضر خدا، یکی کم شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: x-small;"&gt;پیشنهاد: این موزیکی که در ستون سمت&amp;nbsp; راست و زیر عنوان "موزیک ماه" قرار گرفته، ارزش دانلود و بارها شنیدن رو داره.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-8878526865751422089?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/8878526865751422089/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/09/blog-post.html#comment-form' title='24 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8878526865751422089'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8878526865751422089'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/09/blog-post.html' title='غول چراغ جادو، خودم هستم'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/TIXzqNRQBCI/AAAAAAAAAkk/v9RgPUbIwis/s72-c/GML02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1031952093992236663</id><published>2010-08-28T15:58:00.000+04:30</published><updated>2010-08-28T15:58:26.320+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>مرد درجه دو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;روی کاناپه ولو شدم و همینطوری که با یه دستم دسمال کاغذی رو تو دماغم میچرخونم، با اون یکی دست کانال‏های ماهواره رو بالا پایین میکنم. بخاطر ضعیف شدن باطری‏های ریموت، انقدر دکمه‏ها رو فشار میدم که احساس میکنم الان یا دستم میشکنه یا این ریموت بدبخت. راستش توی این شرایط کاری بهتر از این ازم بر نمیاد. ظهر جمعه‏س و بد جور هم سرما خوردم. چشمام قیلی ویلی میره ولی صدای جیغ‏های ممتد طوطی همسایه نمیذاره بخوابم. عجیبه که این پرنده شب‏ها هم تعطیلی نداره. یهو میبینی ساعت دو نصفه شب دلش میگیره و میزنه زیر آواز. حالا نخون کی بخون. اونایی که طوطی داشتن میدونن که سرو صدای طوطی کلاً ریتم یکنواختی نداره که بهش عادت کنی یا ازش لذت ببری. هرچی به ذهنش میرسه میخونه. یه جورایی بداهه نوازه. خلاصه این طوطیه آسایش رو از ما صلب کرده. این رو هم بگم که بجز طوطی اگه هر موجود دیگه‏ای بود تا حالا حتماً یا اونو کشته بودم یا صاحبش رو.  ولی از اونجایی که من به طوطی جماعت تعلق خاطر دارم و یه جورهایی احساس میکنم یه دِینی گردن من دارن، بی‏خیال کشتنشون شدم. یه جورایی رابطه ما رابطه عشق و نفرته. یعنی هم از صداش لذت میبرم، هم عذاب میکشم. عشق‏ها خیلی وقتا با عذاب همراه میشن. بهرحال...&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;توی همین حال و احوال بودم و هنوز داشتم کانال‏ها رو عوض میکردم که با دیدن یه صحنه روی یکی از کانال‏ها واسادم. از خدا که پنهون نیس، از شما چه پنهون یه خانومی بود با موهای صاف ِمشکی و چشمای درشت و ابروهای کمونی و قد بلند، یه نگاه غریبی به دوربین مینداخت که ناخوداگاه منو یاد اسمایلی ;;)  مینداخت. همچین یه لبخند ژکوندی هم گوشه لبش نقش بسته بود و یه لباس باز ِ روزه باطل کن هم پوشیده بود و واساده بود گوشه استخر و همینجوری که باد زلفاشو تو هوا پخش میکرد، زل زده بود به دوربین.&lt;br /&gt;من داشتم فکر میکردم که جریان این چیه؟ یارو خوانندس؟؟ بازیگره؟؟ مجری‏ای چیزیه؟ توی همین فکرا بودم که زاویه دوربین چرخید و یه اتوبوس سفید رو نشون داد که اومد آروم کمی جلوتر از اون خانومه پارک کرد. در اتوبوس باز شد و چند تا "مرد معمولی" ازش پیاده شدن.این یاروها ظاهراً یا دچار اضافه وزن بودن، یا استیل ضایع و چپل‏چلاقی داشتن، یا سنشون بالا بود، یا خیلی بدتیپ بودن. بهرحال بعداَ متوجه شدم اینا "مردهای درجه 2" هستن. یادم اومد که این همون برنامه حال بهم زنیه که چند سال پیش هم دیده بودم. منتها اون موقع برعکس بود. یعنی یه پسر خوشتیپ بود و یه جماعت دختر عمله که میخواستن مخ این پسره رو بزنن.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;اصل کلی برنامه تا اونجایی که من فهمیدم اینجوریه که اون خانوم که اینجا "دختر درجه 1" محسوب میشه، توی یه مدتی که احتمالاً چند هفته ای طول میکشه، باید بصورت تک تک و یا گروهی با این جماعت ِ ذکور درجه دو لـاس بزنه و خلاصه بالا پایینشون کنه و بعد دونه دونه از بین اینا یه عده رو حذف میکنه تا در نهایت یک نفر باقی میمونه. بعد، اون یک نفری که باقی مونده، باید از بین "عشق" و "پول" یکی رو انتخاب کنه. یعنی یا دس ِ دختره رو بگیره و ببره خونشون، یا یه میلیون دلار پول نقد بگیره و دختره رو مث آشغال پرتش کنه بیرون. &lt;br /&gt;من داشتم فکر میکردم یعنی هیچ احمقی هم پیدا میشه که بین یک میلیون دلار پول و اون دختره، دومی رو انتخاب کنه؟! نه اینکه این حرفو رو هوا بزنم‏ها، نه . دلیل منطقی دارم. اولین دلیل اینه که یه مرد با داشتن یه میلیون دلار، دیگه مرد درجه دو نیست. وقتی هم که درجه یک باشی، نیازی به شرکت در این رقابتهای پیچیده نیست. اما دلیل مهمتر و منطقی تر اینکه، یک میلیون دلار رو اگه بذاری گوشه خونه، ده سال دیگه هم که برش داری هنوز همون یک میلیون دلاره. ولی این دختره ... اصن ولش کنین. حوصله سرشاخ شدن با ملت رو ندارم. میخواستم بگم که من اگه یه روز توی همچین مسابقه‏ای شرکت کنم و روی سکوی قهرمانی واستم، با این انگشت وسطیه اینجوری محکم میزنم روی ســینه دختره میگم من دیجه تو رو نمیخوام. میفهمی؟ نمیخوامت. بعد یه میلیون دلارو برمیدارم میرم همه دخترای فامیلشون رو عقد میکنم تا بیشتر دماغش بسوزه. تا یاد بگیره که دیگه ملت رو از روی تیپ و قیافشون رتبه بندی و حذف نکنه. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-1031952093992236663?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/1031952093992236663/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/08/blog-post.html#comment-form' title='25 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1031952093992236663'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1031952093992236663'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/08/blog-post.html' title='مرد درجه دو'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-7249432012444016717</id><published>2010-07-20T17:19:00.004+04:30</published><updated>2010-08-01T08:26:36.626+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><title type='text'>بو بازی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://everydayfacts.files.wordpress.com/2009/03/kate-moss-kate-summer-time-perfume.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="198" src="http://everydayfacts.files.wordpress.com/2009/03/kate-moss-kate-summer-time-perfume.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;از وقتی یادم میاد، به بوها خیلی حساس بودم. البته من این قضیه رو از مامانم به ارث بردم. یادم هست بچه که بودم وقتی عصر تابستون خسته و کوفته از کوچه میومدم تو خونه، هنوز کفشامو درنیوورده بودم که مامان میگفت بازم آتیش بازی کردی؟ یا اینکه باز خودتو کجا خاکی کردی؟ جالب اینجاست که اینا رو از روی ظاهرم نمیگفت، از روی بویی که میدادم میفهمید. بهرحال ما خانوادگی شامه خیلی قوی‏ای داریم.  &lt;br /&gt;از چند سال پیش به اینور، این قدرت شامه قوی با یه چیز مرموز دیگه ترکیب شده. البته شاید قبلش هم این استعداد رو داشتم، ولی متوجهش نبودم. داستان جالبی داره، حالا من میگم شما حالشو ببرین:&lt;br /&gt;ماجرا برمی‏گرده به هفت – هشت سال پیش، یعنی درست همون وقتا که عقاید مذهبی داشتم. یه شب تابستونی، ساعت حدوداً سه بعد از نیمه شب بود. خب طبیعتاٌ اون موقع منم مثل هر پسر خوب دیگه‏ای خواب بودم. یه دفعه توی خواب، احساس کردم یه بویی میاد. اولش بو ضعیف بود، بعد کم کم قوی شد. بوی یه جور عطر زنونه بود. عجب بویی هم بود. از این عطرهای کلینیک بود. من عاشق بوی کلینیک بودم. یعنی به میمون هم عطر کلینیک میزدی عاشقش میشدم. جوون بودیم دیگه. توی عالم خواب، احساس کردم که حتماً بخاطر نماز و روزه‏هایی که گرفتم یه حوری بهشتی برام ارسال شده. چشمام پره اشک شده بود و خودم رو برای چشیدن این میوه بهشتی آماده میکردم که بو هی بیشتر شد. دیگه انقدر زیاد شد که از شدت بو از خواب پریدم، ولی هرچی اینور اونور رو نگاه کردم خبری از حوری نبود. بو هم قطع شده بود و توی اطاق هم هیچ نشونی از درو داف بهشتی نبود، پس دوباره کپه مرگم رو گذاشتم و زود خوابم برد. همینجوری که بیشتر توی عالم خواب غرق میشدم، بو دوباره بیشتر می شد. فکر کردم که حتمن یکی از حوری‏های بهشتی نصفه شبی با من شوخیش گرفته و میاد بالای سرم، بعد همین که بیدار میشم میره قایم میشه! خلاصه بو انقدر زیاد شد که دوباره از خواب پریدم و خسته و سرگردون رفتم توی آشپزخونه. چراغ رو روشن کردم و یه راست رفتم سمت یخچال. هنوز داشتم توی یخچال دنبال بطری آب میگشتم که اون اتفاق افتاد. زنگ خونه به صدا دراومد.&lt;br /&gt;دیگه شک نداشتم که مورد عنایت حضرت حق قرار گرفتم و یه خبرایی هست. من هنوز توی این فکر بودم که اول سجده شکر بجا بیارم یا در رو باز کنم، که با دیدن چهره متعجب و خواب آلود بقیه اعضای خانواده، فهمیدم که این نعمت هرچی که هست فقط برای من ارسال نشده و بقیه هم توش سهیم هستن. &lt;br /&gt;خلاصه در رو باز کردیم و حوری مورد نظر همراه 2 تا بچه و شوهرش اومد تو. یکی از اقوام بود که گویا اتفاقی از یه شهری میرفته یه شهر دیگه، بعد یهو تصمیم گرفتن شب رو بیان خونه ما. ولی از اونجایی که نصف شب بوده خجالت میکشیدن زنگ بزنن، حوری و خانواده همینجوری دم در مونده بودن تا من چراغ آشپزخونه رو روشن میکنم. بعد جرات کرده بودن و زنگ زده بودن. از اون وقت به بعد، برای من عادت شده که یه ساعت قبل از دیدن آدما، بوی عطرشون رو حس کنم!&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;پانوشت: راستی اون خانومه عطر کلینیک زده بود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-7249432012444016717?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/7249432012444016717/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/07/blog-post_20.html#comment-form' title='47 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7249432012444016717'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7249432012444016717'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/07/blog-post_20.html' title='بو بازی'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>47</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-3401165700594511193</id><published>2010-07-17T17:17:00.000+04:30</published><updated>2010-07-17T17:17:05.860+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>روزمره‏های حاجی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;هرچیزی یه دورانی داره. یه تاریخ مصرفی داره. یه حد و اندازه‏ای داره. یه دوران شروع و فراز فرودی داره. توی یه دوره زمانی با یه چیزی خیلی خوشحالی، یه کسی رو خیلی دوست داری، یه غذایی رو خیلی با اشتها میخوری، ولی بعدش به مرور عوض میشه. حتی ممکنه یه روزی برسه که حاضر نباشی چیزی رو که یه دوره‏ای اونقدر باهاش حال میکردی، حتی برای یه لحظه دیگه تکرار بشه. مثلاً خود من! یادم هست یه زمانی عاشق فوتبال بودم. اون هم نه فوتبال آلمان و انگلیس و ایتالیا، عاشق همین فوتبال آب دوغ خیاری کشور خودمون بودم. اون وقت‏ها یکی از افتخاراتم این بود که با جواد زرینچه همسایه بودیم و یکی از افتخارات زندگیم این بود که یک شب که سرکوچه وایساده بودم "آقا جواد" باهام سلام علیک کرده بود و بهم سفارش کرده بود که هوای دوتابچه‏هاش رو داشه باشم. حتی یه شب که واسه خرید رفته بودم بقالی، از دیدن علیرضا اکبرپور نزدیک بود ذوق مرگ بشم. اون هم وقتی که یکسال بود فوتبالش تموم شده بود و یه پاش هم میلنگید. از بازیکن‏های استقلال و پرسپولیس گرفته تا بوقچی‏های تراکتورسازی تبریز و توپ جمع‏کن‏های صنعت نفت، همه رو به اسم کوچیک میشناختم. البته یه وقتهایی هم برای اینکه از بچه‏های محل عقب نمونم مینشستم فوتبال‏های خارجی رو میدیدم و اسم بازیکن‏ها رو حفظ می‏کردم که فرداش بتونم تو بحث دوستام شرکت کنم. حتی یه بار با یه اسپری مشکی، کلمه  FIGOرو روی دیوار مرمر همسایه نوشتم.اون هم با ابعادی تقریباً به اندازه قد خودم. اون وقت‏ها هرشب تا ساعت یک و دو توی کوچه بغل چارتا نوجون مث خودم میموندم و چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم اون هم با دمپایی و بعضاً پیژامه. دویس تومن میدادیم تخمه میخریدیم و همینطوری که صدای چلق و چولوق تخمه شکستنمون کوچه رو ورمیداشت ملت رو دست مینداختیم.&lt;br /&gt;یکی دو سال بعدش بواسطه یک سری ارتباطات، دوز مذهب خونم زد بالا. انقدر بالا که یکبار نزدیک بود بخاطر یک جوک در رابطه با "ابولفظل"، یکی از دوست‏هام رو بکشم. بله. باورتون بشه یا نه، همین منی که الان برای نگه داشتن اعتقادم به "خدا" با خودم کلنجار میرم، یه زمانی تا خرخره توی عقاید مذهبی بودم. انگشتر "شرف شمس" مینداختم و نماز اول وقتم ترک نمیشد. به هر مناسبت عذاداری و کوفت و زهرمار دیگه لباس مشکی گشاد میپوشیدم و وقتی جلوی در امامزاده صالح می‏ایستادم مو به تنم سیخ میشد. برای این امام و اون امامزاده نذر می‏کردم و با پای چپ میرفتم تو مستراح.&lt;br /&gt;چند سال بعد از این، دقیقاً نقطه روبروی این قضیه قرار گرفتم. یعنی کافی بود یکی اراده کنه دوکلمه راجع به زیبایی دین و مذهب و خدا و پیغمبر (حالا از هر دین و مذهبی که میخواد باشه) پیش من حرف بزنه تا جفت پا بیام تو دهنش. خلاصه یه مدتی هم اینجوری بودم تا اینکه آخرش تصمیم گرفتم به عقاید ملت احترام بذارم. (البته تا جایی که وارد حریم خصوصی من نشدن). الان هم همین حالت ادامه داره تا ببینم بعداً چی پیش میاد.&lt;br /&gt;حالا همه اینها رو گفتم که برسم به اینجا. آقا لپ کلوم اینه که دیگه مث قبلنا زیاد دل و دماغم به سمت وبلاگ نویسی نمیره. راستش یه زمانی خیلی داغ بودم. خوراکم این بود که زود بیام وبلاگم رو آپ کنم و کامنت‏هام رو بخونم. یعنی خدا نمی‏کرد یکی واسم کامنت میذاشت، میرفتم تا ته هفت نسل پشتش رو درمیووردم ببینم کی بوده و انگیزه درونیش از کامنت گذاری چی بوده. ولی حالا نه. بقول "بردیا20‏" خدا بیامرز (و "پنگول20‏" جدید ) پر و بالم چیده شده. دیگه حسش رو ندارم. الان هم یه مدته یه ندای شیطانی داره تو گوشم نجوا میکنه که طی یه اقدام متحیرالعقول وبلاگ رو از صحنه روزگار حذف کنم. از اون ور یه حس دیگه داره زور میزنه که واسه روز مبادا توی آب نمک نیگهش دارم. &lt;br /&gt;حالا اینجوری نگاه نکنین. آدمه دیگه. نیاز به تغییر و تنوع داره. راستش فعلاً برای انجام تغییر دیواری کوتاه تر از تخته شاسی پیدا نکرم! خلاصه اگه یه وقت اومدین دیدین تخته شاسی جوون مرگ شده زیاد تعجب نکنین. نرین بگین یارو بی‏معرفت بود گذاشت و رفت. کسی چه میدونه. شاید یه وقت دیگه، یه جور دیگه، با یه اسم دیگه و یه ادبیات دیگه از یه جای دیگه سردراوردم. شاید اینجوری بهتر باشه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-3401165700594511193?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/3401165700594511193/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/07/blog-post_17.html#comment-form' title='36 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3401165700594511193'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3401165700594511193'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/07/blog-post_17.html' title='روزمره‏های حاجی'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>36</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-5388033953184574362</id><published>2010-07-06T11:16:00.000+04:30</published><updated>2010-07-06T11:16:51.171+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>هـوس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;همینجوری یکراست سرش را انداخته پایین و مردم را کنار میزند تا به وسط واگن برسد. دنبال یک جای خالی می‏گردد که کیسه بزرگ سیاهش را روی زمین بگذارد. روبری من که می رسد کیسه‏اش را زمین میگذارد. دستی در جیبش می‏کند که از جای پول‏ها مطمئن شود. بعد با دو دست شلوارش را بالا می‏کشد. یک پیراهن سفید گشاد پوشیده و لپهای سفت و آفتاب سوخته‏ای دارد. بنظر ده-دوازده ساله می‏آید. از این بچه‏های تپل‏ پررو است. &lt;br /&gt;همین چند دقیقه پیش وارد مترو شدم. مترو برای من آخر خط است. یعنی اگر هیچ راه دیگری برای رفتن نباشد سوار مترو می‏شوم. وارد قطار که شدم، برای پیدا کردن جای خالی با ناامیدی نگاهی به اطراف انداختم. طبق معمول هیچ صندلی خالی‏ای نبود. سعی کردم از روی قیافه‏های ملت پیش بینی کنم که کدامشان در ایستگاه‏های بعد پیاده می‏شوند. قبلاً چند بار اینکار را کرده‏ام و تجربه‏اش را دارم. اینهایی که می‏خواهند پیاده بشوند معمولاً بیشتر از بقیه تکان میخورند و نگاهشان بیشتر به اینور و آنور میچرخد. بیشترشان هم در ایستگاه قبل از ایستگاه مقصد، با دقت تابلوی نام ایستگاه را نگاه میکنند تا مطمئن شوند که جا نمیمانند. خلاصه از روی همین نشانه‏ها یک زن و شوهر جوان را نشان میکنم و دقیقاً روبرویشان می ایستم. یاد برنامه مستندی که شب قبل دیده‏ام می‏افتم .شده‏ام مثل همان جغدی که سه ساعت به لانه موش چشم دوخته بود تا بیرون بیاید. انتظار من اما زیاد طولانی نشد. زوج جوان یک ایستگاه بعد پیاده شدند.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;حالا من درست سر جای آن مرد نشسته‏ام و یک دختر هم به لطف دختر بودنش از ته واگن آمده و نشسته بغل دستم. پسربچه تپل دست در کیسه‏اش می‏کند و یک رشته نوار پلاستیکی در می‏آورد. نوارها را از شانه اش آویزان میکند و مثل یک ضبط صوت شروع میکند به تبلیغ کردن: "لواشک لقمه‏ای ترششش (حرف شین‏اش می‏زند) و خوششمزه. لواششکای تازه بهداششتی دارم. بیست تاشش هم هزار تومنه. پروانه ساخت و پروانه بهره برداری هم داره. بیست تاشش هزار تومنه." چند لحظه بعد دختر بغل دستی بدون اینکه حرفی بزند یک هزار تومانی میگیرد به سمت بچه و او هم مشغول جدا کردن لواشک ها میشود. من همچنان مقاومت میکنم. سعی می‏کنم به خودم القاء کنم که اینها غیربهداشتی و آلوده است؛ ولی فایده ای ندارد. بخش منطقی ذهنم برای فرار از خرید، صحنه‏های دلدرد و دلپیچه و گلاب به رویتان اسهال را در ذهنم تداعی می‏کند. ولی این یکی هم فایده ندارد. آدم وقتی بخواهد خودش را به انجام کار احمقانه ای متقاعد کند، هیچ چیز نمیتواند جلویش را بگیرد. آخر ِ سر برای اینکه خودم را راضی به خربد کنم، یک رشته از لواشک‏های آویزان شده از شانه پسر تپل را بدست میگیرم تا بلکه ِ نوشته‏های رویش یک بهانه‏ای برای خرید بدستم بدهد. &lt;br /&gt;نام تجاری لواشک‏ها «جومونگ» است. روی بسته بندیشان هم عکس‏هایی از بانو سوسانو، جومونگ و برادرانش و بقیه بازیگران آن سریال کذایی چاپ شده. پسر بچه تپل وقتی میبیند برای خرید دو دل هستم، دوباره با تاکید بیشتر می‏گوید که پروانه ساخت و بهداشت هم دارد و با دست یک شماره را نشانم می‏دهد. با اعتماد بنفس خاصی اضافه می‏کند: "ما از دست نمیخریم. خودمون مستقیم از در ِ کارخونه میاریم. تازه تازه هم هست." یکجوری میگوید «کارخانه» که آدم تصویر یک ساختمان عظیم با چندصد کارگر و دودکش‏های بزرگ در ذهنش نقش میبندد. انگار نه انگار که منظورش از کارخانه یکی از همین کارگاههای حومه شهر است که چهارتا افغانی مینشینند و آلوچه‏های فاسد را با رنگِ‏غذا واسید سیتریک قاطی می‏کنند و «سوسک» هم دوست داشتنی‏ترین موجودی است که از درودیوارشان آویزان است. ولی اینها هم نمیتوانند جلوی قدرت این عشق هوس آلود به «لواشک» را بگیرند. دست آخر طاقتم را از دست میدهم و به یکی از این ریسمان‏های پلاستیکی چنگ میزنم. هزار تومانی را میگذارم کف دست پسرک لپ قرمز و با عجله رشته دراز لواشک‏ها را در کیفم فرو میکنم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;امروز باقی مانده لواشک‏ها هنوز در کشوی میز کارم است و هرازگاهی که خیلی خسته یا کلافه باشم یک «بانو سوسانو» یا جومونگ‏اش را باز میکنم و لذتش را می‏برم. گاهی وقت‏ها هم خوب است که آدم تسلیم هوس‏ها بشود! گاهی نباید از عواقب و فرداها ترسید. کسی چه می‏داند؛ شاید اصلاً فردایی در کار نباشد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-5388033953184574362?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/5388033953184574362/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/07/blog-post.html#comment-form' title='24 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/5388033953184574362'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/5388033953184574362'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/07/blog-post.html' title='هـوس'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-431272424898931601</id><published>2010-06-27T11:59:00.001+04:30</published><updated>2010-06-27T12:04:29.484+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>این شیشه نوشابه‏های نازنین</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;مشکل اینجاست که مغز ما هم مثل کامپیوتر عمل می‏کند. بهتر بگویم، کامپیوتر مثل مغز ما عمل می‏کند.یعنی اینکه مغز ما هم مثل یک کامپیوتر، برای درک یک ورودی جدید، از داشته‏های خودش کمک می گیرد، نه از آن ورودی جدید! همین نکتهء بظاهر کوچک، عامل خیلی از اختلاف نظرها، درک نکردن‏ها، و بعضاً دعواها و مشاجرات است.&lt;br /&gt;مثلا" وقتی یک نفر می‏نشیند و راجع به کتک مفصلی که دیشب در خیابان خورده برایتان تعریف می‏کند، شما در ضمیر ناخودآگاهتان بدترین کتکی که خورده‏اید را تصور می‏کنید و حرف او را با آن معیار می‏سنجید. بنابراین درک شما از حرف‏های طرف مقابل، نمیتواند خیلی با تجربه‏های شخصی‏تان تفاوت داشته باشد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;به همین ترتیب اگر کسی پیدا شود و بگوید که شیشه نوشابه به ماتحتش فرو کرده‏اند، اگر قبلاً شیشه نوشابه به فلان جایتان نرفته باشد، عمراً نمی‏فهمید که او واقعاً چه حسی داشته. ولی از آنجایی که مغز آدمها مغرور است و سخت به ناتوانی‏اش اعتراف می‏کند، جر زنی می‏کند. می‏آید آن را با چیزی (تجربه‏ای) مشابه اندازه گیری می‏کند. در آن صورت «ممکن است» که ته ذهنتان این تجربه را "دردناک، اما با کمی لذت" تصور کنید.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;البته این مثال نمونه بارزش بود، (یا بقول دوستان مثال ِ لـُری‏اش بود)، ولی در مورد سایر مسائل هم همینطور است. مضامینی مثل عشق، نفرت، امید و نا امیدی، حس انتقام جویی، تشنگی و گرسنگی، ترس، اطمینان، و هزار کوفت و ذهر مار دیگر هم جزو همین دسته هستند. شاید برای همین است که بعضی‏ها می‏گویند "در جهان همه چیز نسبی است".&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;حقیقتش این است که در جهان ِ واقعی هیچ چیز نسبی نیست. هیچ چیز، بجز درک ما از محیط پیرامون. باید بپذیریم که همه ما در جهانی زندگی می‏کنیم که درک کرده‏ایم. جهانی که با دنیای دیگران خیلی متفاوت است.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;همه اینها را گفتم که اینبار وقتی در شرایطی حساس خواستید به کسی بگویید: "درکت می‏کنم"، اول کمی تامل کنید. شاید بهتر باشد بگویید "سعی می‏کنم درکت کنم" یا اینکه اصلاً چیزی نگویید! البته مگر آنکه آن شیشه نوشابه، قبلاً به خودتان هم داخل شده باشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-431272424898931601?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/431272424898931601/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/06/blog-post_27.html#comment-form' title='32 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/431272424898931601'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/431272424898931601'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/06/blog-post_27.html' title='این شیشه نوشابه‏های نازنین'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>32</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-6248719305002525470</id><published>2010-06-19T11:45:00.000+04:30</published><updated>2010-06-19T11:45:55.967+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلقک بازی'/><title type='text'>مکان‏یابی به سبک ایرانی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;i&gt;فرض کنید عازم یک سفر تفریحی هستید و قصد عبور از یک صحرا یا مثلا" یک منطقه طبیعی بکر را دارید. باز فرض کنید که در این سفر برای پیدا کردن مسیر، از یک دستگاه موقعیت یاب جهانی یا GPS  استفاده می‏کنید. حالا که زحمت کشیدید اینها را فرض کردید، یک زحمت بزرگتر بکشید و برفرض محال در نظر بگیرید که دستگاه  بجای اینکه ساخت آمریکای جنایتکار باشد، بدست توانمند متخصصین میهنی ساخته شده باشد، و ایضاً چند عدد ماهواره هم برای پشتیبانی آن به فضا پرتاب کرده باشیم! &lt;/i&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;مدتیست احساس میکنید از مسیر اصلی منحرف شده‏اید. خورشید هم تا ساعتی دیگر غروب میکند. به یاد دستگاه جی‏.پی‏.اسی که در کوله‏تان دارید می‏افتید و برقی از امید در چشمتان می‏درخشد. دستگاه را روشن می‏کنید و روی گزینه «جستجو» کلیک میکنید. لختی منتظر می‏مانید تا پیامی بر صفحه مانیتور ظاهر می‏شود:&lt;br /&gt;"مشترک گرامی! شبکه اشغال است. لطفاً دوباره تلاش کنید"&lt;br /&gt;شما چند بار دیگر هم تلاش می‏کنید، ولی باز هم همان پیغام را مشاهده می‏کنید. هوا کم کم تاریک میشود. همزمان با آخرین سو‏سوهای نور خورشید، ناگهان دستگاه بصورت خودکار صدایی می‏دهد. خوشحال به سمت دستگاه می‏دوید. اما بزودی امیدتان نقش برآب میشود. چون دستگاه در حال پخش «اذان مغرب» است و شبکه هم همچنان مشغول.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;به ناچار بساطتان را همانجا پهن کرده و میخوابید. صبح زود با صدای اذان صبح بیدار می‏شوید. فکر می‏کنید که حتماً در این ساعت شبکه باید خلوت باشد. بار دیگر روی عبارت «جستجو» کلیک میکنید. دستگاه چند دقیقه‏ای در حال جستجو می‏ماند. ناگهان با این پیام مواجه می‏شوید:&lt;br /&gt;"مشترک گرامی، متاسفانه ماهواره مورد نظر در دسترس نمی‏باشد. لطفاً مجدداً جستجو نفرمایید"&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;جی‏.پی‏.اس را خاموش کرده و سعی میکنید از روی "حس ششم" به مسیر خود ادامه دهید. اکنون دیگر کاملاً گم شده‏اید  و نا‏امیدانه در بیابان به پیش می‏روید. ذخیره آب و غذایتان هم رو به اتمام است و کشان کشان به مسیر خود ادامه میدهید.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;...&lt;br /&gt;سر ظهر است. خورشید در بالای سرتان بی‏رحمانه می‏تابد. جی‏.پی‏.اس در حال پخش مناجات ِ بعد از اذان ظهر است و شما آخرین تکهء نان خشک ِ ته کوله‏تان را از گلوی خشکتان به داخل فرو میبرید. سعی می‏کنید از این فضای معنوی استفاده کرده و با توکل بر خدا یک بار دیگر امتحان کنید. پنج قل‏ و‏ ولله و یک بار سوره حمد را میخوانید، چشمانتان را میبندید و با یک بسم الله، مجدداً روی دکمه جستجو کلیک میکنید. دستگاه ترق و توروقی میکند و لحظاتی بعد لیستی از شهرهای شناخته شده در آن نزدیکی‏ها را نشانتان میدهد:   &lt;br /&gt;"تهران: 485 کیلومتر، اصفهان 730 کیلومتر، اراک 540 کیلومتر، قزوین 30 کیلومتر"&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;چیزی که میبینید را باور نمی‏کنید. فریادی از شادی میکشید و چند رکعت نماز شکر بجا می‏آورید. درمیابید که در دشتِ قزوین هستید و سی کیلومتر بیشتر با شهر فاصله ندارید. با خود فکر میکنید که به محض رسیدن به شهر، به یک ساندویچی می‏روید و یک همبرگر دوبل و دو عدد ایستک خنک سفارش می‏دهید. بعد هم به یک هتل رفته، دوش آب سرد میگیرید و یک نصف روز را میخوابید. &lt;br /&gt;لحظاتی می‏گذرد. شما همچنان بهت زده دستگاه را محکم در دست گرفته‏اید، اشک شوق می‏ریزید به همت و هوش متخصصان وطنی افتخار می‏کنید. از منوی پیدا شده، شهر «قزوین» را انتخاب کرده و منتظر جهت‏یابی ماهواره‏ای می‏مانید. چند دقیقه طول می‏کشد. ناگهان صفحه نمایشگر دستگاه پر از اطلاعات نوشتاری میشود و شما فریاد خوشحالی سر می‏دهید. شروع به خواندن اطلاعات می‏کنید:&lt;br /&gt;"مشترک گرامی! با استناد به قانون جرایم کیفری، دسترسی به شهر فراخوانده شده امکان‏پذیر نمی‏باشد. لیست برخی از شهرها و اماکن مفید بشرح زیر است:&lt;br /&gt;کربلای معلا 1283 کیلومتر،  مشهد مقدس 920 کیلومتر، مهدیه تهران 500 کیلومتر، جمکران 580 کیلومتر،... امامزاده سید تقی 110 کیلومتر"&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;نگاهی به لیست انداخته و به خودتان لعن و نفرین میفرستید که چرا فراموش کرده‏اید روی دستگاه، نرم افزار فیلـ.ــتر شـ.کن نصب کنید! کمی مستاصل میمانید و در آخر کوتاه‏ترین مسیر را انتخاب کرده و روی جستجو کلیک میکنید. پیام زیر را مشاهده می‏کنید:&lt;br /&gt;"در حال جستجوی بقعه متبرکه امامزاده سید تقی (ع)"&lt;br /&gt;لحظاتی می‏گذرد. اینبار دستگاه باز ترق و توروقی می‏کند و پیامی ظاهر می‏شود:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;"مشترک گرامی! بدلیل عدم پرداخت بدهی، دستگاه جی‏.پی‏.اس شما بمدت یک هفته یک طرفه، و سپس قطع می‏گردد. شرکت سهامی جی‏.پی‏.اس ایران"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-6248719305002525470?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/6248719305002525470/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/06/blog-post_19.html#comment-form' title='32 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6248719305002525470'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6248719305002525470'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/06/blog-post_19.html' title='مکان‏یابی به سبک ایرانی'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>32</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1793622474730921442</id><published>2010-06-01T12:53:00.000+04:30</published><updated>2010-06-01T12:53:36.548+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>من کی هستم ؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;مدتیست که من هم فیس‏بوک باز شده‏ام. البته سالهاست که اکانتش را دارم، ولی بدلیل بهره‏مندی از الطاف دولت مهرورز، مدت زیادی بود که به اکانتم دسترسی نداشتم. یکی از الطاف این مهرورزی دولت همین است که همه‏مان مثل گربه شده‏ایم. از هر سوراخی میرویم تو. اگر از بالای ده طبقه هم که بیاندازنمان پایین، همینجوری چار دست و پا می‏آییم و ککمان هم نمیگزد.&lt;br /&gt;خلاصه به لطف یکی از این نرم افزارهای هیتلر شکن، بالاخره ما هم بعد از سالها سرمان از یک جای فیس‏بوک درآمد. محیط خوبیست. مزایای زیادی دارد. یک مزیتش این است که دیگر کسی در اکباتان پشت پنجره اتاقش تلسکوپ کار نمیگذارد تا چهارتا دختر را دید بزند. کار راحت شده. خودشان مثل بچه آدم عکسهایشان را گذاشته‏اند برای تماشا. زحمت زیادی هم لازم نیست. تجهیزات عجیب غریبی هم نمیخواهد. کامپیوترت را روشن میکنی،  میروی خیلی شرافتمندانه چشم چرانی‏ات را میکنی. اگر از قیافه‏شان خوشت آمد Add شان هم میکنی. اتفاقاً خیلی هم خوش برخورد هستند، از Add کردن بدشان که نمی‏آید هیچ، می‏آیند تشکر هم میکنند. اینها همین‏هایی هستند که اگر در خیابان ازشان ساعت یا آدرس بپرسی جوری نگاهت میکنند که انگار بهشان تجاوز کرده‏ای. (یا اینکه حتا همان نگاه هم نمیاندازند!) خلاصه در چشم بهم‏زدنی میتوانی یک مجموعه کامل از انواع و اقسامش را در فرند لیستت جمع کنی. این وسط چند تا هم هنرمند و آدم حسابی را Add میکنی برای رد گم کنی. مثل این میوه فروشها که میوه‏های خراب را زیر چهارتا میوه درشت و سالم قایم می‏کنند.&lt;br /&gt;ایران است دیگر. ایرانی هستیم و با هم رودربایستی داریم. حیا داریم. ریده‏ایم با این حیای‏مان. آقا‏جان، خانوم‏جان، تکلیفت را با خودت روشن کن. تو که می‏آیی همه جا ننه من غریبم بازی در می‏آوری و طومار امضا میکنی که مردان ایرانی حیض، یا هیز یا هر کوفت دیگری هستند، رفته‏ای صد قلم آرایش کرده‏ای و از هزار زاویه از خودت عکس انداخته‏ای که عمه من تماشایت کند یا دختر خاله و دختر عموی خودت؟!&lt;br /&gt;یا شما! بله همین شما ... شمایی که وقتی یک زن روبرویت می‏ایستد به در و دیوار و پنجره زل میزنی که مبادا اسلام در خطر بیافتد، توی پیج دختر مردم چه غلطی میکنی؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;  حالا از اصل موضوع دور نشویم. دوباره فردا می‏آیید انتقاد میکنید که نوشته‏هایت فراز و فرود دارد. که معلوم نیست از کجا به کجا میرود. تقصیر من نیست. حرف است دیگر، پیش می‏آید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;میگفتم که فیس‏بوک باز شده‏ام.( این را بر وزن بچــه باز بخوانید. چون یک جور حس ارضــای کاذب به آدم می‏دهد.)  توی این فیس‏بوک یک قسمتی دارد که گفته خودت را تعریف کن. البته من هنوز پرش نکردم. خیلی‏های دیگر هم همینطور. لامصب بدجوری رفته روی اعصابم. یعنی هرکس دیگری را میگفت تعریف کنید، تاحالا هونصد صفحه وراجی کرده بودم در موردش، ولی خودم را نمیتوانم. انصافاً کار سختی هم هست. اصولاً اطلاعاتت راجع به هرچیز بیشتر باشد، سخت‏تر میتوانی راجع به آن اظهار نظر کنی. البته معکوس این معادله هم صادق است. حالا بعضی‏ها مثل من شهامتش را دارند و میگویند، بعضی‏ها هم نه. میروند یک قسمتی از یکی از این شعرهای سهراب ِ بدبخت را کپی میکنند که مثلاً این تعریف ماست! یا اگر خیلی خوش سلیقه باشند مینشینند فکر میکنند یک جمله با ظاهر فلسفی مینویسند که آخرش خودشان هم نمیفهمند چه گفته‏اند و چه شده.&lt;br /&gt;من از خودم چیزهای زیادی می‏دانم! مثلاً می‏دانم که دوست دارم روی لبه جدول راه بروم. پیاده روی را&amp;nbsp; هم خیلی دوست دارم. گاهی خیلی دست و دلباز و گاهی بطرز زجر‏آوری خسیس میشوم. گاهی الکی خوش و گاهی الکی‏تر از آن عصبانی میشوم.&amp;nbsp; گاهی اوقات خیلی صبور، و بعضی وقتها هم عجول هستم. راستی! عاشق برند Caterpillar هم هستم. یکی از تفریحاتم این است که از پشت ویترین ِ این اسباب فروشی خیابان تخت طاووس به ماکت‏های لودر و بولدوزر کاترپیلار خیره میشوم و حال میکنم. از بچگی‏هایم همینطور بوده‏ام. (گفته بودم که بعضی چیزها در گذر زمان در آدمی تغییر نمی‏کنند، یک موردش برای من همین است.) یکی از آرزوهای بزرگم این است که یک روز یک لودر کاترپیلار واقعی گوشه خانه‏ام داشته باشم، فقط برای تزئین!&amp;nbsp; دیگر اینکه جاهای خلوت را به جاهای شلوغ ترجیح میدهم. طبیعت را دوست دارم، تنهایی را بیشتر. آدمهای دوروبرم را واقعاً دوست دارم، ولی از نبودنشان هم آزرده نمیشوم. یکی از لذت بخش‏ترین فعل‏های که میتوانم انجام دهم «خوردن» است. اگر امروز بخواهند تبعیدم کنند به کره ماه و بگویند فقط می‏توانی یکی از خوراکی‏های کره زمین را با خود ببری، چیزی که انتخاب میکنم «باقالی» هست. من در واقع معتاد ِ باقالی هستم. برای عشق ارزش زیادی قائلم ولی هر بار واردش شده‏ام بدجور گند زده‏ام. &lt;br /&gt;من از ادا و اطفار و با کلاس‏بازی معذب میشوم. آدم لجبازی هستم. مثلاً چون عده‏ای بعد از پست قبلی اسرار داشتند که کلمه «اطفار» را اشتباه مینویسم، دوست داشتم یکجوری دوباره تکرارش کنم تا بگویم چه مقدار بیمارگونه میتوانم لجباز باشم!&lt;br /&gt;خلاصه اینکه من این هستم. ترکیب چندش آوری از عشق، باقالی، کاترپیلار با کمی چاشنی لجبازی !&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;*حالا میفهمم چرا ملت به نوشتن جمله‏های مبهم و شعرهای سپید در وصف خودشان اکتفا می‏کنند! بعضی چیزها بهتر است علنی نباشد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-1793622474730921442?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/1793622474730921442/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/06/blog-post.html#comment-form' title='52 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1793622474730921442'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1793622474730921442'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/06/blog-post.html' title='من کی هستم ؟!'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>52</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-3730818221803300156</id><published>2010-05-26T12:21:00.001+04:30</published><updated>2010-05-26T12:33:15.991+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><title type='text'>دستشویی صحرائی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;متنی که در ادامه مینویسم، خاطره‏ایست که مربوط می شود به اولین تجربه "دستشویی صحرایی" رفتن من. اتفاقی که یک جورهایی به یکی از جالب ترین و مهم ترین خاطرات دوران کودکی‏ام تبدیل شد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;نمیدانم شما تا بحال در طبیعت و فضای باز به "دستشویی" رفته‏اید یا نه. اگر رفته‏اید که هیچ، ولی اگر تا بحال همچین چیزی را تجربه نکرده‏اید، نصف عمرتان برفناست. قضای حاجت در طبیعت، یکجورهایی حس ناب طبیعی بودن را به آدم میدهد. زیــپ شلــوارت را که میدهی پایین، انگار همه درختها چشمشان به چیز تو خیره میشود که بروی و پای آنها بشاشی. یک حس مقبولیت خوبی دارد. این "کار بدی‏های" ما نه تنها هیچ حس بدی به اهالی طبیعت نمی‏دهد، که حتا برایشان غذا و شربت بسیار مطبوعی هم هست! خلاصه در طبیعت از این ادا اطفارهای آدمی خبری نیست. در آرامش کامل مینشینی میرینی و مشکلت را حل میکنی.&lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;درست یادم نیست چه سالی بود. ولی یادم هست همان تابستانی بود که قرار بود از کلاس اول دبستان به کلاس دوم برم. یکی از این بچه‏ها توپولوی نازپروده بودم که تفریحم بازی با آتاری و میکرو بود و بجز در شرایط خیلی حاد و یا برای خریدهای روزمره از خانه بیرون نمیرفتم. البته این خریدها را هم نمیرفتم مگر با شرط خرید یک "بستنی دوقلو" یا "هوبی". در کوچه و محل هم هیچ دوستی نداشتم. از نظر من همه آن بچه‏ها "بی‏ادب" بودند و لیاقت دوستی با من را نداشتند. یک جورهایی یک مرغ خانگی بودم. میخوردم و میخوابیدم. البته کتاب هم زیاد میخواندم. امروز گاهی مادرم میگوید که وقتی هشت ساله بودم سرانه مطالعه روزاه‏ام ده برابر امروز بوده که دانشجو هستم!&lt;br /&gt;باری&lt;br /&gt;بعد از ظهر یکی از روزهای داغ تابستان بود. طبق معمول به مادرم غر میزدم که حوصله ام سر رفته. این جمله را معمولا در هر شرایطی میگفتم. فرقی نمیکرد کجا باشم. آن وقت ها بین هم سن های ما مد بود که حوصله مان سر رفته باشد. ما هم بدون اینکه بفهمیم "حوصله" اصلا چی هست هی میگفتیم که حوصله مان سر رفته، حوصله‏مان سر رفته.&lt;br /&gt;مادر هم کلافه شد و دستمان را گرفت و برد خانه مادر بزرگ. این خانه مادربزرگ آنوقت‏ها در ذهن ما یک قلعه اسرار آمیز بود. با اینکه همه سوراخ و سمبه‏هایش را صدبار گشته بودیم، اما هنوز هم برایمان پر از شگفتی بود.&lt;br /&gt;موقع برگشتن هم طبق معمول از سرو کول مادرمان بالا رفتیم و بغض و گریه راه انداختیم که اجازه‏مان را بدهد تا شب آنجا بمانیم.&lt;br /&gt;خدا رحمت کند دایی بابک را. آن وقتها تقریبا" همسن و سال امروز من بود. همیشه او بود که وساطت میکرد و نگهمان میداشت. به مادرم گفت که این "بره سفید" را بگذار پیش ما یکمی ادبش کنیم. گفت که فردا قرار است با بقیه دایی‏ها بروند به "مسجد سلیمان" برای ماهیگیری. خلاصه با هر بدبختی‏ای بود اجازه من ِ بچه ننه را هم گرفت که همراهشان ببرد. شب قبل از سفر با نا امیدی سعی میکرد راضی‏ام کند که آنجا مرد باشم و بچه بازی درنیاورم. گفت که آنجا مغازه نیست، هرچه میخواهی بگو اینجا برایت بخریم. فقط سفر را کوفتمان نکن. من هم احمقانه میخندیدم و هرچه میگفت قبول می‏کردم.&lt;br /&gt;آن سفر، برای من یک سفر رویایی بود. اولین بار بود که ماهیگیری میرفتم. آن هم به همراه سه تا دایی‏ها که آن وقت‏ها قهرمانان روئین تنی بودند در نظرم. اولین بار بود که سه شب از خانه دور بودم. اولین بار بود که در یک جمع بزرگسال پذیرفته می‏شدم. بهرحال سفر بیاد ماندنی‏ای بود که بعد از آن هیچوقت دیگر تکرار نشد.&lt;br /&gt;سرتان را درد نیاورم. روز اول سفر بود. کنار رودخانه زیر یک پل چادر زده بودیم. دایی‏ها ماهیگیری میکردند و من با ماهی‏هایشان بازی میکردم. ناگهان احساس دلپیچه عجیبی احساس کردم. کمی خویشتن‏داری کردم تا صبرم تمام شد. همین شد که آرام در گوش دایی افشین گفتم: "دایی دستشویی کجاست؟!" این را که گفتم انگار منفجر شده باشد. زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند. من هاج و واج نگاهش میکردم. خنده‏اش که تمام شد پرسید چی داری؟ "گفتم شماره یک و دو با هم" باز خندید و گفت دایی جان وسط بیابان که دستشویی پیدا نمی شود! و ادامه داد اینجا کلا" دستشویی است! آفتابه را بردار برو یه جای خلوت کارت را بکن.&lt;br /&gt;با اکراه و از سر اجبار "آفتابه قرمز" را پر کردم و با دقت دنبال یک جای مناسب که از دید دایی‏ها پنهان باشد گشتم. عاقبت جایی نشستم و در کمال ترس و دلهره زیــپ را پاییـن کشیدم و روی دوپا نشستم و مشغول شدم. هنوز مشغول زور زدن بودم که صدایی توجهم را جلب کرد. بله. صدای یک مینی بوس بود که نزدیک میشد. به خودم که آمدم دیدم درست کمی آنطرف‏تر از پل نشسته‏ام و مینی‏بوس و مسافرین آن تا لحظاتی دیگر با من "فیس تو فیس" خواهند شد. اول فکر کردم که بلند شوم و فرار کنم زیر پل، ولی دیگر خیلی دیر شده بود. اگر می‏ایستادم منظره بدتری داشت. لابد مسافرین این مینی بوس تا آخر عمرشان از بیاد  آوردن صحنه‏ای که من آفتابه بدست و کــون برهنه از جلویشان میدویدم به خنده می‏افتادند. زمان کم بود و مینی‏بوس و رسوایی برای من هر لحظه نزدیک‏تر میشدند. عاقبت یکی از عاقلانه‏ترین تصمیم‏های تمام عمرم را گرفتم:&lt;br /&gt;چشمهایم را بستم تا صدای مینی بوس دور شد! همین.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;فایده‏اش این است که لااقل امروز وقتی یاد آن خاطره می‏افتم، نیش‏های تا بناگوش بازشده مسافرین مینی‏بوس در ذهنم نیست که خجالتم بدهد. هرچند صدای قهقهه خنده‏شان هنوز هم درگوشم هست.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت:&lt;br /&gt;عده‏ای از دوستان در وبلاگ پاشویه به نقد مطالب تخته شاسی پرداخته‏اند.خوشبختانه مباحثی مطرح شده که میتواند در رویکرد آینده من در وبلاگ نویسی بسیار موثر باشد.خواهشمندم شما هم در این بحث شرکت کنید.(لطفا" تخته شاسی را بی رحمانه نقد کنید) &lt;a href="http://maysam.allahdad.com/?p=828&amp;amp;utm_source=feedburner&amp;amp;utm_medium=feed&amp;amp;utm_campaign=Feed%3A+pashooyeh+%28%D9%BE%D8%A7%D8%B4%D9%88%DB%8C%D9%87%29"&gt;اینجا&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-3730818221803300156?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/3730818221803300156/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html#comment-form' title='32 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3730818221803300156'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3730818221803300156'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post_26.html' title='دستشویی صحرائی'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>32</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-55805551164782043</id><published>2010-05-18T11:49:00.001+04:30</published><updated>2010-05-18T11:52:36.349+04:30</updated><title type='text'>پست ویژه / روز تولد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S_I-RN0bLKI/AAAAAAAAAi0/NA80kvrFQ64/s1600/tavalod.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S_I-RN0bLKI/AAAAAAAAAi0/NA80kvrFQ64/s320/tavalod.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;قابل پیش بینی و در عین حال هیجان انگیز بود. بیست و هشت اردیبهشت 89 هم از راه رسید!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت:&lt;br /&gt;- به قول &lt;a href="http://crockodile.blogspot.com/"&gt;یکی&lt;/a&gt; از دوستان: سالها مثل خر ِ رم کرده می‏گذرند!&lt;br /&gt;- این پست بنا به درخواست دوستان عزیز در "ب&lt;a href="http://be-kasi-nagoo.blogspot.com/"&gt;ه کسی نگو&lt;/a&gt;" و خصوصا" &lt;a href="http://one-minute-silence.blogspot.com/"&gt;قاصدک&lt;/a&gt; عزیز ایجاد شد.&lt;br /&gt;- عکس مربوط است به تولد بیست و سه سالگی که از آرشیو &lt;a href="http://www.photoblog.com/zohrepix"&gt;خاله زهره&lt;/a&gt; بیرون اومده.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;- لطفا" یک دعای خوب کادو&amp;nbsp; بدهید! «زیباترین دعا جایزه دارد»&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-55805551164782043?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/55805551164782043/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html#comment-form' title='105 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/55805551164782043'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/55805551164782043'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post_18.html' title='پست ویژه / روز تولد'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S_I-RN0bLKI/AAAAAAAAAi0/NA80kvrFQ64/s72-c/tavalod.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>105</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-4804863491332541749</id><published>2010-05-11T09:26:00.001+04:30</published><updated>2010-05-11T09:54:02.607+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>نامه‏ای به خودم در "هزار و چهارصد و نه"</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;دیدن سایتی که عکس بیست سال آینده مخاطبینش را نشان می‏دهد (&lt;a href="http://www.in20years.com/"&gt;لینک&lt;/a&gt;)، مرا بفکر نوشتن این نامه انداخت. بعد از دیدن عکس، احساس کردم که با خودم در چهل و شش سالگی خیلی غریبه هستم. پس برای کم کردن این فاصله نامه‏ای به خودم نوشتم. نامه‏ای که بیست و هشتم اردیبهشت 1409 دوباره میخوانمش. "البته با فرض اینکه تا آن زمان هنوز زنده باشم."&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;سلام.&lt;br /&gt;راستش برای نوشتن یا ننوشتن این نامه خیلی با خودم کلنجار رفتم. قبول کن کار سختی بود. نوشتن برای کسی که کاملا" تو را میشناسد و تو فقط تصور محوی از او در ذهنت داری، کار سختیست. یک جورهایی حس «جودی ابوت» را دارم وقتی برای «بابالنگ دراز» نامه مینوشت. من ولی، آنقدر ها هم از تو بی خبر نیستم. فقط زمانی –به اندازه بیست سال کذایی- از تو دور افتاده‏ام. یعنی از همین الان که چشمانم به مانیتور و این برنامه وورد 2007 خیره شده و انگشتانم روی کیبورد میلغزد، تا همین الان که تو پاکت را باز کرده‏ای و مشغول خواندن شده‏ای. همین قدر از تو دور افتاده‏ام. زمانی به اندازه بیست سال، که خوب میدانم الان داری توی دلت میگویی "به چشم بر هم زدنی گذشت." میخواهم امروز یک سطل آب یخ بریزم روی سرت. امروز، تصورات امروز خودم را از امروز ِ تو با تو درمیان خواهم گذاشت. خوب میدانم که چشمانت اشکبار خواهد شد. می دانم که تصوراتم با واقعیت امروز تو، فرق‏های زیادی دارند، شاید از زمین تا آسمان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول از همه از مادرم بگو. نمیدانم یادت هست یانه. در دنیا هیچ چیز بیشتر از او برایم مهم نیست. تو را به خدا نگو که لحظه‏ای فراموشش کردی. نگو که در خلال این سفر بیست ساله، جایی گمش کردی. که اگر گمش کرده باشی، همه چیزت را برباد داده‏ای. نگو که از گل نازک‏تر به او گفتی. نگو که دلش را شکستی. من دوست دارم امروز که اینها را میخوانی، مادرم هم همین نزدیک خودت باشد. دوست دارم با هم بخوانید این نامه را.  بالاخره من هم حقی به گردن تو دارم.&lt;br /&gt;بگذار ببینم! تو امروز لابد برای خودت تشکیل خانواده داده‏ای! مگرنه؟ من فکر میکنم که ده-پانزده سالی میشود که ازدواج کرده‏ای. نتیجه‏اش هم یک پسر و یک دختر. به گمانم فرزند ارشدت باید پسر باشد. لابد الان دوره راهنمایی است و موهایی سیخ سیخی ِ مشکی دارد، مثل بچگی‏های خودت. لابد تنبل است و بزور باید از پای تلویزیون و کامپیوتر بلندش کنی. ولی هیچ وقت فکر نکن همیشه تنبل میماند. شاید او هم روزی مثل خودت مجبور شود مسئولیتی بیش از آنچه تحملش دارد را قبول کند. پس لطفا" با او هم مهربان باش. میدانم یک دختر هم داری. دختر هرچه لوس‏تر، شیرین‏تر. او هم باید دبستانی باشد. نمیدانم اسمشان را چه گذاشتی، ولی هرچه هست، نامیست ایرانی. راستی! حتما" امروز برای تولدت تدارک دیده‏اند. زودتر نامه را بخوان و تمام کن که باید بروی کادوهایت را باز کنی. البته زیاد هیجان زده نباش. بگذار بهت بگویم کادوهایت چیست: یک پیراهن مردانه به رنگ سال، یک ادکلن، یک تیشرت ساده برای استفاده توی خانه و یک جفت جوراب. حقیقت تلخیست، ولی بعضی چیزها در طول زمان ثابت می‏مانند. مثل کادو‏هایی که پدرها از فرزندانشان می‏گیرند.&lt;br /&gt;من فکر میکنم امروز که این نامه را میخوانی، وزنت طبیعتا" بالا رفته. باید حدود نود یا شاید صد کیلویی باشی. موهایت را کم پشت میبینم. دور شقیقه‏هایت هم لابد سفید شده. ولی خوب میدانم که تو هم موهایت را رنگ کرده‏ای. ببین این همه ملت را مسخره کردی و بهشان خندیدی، دیدی آخرش سر خودت هم آمد؟ &lt;br /&gt;حالا که نطقمان باز شده، از دوستانت بگو. بگو همان‏ها هستند که من میشناختم؟ خوب میدانم که امروز دوستانت افراد متاهلی هستند که بچه‏هایشان هم بازی ِ بچه‏هایت هستند و وقتی به خانه‏شان میروی در مورد نرخ زمین و اجاره خانه حرف میزنید. زن‏هایتان هم در آشپزخانه همینطور که هویج و خیار را برای تهیه سالاد پوست می‏گیرند غیبت میکنند. بالاخره اینها طبیعیست. ببین من از الان هم پیش‏بینی میکنم. همه همینطور هستیم. بعضی چیزها در طول زمان ثابت می‏ماند. &lt;br /&gt;حرف از زمین و ملک و خانه شد. بگو ببینم توانستی در این مملکت خانه آبرومندی بخری؟ خب من فکر میکنم که با هر بدبختی‏ای هم که بوده خریده‏ای. من به تو افتخار می‏کنم! حدس میزنم امروز در آپارتمان صد و ده بیست متری‏ات نشسته‏ای و نامه را میخوانی. اگر خانه را به انتخاب خودت خریده باشی، حتما" یک جای آرام را انتخاب کرده‏ای. ولو پرت و دور افتاده. خوب میدانم که آخر هفته‏ها هم به باغچه کوچکت میروی و گلهایت را آب میدهی. فردا هم لابد طبق معمول شلوار جین و تی شرتت را میپوشی و میروی سرکار. بعید می دانم تا آخر عمر هیچوقت "رسمی پوش" شوی. بعضی چیزها هیچوقت در آدم عوض نمیشوند. ثابت می‏مانند.&lt;br /&gt;احتمالا شرکتی هم براه انداخته‏ای که مشاوره تبلیغاتی ارائه میدهد. فضای آرامی دارد و تعدادی هم پرسنل داری. با شناختی که از تو دارم، حدس میزنم یک کسب و کار دیگر هم کنار این کارت داری. کاری مثل فروش کیف و کفش‏های اورجینال که همیشه دوست داشتی داشته باشی. خلاصه خوب میدانم که حسابی سر شلوغ هستی. برای همین زیاد مزاحمت نمیشوم. &lt;br /&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" http-equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 12" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 12" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C02%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C02%5Cclip_themedata.thmx" rel="themeData"&gt;&lt;/link&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtmlclip1%5C02%5Cclip_colorschememapping.xml" rel="colorSchemeMapping"&gt;&lt;/link&gt;    &lt;m:smallfrac m:val="off"&gt;    &lt;m:dispdef&gt;    &lt;m:lmargin m:val="0"&gt;    &lt;m:rmargin m:val="0"&gt;    &lt;m:defjc m:val="centerGroup"&gt;    &lt;m:wrapindent m:val="1440"&gt;    &lt;m:intlim m:val="subSup"&gt;    &lt;m:narylim m:val="undOvr"&gt;   &lt;/m:narylim&gt;&lt;/m:intlim&gt; &lt;/m:wrapindent&gt;&lt;style&gt;&lt;!-- /* Font Definitions */ @font-face	{font-family:"Cambria Math";	panose-1:2 4 5 3 5 4 6 3 2 4;	mso-font-charset:1;	mso-generic-font-family:roman;	mso-font-format:other;	mso-font-pitch:variable;	mso-font-signature:0 0 0 0 0 0;}@font-face	{font-family:Calibri;	panose-1:2 15 5 2 2 2 4 3 2 4;	mso-font-charset:0;	mso-generic-font-family:swiss;	mso-font-pitch:variable;	mso-font-signature:-1610611985 1073750139 0 0 159 0;}@font-face	{font-family:Tahoma;	panose-1:2 11 6 4 3 5 4 4 2 4;	mso-font-charset:0;	mso-generic-font-family:swiss;	mso-font-pitch:variable;	mso-font-signature:1627400839 -2147483648 8 0 66047 0;} /* Style Definitions */ p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal	{mso-style-unhide:no;	mso-style-qformat:yes;	mso-style-parent:"";	margin-top:0in;	margin-right:0in;	margin-bottom:10.0pt;	margin-left:0in;	line-height:115%;	mso-pagination:widow-orphan;	font-size:11.0pt;	font-family:"Calibri","sans-serif";	mso-ascii-font-family:Calibri;	mso-ascii-theme-font:minor-latin;	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;	mso-hansi-font-family:Calibri;	mso-hansi-theme-font:minor-latin;	mso-bidi-font-family:Arial;	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}.MsoChpDefault	{mso-style-type:export-only;	mso-default-props:yes;	mso-ascii-font-family:Calibri;	mso-ascii-theme-font:minor-latin;	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";	mso-fareast-theme-font:minor-fareast;	mso-hansi-font-family:Calibri;	mso-hansi-theme-font:minor-latin;	mso-bidi-font-family:Arial;	mso-bidi-theme-font:minor-bidi;}.MsoPapDefault	{mso-style-type:export-only;	margin-bottom:10.0pt;	line-height:115%;}@page Section1	{size:8.5in 11.0in;	margin:1.0in 1.0in 1.0in 1.0in;	mso-header-margin:.5in;	mso-footer-margin:.5in;	mso-paper-source:0;}div.Section1	{page:Section1;}--&gt;&lt;/style&gt;  &lt;/m:defjc&gt;&lt;/m:rmargin&gt;&lt;/m:lmargin&gt;&lt;/m:dispdef&gt;&lt;/m:smallfrac&gt;&lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;حرف آخر اینکه، خوب می‏دانم بعضی از اینهایی که الان دوروبر من هستند، امروز که این نامه را میخوانی، سالهاست که به سفر ابدی رفته‏اند. خوب میدانم الان افرادی کنارم هستند که شاید سالهاست در حسرت فقط یک بار دیگر دیدنشان میسوزی. من سعی میکنم امروز، وجودشان را بهتر درک کنم. سعی میکنم بیشتر دوستشان بدارم. تمام تلاشم را میکنم که موقع خواندن این نامه به من انگ جهالت نزنی.&amp;nbsp; که نگویی فرصت سوزی کردم. که نگویی جوان و خام بودم و قدر شان را ندانستم. میخواهم بدانی که من از امروز به پست بودن این دنیا واقف بوده‏ام! فقط بدان که گاهی اوقات واقعا" گریزی نیست. باید همراه شد. باید مثل دنیا پست بود. من از این بابت بسیار متاسفم. میخواهم بدانی که امروز، چیزی که بیشتر از همه عذابم می‏دهد، همین جمله آخر است. همین "پستی ِ اجباری"&lt;br /&gt;خب دیگر وقت خداحافظیست.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;خوب نیست که بیش از این دنیاهایمان قاطی شوند. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt; تو هم که &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;باید بروی&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt; شمع‏های چهل و شش سالگی‏ات را فوت کنی.  &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="direction: rtl; line-height: normal; text-align: justify; unicode-bidi: embed;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;حالا برو ای چهل و شش سالگی!&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;ای بیم ساده‏ی آشنا&lt;br /&gt;تا تو دوباره باز آیی&lt;br /&gt;من هم دوباره عاشق خواهم شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;&lt;o:p&gt;+ موزیک پیشنهادی:&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;&lt;o:p&gt; (&lt;a href="http://www.4shared.com/audio/DWCbTWph/01_-_Meditating_Over_a_Photo.html"&gt;Meditating Over a Photo&lt;/a&gt; (Mahsa Vahdat and Mighty Sam Mcclain&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-family: &amp;quot;Tahoma&amp;quot;,&amp;quot;sans-serif&amp;quot;;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-4804863491332541749?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/4804863491332541749/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html#comment-form' title='43 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4804863491332541749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4804863491332541749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post_11.html' title='نامه‏ای به خودم در &quot;هزار و چهارصد و نه&quot;'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>43</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-6325054481165350424</id><published>2010-05-05T15:46:00.000+04:30</published><updated>2010-05-05T15:46:31.850+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احمقانه‏ها'/><title type='text'>960 روز به پایان دنیا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S-FRSLVuHBI/AAAAAAAAAig/CdVUWR1gbwE/s1600/Knowing-Wallpaper-knowing-5640434-1024-768.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S-FRSLVuHBI/AAAAAAAAAig/CdVUWR1gbwE/s320/Knowing-Wallpaper-knowing-5640434-1024-768.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #cc0000; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;آقا جان دنیا داره تموم میشه، اونوقت شما نشستی با دماغت ورمیری؟ بابا پاشو از این خواب غفلت!&amp;nbsp; خجالت داره به خدا. داره تموم میشه عزیز من! فوق فوقش یکی دو سال دیگه نفس میکشی. دقیق دقیقش رو اگه بخوای بدونی، 960 روز! آره، همششش 960 روز دیگه زنده‏ای!&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #cc0000; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;  همش 960 روز باقی مونده بعد تو نشستی با دماغ‏هات یه قل دو قل بازی میکنی؟؟ خداییش بیا و این دم آخری لااقل یه ذره فکر کن. اصن تاحالا فکر کردی چرا تازگیا همینجوری پشت سر هم فیلم و سریال با موضوع آخرالزمون میسازن؟ خب آی کیو میخوان آماده بشی! توقع نداری که اوباما بیاد تو تلویزیون رک و راست بگه دو سال دیگه دنیا تمومه؟ نمیشه که. ملتشون اگه بفهمن دنیا رو سرشون خراب میکنن. اون از اون. از این طرف این بدبخت هم اگه بیاد یه حرفی بزنه که همه میزنن زیر خنده میگن "دیوونس یه «دماغ شعری» گفته دیگه!" دوباره یه سال سوژه جوک و اس‏ام‏اس ملت میشه و میره پی کارش. ما هم که داریم میگیم لابد فکر میکنی داریم طنز مینویسیم میخوایم بخندونیمتون.&lt;br /&gt;در ضمن دیوونه هم خودتی! من این حرفا رو از خودم نمیزنم که. این &lt;a href="http://jaguar.epage.ir/fa/module.content_Page.26-10.html"&gt;قوم مایای بدبخت&lt;/a&gt; هونصد سال پیش زدن تو سرو کله خودشون گفتن بابا 2012 آخرشه. تمومه. این مادرمرده ها همونایی بودن که سال خورشید و اورانوس رو با چهار رقم اعشار محاسبه کردن.  کلی چیزهای دیگه هم روش! مدارکش هم موجوده: &lt;a href="http://jaguar.epage.ir/fa/module.content_Page.26-10.html"&gt; اینجا &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;حالا از اون گذشته! این سازمان ناسا هم دو ساله داره خودشو جر میده که آی ملت، سال 2012 فعالیت‏های خورشیدی عجیب غریب داریم. آی به فکر باشین، اونوقت تو نشستی هنوز پای تلفن با خواهرت غیبت میکنی؟ هنوز هم تو اداره زیرآب همکارتو میزنی؟ هنوز خودتو واسه اینو اون چـُس میکنی؟؟ رفتی پول‏هاتو گذاشتی بانک مسکن که دو سال دیگه وام بگیری خونه بخری؟ ای خااک تو اون سرت !&lt;br /&gt;آخ قلبم ! .. اصن به من چه &lt;br /&gt;اصلن تو هرکاری میخوای بکنی بکن. زندگی خودته دیگه. من چرا حرص بخورم! من واسه این دو سال باقی مونده زندگیم برنامه ریزی کردم. تو اگه میخوای به بقیه‏اش هم مثل قبلش گند بزنی، به دماغ ِ چپم ! برو گند بزن.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;من میخوام تو این دو سال، یکی دو هفته برم به یه جزیره دورافتاده. تنهای تنها. چار تا کنسرو و آب معدنی و یه کیسه خواب و یه چادر بردارم برم یه جزیره متروک. صبحها بشینم دریا رو تماشا کنم و شبها انقدر زل بزنم به ستاره‏ها تا خوابم ببره. شاید چند تا عکس هم بگیرم!&lt;br /&gt;من توی این دوسال بیشتر مشروب میخورم! سعی میکنم هر شب مست بخوابم. شاید سیگاری هم شدم! خیالم راحته که به سرطان ریه و دهان و لثه و اینا هم نمیترسم. همش دو سال که بیشتر نمونده !&lt;br /&gt;فکر کنم بجز چند روز آخر که برای خداحافظی برمیگردم، تمام این مدت رو مسافرت باشم. هر چی دارم رو میذارم تو جیبم و راه میوفتم. همه جا میرم، همه چی میخورم، لباس های عجیب غریب میپوشم. موهامو از ته میزنم و تمام مدت با دسمال سر میگردم.&lt;br /&gt;میرم خارج! چند جا هست که باید حتمن ببینم. چند نفر هستن که دوس دارم قبل از مرگ ببینمشون. اول میرم مصر اهرام رو میبینم. بعدش هم شاید برم مکزیک، معابد این قوم مایا رو ببینم. از اون ور هم میرم کانادا Elsiane رو ماچش میکنم و برمی گردم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;من میخوام تو این دو سال پرنده آزاد کنم. آره. یکی از آرزوهام همینه. پرنده آزاد کنم. میرم توی این پرنده فروشی نزدیک میدون انقلاب هرچی فنچ و بلبل خرما و پرنده ارزون داره میخرم، بعد میبرم یه جنگلی، جایی دونه دونه آزادشون میکنم. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt; دست آخر هم از فرصت استفاده میکنم، قبل از اینکه طبیعت کار خودشو بکنه، بعضی ها رو خودم میکشم. آدمای خاصی هم نیستن. چن تا از همین دوروبری هامون هستن. بهرحال من یه جمله‏ی معروفی دارم که میگه: "لذتی که در انتقام هست در بخشش نیست" &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;فعلن همینا یادم میاد. ولی آخر این پست رو&amp;nbsp; واسه باز میذارم. هر وقت چیز جدیدی یادم اومد اضافه میکنم. خوبه که آدم از آرزوهاش یه لیست داشته باشه. مگه نه؟!&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;ضمایم پرونده:&lt;br /&gt;1-یک شمارش معکوس آنلاین برای پایان دنیا. (حتمن ببینید) &lt;a href="http://www.2012officialcountdown.com/test1.html"&gt;اینجا&lt;/a&gt; &lt;br /&gt;2-همه چیز راجع به مایاها. &lt;a href="http://hamidmajnoon.blogfa.com/post-147.aspx"&gt;اینجا&lt;/a&gt; را بخوانید.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;3-تصویر مربوط است به فیلم Knowing که لااقل ارزش دو سه بار دیدن رو داره.&lt;br /&gt;&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-6325054481165350424?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/6325054481165350424/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/960.html#comment-form' title='30 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6325054481165350424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6325054481165350424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/960.html' title='960 روز به پایان دنیا'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S-FRSLVuHBI/AAAAAAAAAig/CdVUWR1gbwE/s72-c/Knowing-Wallpaper-knowing-5640434-1024-768.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>30</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-3529642461168205723</id><published>2010-05-01T15:36:00.001+04:30</published><updated>2010-05-01T15:38:12.622+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>لاله‏هایی که بوی «باقر»  می دهند !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S9wEz4zbANI/AAAAAAAAAiY/-KDvlGg6JzU/s1600/01.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="240" src="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S9wEz4zbANI/AAAAAAAAAiY/-KDvlGg6JzU/s320/01.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #cc0000; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: #cc0000; direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;حتما" شما هم اینروزها، تبلیغات گسترده شهرداری را در رابطه با جشنواره لاله‏ها دیده‏اید. تقریبا خیابانی در تهران پیدا نمی‏کنید که چند تا از این بیلبوردها و بنرهای تبلیغات این جشنواره در آن به چشم نخورد. اگر یک حساب کتاب ساده هم که بکنید، متوجه میشوید با احتساب هزینه حداقلی 70-80 هزار تومانی برای چاپ و نصب هرکدام از این بنرها (تازه بدون در نظر گرفتن هزینه اجاره فضا) و ضرب این رقم در تعداد میادین و خیابانهای تهران، یک رقم نجومی فقط برای تبلیغات چاپی این جشنواره هزینه شده. حالا اگر این هزینه‏ها را اضافه بکنید به رقم سرسام آور هزینه‏های پخش تبلیغات رادیو و تلویزیونی، نتیجه‏اش میشود  یک رقم خیلی بزرگ، عددی که برای ساختن یک باغ گل بزرگ و همیشگی وسط شهر تهران کفایت میکند! ولی اگر میخواهید بدانید چرا این باغ گل (!) که توسط «سازمــان زیباســـازی شـــــهر تهـــران» تبلیغ می‏شود، بجای تهران باید در توابع شهرستان «گچسر» ساخته (یا به عبارت بهتر اجاره) شود، ادامه ماجرا را بخوانید.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;دیروز، ما هم همراه با خانواده، تحت تاثیر همین تبلیغات گستره شهرداری بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم تا این جشنواره بزرگ را از نزدیک ببینیم. باید اعتراف کنم که انصافا" این آقایون هرکاری  که بلد نباشن، تبلیغات رو خوب بلدن. این موضوع رو از شلوغی بیش از حد جاده چالوس فهمیدیم.&lt;br /&gt;از شلوغی جاده همین قدر بدونین که مسیری که بطور عادی نهایتا یک ساعت با تهران فاصله داشت رو شش-هفت ساعته طی کردیم. پیش خودمون میگفتیم اشکال نداره، حتمن ارزشش رو داره. به عشق دیدن لاله‏ها، این آهنگ رو &lt;a href="http://www.4shared.com/audio/qfkxSkCN/TM_BAX_-_Laleh.htm"&gt;(+)&lt;/a&gt; با صدای بلند گوش میدادیم و باهاش میخوندیم... میدونی دل بی قراره، لاله لاله لاله لاله !&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;...&lt;br /&gt;حوالی ساعت 5 عصر بود که از ازدحام جمعیت کنار خیابون متوجه شدیم که انگار به محل مورد نظر نزدیک شدیم. طی یک عمل متحیر‏العقول در میان بهت و فحش جماعت حاضر، یک جای خالی کنار خیابون رو قاپ زدم و ماشین رو پارک کردم. از اینجا تا محل نمایشگاه، حدود بیست دقیقه‏ای پیاده روی بود. البته درب ورودی دقیقن کنار جاده بود، ولی خب توی اون شرایط واقعا" نمیشد به امید اینکه جلوتر هم جای پارک پیدا بشه رفت. بنابراین پیه 20 دیقه پیاده روی رو هم به تنمان مالیدیم. فکر دیدن منظره‏ای بدیع از یک دشت پر از لاله، مثل خوره به جانمان افتاده بود. همینطوری که در امتداد جاده چالوس قدم میزدم، فکر میکردم که "آخه توی این محیط کوهستانی مگه چقدر زمین مسطح هست که بخوان همچین جشنواره ای با این عظمت توش برپا کنن؟!" بهر حال تصمیم گرفته بودیم هرطور شده بریم و ببینیم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;و بالاخره رسیدیم! اون هم ساعت 5.30 عصر.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;...&lt;br /&gt;مکانی بود، شاید به اندازه یک زمین فوتبال، ولی  نه در اضلاعی منظم. دور تا دور نمایشگاه، فروشندگان ِ محلی بادکنک و بستنی و غنچه‏های لاله میفروختند. ملت هرجایی که میشد یک چیزی را فرو کرد، ماشینشان را جا داده بودند. همه چیز در نهایت بی‏نظمی و آشفتگی و شلوغی. دوروبر نمایشگاه هم مادرانی بچشم میخوردند که بدلیل نبود سرویس بهداشتی، شومبول فرزندانشان را درآورده بودند و خلاصه مناظر بدیعی ایجاد شده بود.&lt;br /&gt;خلاصه سرتان را درد نیاورم ، یک تکه زمین هفت-هشت ضلعی را در نظر بگیرید که بدون هیچ قاعده خاصی تقسیم بندی شده و هرگوشه‏اش یک نوع گل لاله کاشته‏اند. بعضی از این گلها هنوز سالم هستند،  خیلی‏هایشان هم پلاسیده شده‏اند. ملت هم قطار شده‏اند و از بین این باغچه‏ها رد میشوند و از همه چیز عکس می‏گیرند. نگهبان‏ها مرتب در سوتشان میدمند و ملت را از توی گلها «کیش» میدهند. کنار همین باغچه‏ها، یک بساط کتاب فروشی هم راه انداخته‏اند که «فال حافظ» و «آموزش تاروت» میفروشد. کمی آنطرف تر، در فضایی که به عنوان پارکینگ استفاده میشود یک نفر یک دستگاه بستنی سازی گذاشته و در میان گرد و خاک ماشین‏ها، بستنی قیفی را دانه‏ای هزار تومان تحویل ملت می‏دهد. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;بالاخره هرجوری که هست خودمان را از آن مهلکه نجات میدهیم و به خانه برمیگردیم. تلویزیون را روشن میکنیم. گزارش تصویری همان نمایشگاه پخش میشود، مناظر انقدر زیباست اگر خودم تا ساعاتی پیش آنجا نبودم عمرا" باور نمیکردم این تصاویر مربوط به همان خراب شده است. گزارشگر برنامه با بازدیدکنندگان مصاحبه می‏کند. خانومی که می‏گوید تازه از آمریکا برگشته، از کیفیت نمایشگاه تعریف و تمجید کرده و حس ذوق مرگ شدن به خودش گرفته. چند نفر بعدی هم همین نظر را دارند.&lt;br /&gt;شب، توی رختخواب دراز کشیده‏ام و با خودم فکر میکنم که قبل از اینکه خودم بروم و ببینم، این تبلیغات چه تصوری از این نمایشگاه در ذهنم بسته بود ! یک دشت ِ پر از لاله، با زیباییهای فراوان. فکر میکنم که چه خوب شد که خودم رفتم، دیدم و یک تصور دروغی توی ذهنم باقی نماند. کمی که گذشت به آن هفتاد و خورده‏ای میلیون آدم فکر میکنم که هیچوقت این نمایشگاه را از نزدیک نمیبنند، ولی لابد از این همه تبلیغات و حرفهای&amp;nbsp; امثال آن خانوم ِ تازه از فرنگ برگشته، فکر میکنند که آقای شهردار چه گلی به سرشان زده. که لابد گوشه ذهنشان بدون آنکه خودشان بفهمند، افتخاری دیگر برای آقای شهردار در انتخابات آینده ثبت شده.&lt;br /&gt;و باز فکر میکنم آقای شهردار (و معاونینش) لابد با بودجه‏ای معین دو راه داشته‏اند: اولین راه اینکه باغ گل زیبایی در تهران بسازند و ملت آرام آرام و در طول سالها از آن بازدید کنند، و یا یک باغچه را در ناکجا آباد به مدت یکی دو هفته اجاره کنند و یک کمپین تبلیغاتی گسترده راه بیاندازند و همه بودجه را صرف تبلیغات کرده، گوش فلک را از واقعیتی که وجود ندارد پر کنند. این دومی هم «رایحه خوش خدمت» دارد، هم بسیار «زود بازده» است. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;هنوز هم آهنگ لاله در گوشم نجوا میکند.. "میدونی دل بیقراره.. لاله لاله لاله لاله!"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-3529642461168205723?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/3529642461168205723/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post.html#comment-form' title='15 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3529642461168205723'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3529642461168205723'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/05/blog-post.html' title='لاله‏هایی که بوی «باقر»  می دهند !'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S9wEz4zbANI/AAAAAAAAAiY/-KDvlGg6JzU/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>15</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-3776815180181339386</id><published>2010-04-24T18:31:00.000+04:30</published><updated>2010-04-24T18:31:22.753+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>سخنی با روسپیان سراسر جهان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;دوستان گرانقدر، عزیزان من،&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با توجه به زلزله در پیش رو و اینکه یحتمل چیزی به پایان کار این بنده روسیاه و خطاکار باقی نمانده، و با توجه به اینکه طبق فرموده‏های بزرگان دینی و سیاسی‏مان این زلزله بخاطر بالارفتن آمار "گناه"، "فحشا" و "زنا" قرار است بر سرمان نازل شود، اینجانب پیش از مرگ، بر خود لازم میدانم از مردم شریف تایلند، خانومهای محترم شاغل در دیسکوهای دوبی، اهالی محترم لاس وگاس، و همچنین از روح پر فتوح شاغلین "شهرنو" که سی سال پیش بدست پدرانمان و به بهانه‏های پوچ کشته شدند، طلب عفو و بخشش نمایم.&lt;br /&gt;شاید کمی دیر باشد، ولی ما امروز فهمیدیم که گویا خودمان خیلی بیشتر از شماها "اینکاره" بوده‏ایم و خودمان خبر نداشته‏ایم! چرا که شما با این همه سابقه درخشان ِ ‏کاری حتی یک زلزله یک ریشتری را هم تجربه نکردید، ولی گناهان ما آنقدر زیاد بوده که گویا هشت ریشتر و نه ریشتر هم کفاف کارمان را نمی‏دهد. &lt;br /&gt;خلاصه حلالمان کنید. &lt;br /&gt;راستی ! شب‏های جمعه هم که بازار کارتان داغ است، محض رضای خدا یک چیزی هم برای ما خیرات کنید که دستمان بدجوری از دنیا کوتاه است.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خداحافظ&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-3776815180181339386?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/3776815180181339386/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post_24.html#comment-form' title='10 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3776815180181339386'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3776815180181339386'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post_24.html' title='سخنی با روسپیان سراسر جهان'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>10</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1089386801252036477</id><published>2010-04-19T12:07:00.001+04:30</published><updated>2010-04-19T12:08:03.343+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلقک بازی'/><title type='text'>نقشه جدید جهان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S8wEfxKEwbI/AAAAAAAAAiQ/qvVEQ6Rkd10/s1600/world-new-map-2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="380" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S8wEfxKEwbI/AAAAAAAAAiQ/qvVEQ6Rkd10/s640/world-new-map-2.jpg" width="640" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: center;"&gt;ا.ن، 1385: یهودی‏ها باید از منطقه بروند.&lt;br /&gt;ا.ن، 1388: ملت ایران خود را برای مدیریت جهان آماده می‏کند. &lt;br /&gt;ا.ن، 1389: پنج میلیون نفر باید از تهران بروند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-1089386801252036477?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/1089386801252036477/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html#comment-form' title='13 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1089386801252036477'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1089386801252036477'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post_19.html' title='نقشه جدید جهان'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S8wEfxKEwbI/AAAAAAAAAiQ/qvVEQ6Rkd10/s72-c/world-new-map-2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>13</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1754306030341435861</id><published>2010-04-14T12:28:00.000+04:30</published><updated>2010-04-14T12:28:18.426+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>ایران کجاست !؟</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S8VxWRWaz8I/AAAAAAAAAiI/z7x94E8HoDI/s1600/Elsiane.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S8VxWRWaz8I/AAAAAAAAAiI/z7x94E8HoDI/s320/Elsiane.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;سکانس اول، دو شنبه شب، فرحزاد&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;با چند تا از دوستان روی تخت سفره‏خانه ولو شده‏ایم و هندوانه میخوریم. طبق معمول داریم سر این موضوع بحث می‏کنیم که چرا انقدر پول بالای کشیدن قلیان میدهیم که هم جیبمان را بر باد میدهد هم امعا و احشاممان را. یکی از دوستان خوشمزگی اش گل میکند و با یک حساب ساده به یک نتیجه عجیب و غریب میرسد . بله. طبق محاسبه ایشان تیم سه نفری ما در سال گذشته، چیزی بین 2 تا 3 میلیون تومان برای کشیدن قلیان هزینه کرده است! بحث تا موقع رسیدن قلیان‏ها ادامه پیدا میکند، قلیان که میرسند اما، دیگر کسی میلی به حرف زدن ندارد. طبق معمول یکی میگوید :"اینجا نیایم کجا بریم؟" و بحث خاتمه پیدا می‏کند. همینجوری که دود را از دهانم بیرون میدهم به تختهای بغلی نگاه میکنم. همه پسر و دخترهای جوانی هستند که دقیقا وضعیت ما را دارند. این که میبینم آنها هم به بدبختی ما دچارند، هم خوشحالم میکند و هم ناراحت.&lt;br /&gt;مشغول کشیدن قلیان هستیم. که یک پسر بچه افغانی یک کیسه پر از DVD میگذارد جلوی پایمان. فیلمها را ازش میگیرم و تند و تند نگاهشان میکنم. فیلهای هندی، هالیوودی، جدید و قدیمی. به این فکر میکنم که نصف تاریخ سینما در دست این پسر بچه چکار میکند؟! گویا متوجه میشود که چیز جالبی بین فیلمهایش نظرم را جلب نکرده. میپرد روی تخت و آرام میگوید: "فیلم جوون پسند هم دارم" خودم را به خریت میزنم و میگویم چی هست؟&lt;br /&gt;به دوستانم نگاه می‏کند که آنها حالی‏ام کنند. آنها هم خودشان را به آن راه میزنند. میخندد و میگوید: فیلم ســ.وپر ! &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;سکانس دوم، سه شنبه، سر کار !&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;یکی از فیلم‏هایی که از پسرک خریده‏ام را میگذارم درون درایور کاپیوتر. از تیتراژ متوجه میشوم که کیفیت پرده است. بی‏خیال میشوم و یک فیلم دیگر را باز میکنم. این یکی هم از آن فیلمهای مفهومی با ترجمه ..خمی است. این را هم بی‏خیال میشوم.&lt;br /&gt;فقط یک فیلم دیگر مانده. فیلمی که تعریفش را زیاد شنیده بودم: سنگسار ثریا.م !&lt;br /&gt;فیلم را میگذارم درون درایور و دکمه play را میزنم. اگر این فیلم را دیده‏اید که هیچ، اما اگر ندیده‏اید، همینقدر بدانید که ما به عنوان ایرانی، مشتی انسان متحجر، بی فرهنگ، دزد، دروغگو&amp;nbsp; معرفی شده‏ایم و خلاصه هر چه نسبت ناروا بود در این فیلم به من و شما بعنوان ایرانی زده‏اند. در این فیلم همه ما، از بزرگ و کوچک و زن و مرد و صغیر و کبیر مشتی جاهل و مردم عصبی و خشن و بی‏منطق معرفی شده‏ایم. البته همه، بجز نقش‏های  اول و دوم فیلم.  اینها با بقیه خیلی فرق دارند. نقش اول را شهره آغداشلو بازی میکند. زهرا (یا همان شهره آغداشلو) زنی روستاییست که در خلال ماجراهای فیلم، از فرصت بدست آمده استفاده کرده و ماجراهایی که بر سر ثریا گذشته را با زبان انگلیسی (!) برای خبرنگار فرانسوی بازگو میکند. فیلم در زمانی اتفاق می‏افتد که گویا چند سالی از مرگ ثریا گذشته و مردم ده حتی از دفن جسد او هم خودداری کرده‏اند و استخوانهایش همینجوری روی زمین پخش و پلاست. اما از ثریا برایتان بگویم:&lt;br /&gt;ثریا، زنی روستایی است که چهار-پنج شکم زاییده است. این زن در خانه شوهر به باد کتک گرفته میشود و یک کلفت به تمام عیار است. ثریا، مثل بقیه زنان در آن ده (که گویا نمادی از جامعه ایرانیست) از کوچکترین حق و حقوق انسانی محروم است.تفاوتش با بقیه این است که برعکس سایر زنان ده، گویا از این وضعیت راضی نیست و مثل بقیه با میل و رقبت کلفتی نمیکند. حالا جالب است بدانید نقش این زن را یک «داف» به تمام معنا (&lt;a href="http://images.allmoviephoto.com/2008_The_Stoning_of_Soraya_M./2009_the_stoning_of_soraya_m_002.jpg"&gt;موژان مارنو+عکس&lt;/a&gt;) بازی میکند. دختری که لهجه غلیظ آمریکایی دارد و از همه جایش معلوم است که حتی یک روز هم در همچین محیطی نبوده. خب البته شاید انتخاب بازیگر به این خاطر بوده که تماشاگر بعد از مرگش افسوس بخورد. به هر حال کشته شدن یک زن چاق و بدهیکل و بی ریخت ِ دهاتی آنهم به بهانه خیانت، شاید برای مخاطب آمریکایی زیاد تاثر برانگیز نباشد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سکانس سوم: شب ِ سه شنبه، خانه&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;پای تلویزیون ولو شده‏ام و دیوانه وار کانال عوض میکنم. اکثریت غریب به اتفاق کانالها سیگنال ندارند. از بین معدود کانال‏های باقی مانده فارسی وان را انتخاب میکنم و در ذهنم میگویم که خداراشکر دوستان نیستند تا ببینند این بزرگترین منتقد فارسی وان خودش به تماشای داستان های ویکتوریا و پنه لوپه نشسته.&lt;br /&gt;کما بیش در جریان داستان‏های سریال‏ها هستم. اصولا این مدل سریالها یک خوبی‏ای که دارند این است که اگر ده قسمت را هم از دست بدهی سررشته داستان را گم نمیکنی. چون اصولا در این ده قسمت هیچ اتفاق خاصی رخ نداده. در این میان سریالهای کلمبیایی جالب‏تر هستند. در این سریالها همه بصورت ضربدری با هم رابطه دارند و همه هم بی‏خبرند. زن این یکی شب‏ها با شوهر آن یکی است و برعکس. مادر این یکی در بغل پدر آن یکیست و خواهر آن یکی با آن یکی نامزد کرده ولی با آن یکی میخوابد. &lt;br /&gt;عمق فاجعه وقتی بیشتر میشود که میبینی این سریالها با اقبال عمومی مواجه شده‏اند. و البته میدانی که یک جامعه فرهنگ متضاد خودش را پس میزند و اصولن چیزی که در میان مردم جریان نداشته باشد (یا لااقل مورد تائیدشان نباشد) اینچنین مورد توجهشان قرار نمیگیرد! یک لحظه فکر میکنم اثر این سریال مخرب‏تر است یا DVD های جوون پسند آن پسر بچه؟!&lt;br /&gt;تصمیم میگیرم بیش از این وقتم را تلف نکنم. کانال را عوض میکنم و شبکه‏های وطنی را میگیرم. شبکه یک، مصاحبه مستقیم با محمود را پخش می‏کند.&lt;br /&gt;آقای دکتر، طبق معمول لبخندی بر لب دارد و هرازگاهی که بیشتر میخندد، من هم از فرم ابروهای هشتی‏اش به خنده می‏افتم. روبرویش مجری‏ای نشسته که قیافه‏اش خیلی آشناست، ولی هرچه فکر میکنم بخاطر نمی‏آورم که کجا دیدمش. تیریپ روشن فکری زده و در جایی از صحبت‏هایش به افکار نویسنده‏های بزگ جهان اشاره میکند و آن را با حرف های محمود تطبیق می‏دهد! زیر لب فحش "دستمال" دار بهش می دهم. ولی تصمیم میگیرم اینبار هرطور شده تحمل کنم.&lt;br /&gt;صحبت از شکوفایی اقتصاد است. از همدلی مردم و دولت. از تثبیت قیمت‏ها و رشد علمی و فرهنگی. از خودکفایی در حوزه های مختلف. از قطار انرژی هسته‏ای که ترمزش را دور انداخته‏اند و همینجوری شش نعل ما را بسمت دره خوشبختی به پیش میبرد. بله. اینجا انگاری همه چیز آرام است. و ما هم خیلی خوشبختیم. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;- عکس به ظاهر با متن بی‏ارتباط است. مربوط است به Elsiane که می‏توانید یکی از آهنگ‏هایش را از فهرست سمت راست دانلود کنید. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;- یکی گفت: حقیقت، آینه‏ای بود که افتاد و شکست. میلیون‏ها و میلیون‏ها تکه شد. هر کس قطعه‏ای از آن را برداشت، خود را در آن نگریست و گفت این حقیقت است ! حق با آنها بود، چیزی که در دست داشتند حقیقت بود، لیکن فقط قسمتی از حقیقت. نه تمام ِ آن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-1754306030341435861?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/1754306030341435861/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post_14.html#comment-form' title='18 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1754306030341435861'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1754306030341435861'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post_14.html' title='ایران کجاست !؟'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S8VxWRWaz8I/AAAAAAAAAiI/z7x94E8HoDI/s72-c/Elsiane.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>18</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-7886292569191883506</id><published>2010-04-03T16:27:00.000+04:30</published><updated>2010-04-03T16:27:30.420+04:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><title type='text'>شوخی‏های عشایری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S7cr4dRy5YI/AAAAAAAAAhY/FJFHlERsEhc/s1600/k3jko09egw3ay8i5jfg0.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S7cr4dRy5YI/AAAAAAAAAhY/FJFHlERsEhc/s320/k3jko09egw3ay8i5jfg0.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;شوخی و شوخی کردن چیز خوبیه. البته همیشه تا جایی خوبه که حریم شخصی کسی گه مالی نشه. ولی جالب اینجاست که معمولن جالب‏ترین و بیاد موندنی‏ترین شوخی‏ها، دقیقن هموناییه که رسمن میزنه طرف رو میترکونه! امروز همینجوری به سرم زد چند تا از این شوخی‏های خفن یا بقولی «عشایری» که یادم میاد رو براتون بنویسم. بعضی‏هاشون جدیدن، بعضی‏ها قدیمی. ولی هنوز هم یادم که میاد کلی شاد میشم . این شما و این هم ... &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;1-&lt;br /&gt;یکی از دوستان تعریف میکرد که زمون دانشجویی، یه شب تصمیم میگیرن با یکی از دوست‏های هم خونه‏ای شون شوخی کنن. خلاصه بعد از اینکه یارو میگیره میخوابه اینا بیدار میشن و شروع میکنن فکر کردن که چه بلایی سر بدبخت بیارن. آخرش هم بدترین تصمیم ممکن رو میگیرن، به این ترتیب:&lt;br /&gt;تمام چراغها رو خاموش میکنن، بعد هر کدوم میرن یه طرف رختخواب اون مادرمرده میشینن. (چند روز بعد از زلزله بم بوده) بعد در یک اقدام هماهنگ شروع میکنن رختخواب رو لرزوندن و داد میزنن: زلزله.. زلزله... !&lt;br /&gt;خلاصه اون بدبخت شوکه میشه و با رکابی و بدون شلوار میپره تو خیابون. غافل از اینکه در پشت سرش قفل شده و تا صبح با همون وضعیت توی کوچه میمونه! آخرش دیگه همسایه‏ها پا درمیونی میکنن و میفرستنش تو. هنوز هم بعد از چند سال فیلم این ماجرا برای ما کلی سوژه خنده‏اس.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;2-&lt;br /&gt;یکی دو سال پیش، سر کار بودم که دو تا از دوستان زنگ زدن و گفتن که میخوان بیان یه سری به من بزنن. خلاصه اومدن و موندن تا موقع ناهار شد. زنگ زدیم ساندویچ بیارن. هرکی سفارش خودشو داد تا اینکه نوبت به یکی از بچه‏ها رسید. (اینجا "علی" صداش میکنیم) گفتم علی چی میخوری؟ گفت" "هیچی. همین الان صوبونه خوردم." گفتم بابا خالی نبند تو که 4 ساعته پیش منی. خلاصه از ما اصرار و از اون انکار. گیر داد که من اشتها ندارم. شما بخورین. من هم گفتم براش یه همبرگر بیارن . فکر کردم تعارف میکنه.&lt;br /&gt;خلاصه غذاها اومد، ولی بازهم نخورد. &lt;br /&gt;همینجوری واسم سوال شده بود که چه مرگشه، یهوی یادم افتاد وقتی اومدن چایی هم نخورد. دوزاریم افتاد که بازم روزه مستحبی گرفته. از این تیریپایی بود که میخواست به کسی نگه تا ریا نشه. مثلن میخواست بیشتر ثواب ببره.&lt;br /&gt;ما هم نامردی نکردیم و قایمکی یه مسیج با این مضمون تایپ کردیم و برای همه دوستا و آشناهامون فرستادیم:&lt;br /&gt;Salam. Khobi? Ali emroz roze gerefte. Lotfan behesh ye massage bezan o bego "ghabool bashe". Age shomarasho nadari ine: 0912******. Vase hame befrest. Merci&lt;br /&gt;بعله. اینجوری شد که در عرض یک ساعت نصف تهران از ماجرای روزه داری این دوستمون باخبر شدن و سیل پیامهای تبریک از طرف غریبه و آشنا بسوی ایشون روانه شد. &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;3-&lt;br /&gt;جونم واستون بگه، تابستون بود. ما هم ای، بفهمی نفهمی بچه بودیم. تفریحمون گل کوچیک بازی کردن تو کوچه بود. من نمیدونم این ملت چه علاقه‏ای به شوت کردن دارن ! یعنی اصلن عجیبه، به محض اینکه توپ به اوت میرفت، یکی پیدا میشد دوباره میشوتیدش سمت ما. گاهی وقتا یارو کلی میدوید تا برسه به توپ. اصولن انگار کار لذت بخشیه این شوتیدن. حالا بگذریم.&lt;br /&gt;یه روز یه توپ پلاستیکی برداشتیم وتوش رو پر ِ شن کردیم. یه چیزی در حدود 4 کیلو وزن پیدا کرد. توپ رو بردیم پشت دروازه تو یه موقعیت خوب گذاشتیم و منتظر موندیم. یه پسره بدبخت داشت از اونور خیابون رد میشد. یکی داد زد: "داداش ش ش ش" (و با دست توپ رو نشون داد) اون فلک زده هم بدو بدو اومد سمت توپ و .. بوووو م م م !! &lt;br /&gt;بعله. پای بدبخت ترکید. یعنی از مچ مو برداشت یکی دو ماه هم تو گچ بود. بعدها که ازش پرسیدیم "آخه احمق چرا انقدر محکم شوتیدی؟؟" گفت میخواستم کرم بریزم توپو بندازم تو خونه همسایه‏ها بعد بهتون بخندم !!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;4-&lt;br /&gt;یکی از دوستامون زنگ زد و گفت که تولد دوست دخترشه و دعوتمون کرد که بریم تولد. این رفیق ما از این تیریپای جوگیر بود. قرار بود که توی خونه جمع بشیم بعد دوست ِ دختره اونو به یه بهونه‏ای ورداره بیاره خونه و یهو ما چراغا رو روشن کنیم و خلاصه از این خز بازیا دربیاریم.&lt;br /&gt;این دوستمون (که اینجا مسعود صداش میکنیم) کلی جو گیر شده بود و میخواست اون وسط یه جوری به چشم بیاد. واسه همین نیم ساعت قبل یهو رفت و با یه کیک خامه‏ای کوچولو برگشت. گفتیم این چیه؟ گفت میخوام وقتی اومد بزنم تو صورتش. گفتیم ایول.&lt;br /&gt;خلاصه دختره اومد و ما پریدیم چراغا رو روشن کردیم اونم داشت ذوق مرگ میشد که مسعود دوان دوان با کیک در دست به سمت این طفل معصوم حجوم برد و بووووم م م !!&lt;br /&gt;جیغ دختره هوا رفت و چند لحظه بعد خون بود که از دماغش فواره میزد ! خلاصه دختره شب رو تو اتاق عمل سپری کرد. بعدها کاشف بعمل اومد که چون کیک معمولی ِ کوچیک نبوده، این دوستمون بجاش "کیک بستنی" گرفته بوده. ولی دیگه فکر نکرده بوده که کیک بستنی سفته، یخ داره. عینهو یه پاره آجر گذاشتش تو صورت دختر مردم !&lt;br /&gt;پانوشت: میگن اون دختره هنوزم دماغش چپو چوله است.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;پانوشت 2:  شما هم اگه چیز بامزه‏ای یادتون میاد بنویسین.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;خبر داغ: &lt;a href="http://miliphoto.blogspot.com/"&gt;miliphoto&lt;/a&gt; با یک سبد عکس جدید بروز شد ! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-7886292569191883506?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/7886292569191883506/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post.html#comment-form' title='28 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7886292569191883506'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7886292569191883506'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/04/blog-post.html' title='شوخی‏های عشایری'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S7cr4dRy5YI/AAAAAAAAAhY/FJFHlERsEhc/s72-c/k3jko09egw3ay8i5jfg0.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-4005350594348703016</id><published>2010-03-08T10:07:00.001+03:30</published><updated>2010-03-08T10:09:10.059+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلقک بازی'/><title type='text'>کی، کجا پیاده میشه؟!</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S5SapaEuxmI/AAAAAAAAAfA/N9UeUyHLePw/s1600-h/01.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S5SapaEuxmI/AAAAAAAAAfA/N9UeUyHLePw/s320/01.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;متروی «جمهوری اسلامی» داره حرکت میکنه. بریم ببینیم کی، کجا پیاده میشه! &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;• هاشمی رفسنجانی: میدان حر&lt;br /&gt;• قاضی مرتضوی: جوانمرد قصاب&lt;br /&gt;• سید علی موسوی (خواهرزاده مهندس): امام حسین&lt;br /&gt;• سردار رجب زاده: نظام آباد&lt;br /&gt;• علی لاریجانی: مجلس&lt;br /&gt;• حبیب الله عسگر اولادی: خزانه&lt;br /&gt;• سید حسن خمینی: حرم مطهر&lt;br /&gt;• مهدی کروبی: ملت&lt;br /&gt;• سید احمد خاتمی و احمد جنتی، دست در دست هم: مصلی &lt;br /&gt;• محمود احمدی نژاد: دروازه دولت&lt;br /&gt;• ندا آقا‏سلطان: شهدا&lt;br /&gt;• حسین شریعتمداری: اتمسفر&lt;br /&gt;• محمد باقر قالیباف: باقرشهر&lt;br /&gt;• میرحسین موسوی: سرسبز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-4005350594348703016?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/4005350594348703016/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/03/blog-post_08.html#comment-form' title='33 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4005350594348703016'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4005350594348703016'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/03/blog-post_08.html' title='کی، کجا پیاده میشه؟!'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S5SapaEuxmI/AAAAAAAAAfA/N9UeUyHLePw/s72-c/01.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>33</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-4377936054723571771</id><published>2010-03-06T18:08:00.000+03:30</published><updated>2010-03-06T18:08:52.327+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>در سوگ باورها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S5Jjsitf0GI/AAAAAAAAAe4/Q40ktrcIiuU/s1600-h/sb10062816rr-001.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S5Jjsitf0GI/AAAAAAAAAe4/Q40ktrcIiuU/s320/sb10062816rr-001.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;عجب عالم خوبیه بچگی. عجب عالم خوبیه نفهمی. چقدر خوبه همه چیز رو واگذار کنی به یه قاصدک! چقدر خوبه که همه چی رو واگذار کنی به یه موجود خیالی. به یه فرشته، به یه امام، به یه خدا...&lt;br /&gt;با خوندن این مقدمه، حتمن با خودت فکر کردی الان میخوام شروع کنم کفر بگم؟! نه عزیزم. کار من خیلی وقته از کفر گفتن گذشته. من نمیخوام بلایی که یه زمونی خواسته یا ناخواسته سر خودم اومده سر تو هم بیاد. با این حرفا میخوام بگم اگه به هر چیز احمقانه‏ای هم که اعتقاد داری، همونو دو دستی بچسب. اگه هم یه روزی- یه جایی  یکی خواست خلاف اعتقاداتت حرف بزنه، گوشتو روی حرفاش ببند و توی دلت بگو "شنیدن این حرفا معصیت داره" &lt;br /&gt;یادم میاد بچه که بودم، هر روز بعد از ناهار توی حیاط مهد کودک از وسط باغچه یه قاصدک میچیدم، بعد میگرفتمش جلوی صورتم و چشمامو میبستم. بعد توی دلم میگفتم ای قاصدک مهربون، برو مامانمو برام بیار. بعد چشمامو باز میکردم و با تمام قدرت فوت میکردم به قاصدک. پره های قاصدک توی باد رقص کنان میرفتن و من میدونستم که برنمیگردن، الا با مادرم.&lt;br /&gt;قاصدک هم بدون ردخور هر روز وظیفشو انجام میداد. میرفت و مامانم رو سوار بر یک ژیان قرمز میوورد دم ِ در مهد کودک. &lt;br /&gt;چقدر خوب بود همه چی. چقدر این اعتقاد احمقانه به قدرت جادویی قاصدک قشنگ بود. چه قوت قلب بزرگی بود.&lt;br /&gt;اما همه چیز از وقتی خراب شد که خوندن ساعت رو یاد گرفتم. که فهمیدم چه قاصدک رو فوت کنم، چه نکنم، مامان راس ساعت یک میاد. &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;حالا، وقتی برمیگردم و به گذشته‏ نگاه میکنم، میبینم که چه ساده همه چیزم رو از دست دادم. بعد از قاصدک، نوبت فرشته مهربون بود. بعدش هم لابد نوبت هیولاهای یک چشمی بود که در خیالاتم داشتم. بعد از اونها هم قدرت افسانه‏ای بابا. بعدها هم قدرت دین، نذر، یا ایمان به قدرت‏ها ماورا طبیعی ائمه و ... همینجوری پشت سر هم همه چیزم رفت. هر چیزی که میشد نشست و التماسش کرد که برو و فلانی رو بیار، یا برو و فلان کار را بکن تا من هم فلان کار را کنم... همه چیز رفت. من موندم و خودم و یه تنهایی وحشت آور. یه تنهایی پرهیاهو.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;پانوشت:&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;امروز، فقط دنبال پیدا کردن جسارت، برای فوت کردن یک قاصدک هستم.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-4377936054723571771?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/4377936054723571771/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/03/blog-post_06.html#comment-form' title='24 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4377936054723571771'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4377936054723571771'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/03/blog-post_06.html' title='در سوگ باورها'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S5Jjsitf0GI/AAAAAAAAAe4/Q40ktrcIiuU/s72-c/sb10062816rr-001.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>24</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-6445672607390592148</id><published>2010-03-02T10:39:00.001+03:30</published><updated>2010-03-03T08:45:57.381+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>دو خبر مهم</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&amp;nbsp;خبر کمی مهم:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;اگر هنرمند هستید یا حتا اگر هنرمند نیستید ولی هنرمندان را دوست دارید، اگر عکاسی دوست دارید، اگر به جاهای با کلاس علاقمندید،  اگر دوست دارید کلی تیریپ‏های عجیب غریب هنری (از جمله خود ِ من با ظاهر جدیدم) را ببینید، اگر به شکلات و شیرینی‏های خارجی عشق می‏ورزید، اگر دوست دارید یک مجموعه عکس خیلی خاص و با کلاس ببینید، اگر دوست دارید دستتان را بزنید زیر چانه‏تان و یک جوری عمیق بروید در بحر یک اثر هنری و آخرش هم هیچی دستگیرتان نشود، اگر به فضاهای گنگ و عجیب و معما گونه علاقمندید.... پس بدانید و آگاه باشید که...&lt;br /&gt;«ندایی در مه» عنوان نمایشگاه عکس‏های دوست ِ خوبم احسان زرانی هست که تا پنجشنبه هفته جاری در نگارخانه والی برپا خواهد بود. علاوه بر این توضیحاتی که دادم، اضافه میکنم که احسان تو این نمایشگاه تعدادی از عکسهای طبیعت خودش رو ارائه کرده. بیشتر عکسها توی فضای مه آلود جنگل گرفته شده. کادر بندیها و دید ِ عکاس فوق‏العادس.(علتش اینه که احسان قبل از اینکه عکاس باشه یک گرافیست خیلی خوبه) اما از مهارت‏های تکنیکی عکاس که بگذریم، چیزی که آدم رو همینجوری محو در تماشای تابلوهاش میکنه، همین حس رازآلودگی جنگل در هوای مه آلود و ابریه. خلاصه بیش از این دیگه تعریف نمیکنم. کارها واقعا ارزش دیدن داره. اگر قصد بازدید را دارید، من روز ِ پنجشنبه رو پیشنهاد میکنم که اختتامیه نمایشگاه هست و احتمالن بجز عکس‏ها، سوژه‏های جالب دیگری هم برای دیدن خواهید داشت. اطلاعات بیشتر را هم از &lt;a href="http://www.rasm.ir/default.asp?Aid=3842"&gt;اینجا&lt;/a&gt; بگیرید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خبر خیلی مهم :&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;آی ملت، بدانید و آگاه باشید که بنده امروز در کمال سلامت روحی روانی و جسمی هستم و به هیچ عنوان قصد انجام خودکشی را هم ندارم. علاوه براین، ماشینمان هم به تازگی سرویس و بازدید و معاینه فنی کردیم و آن بدبخت هم در سلامت کامل جسمی (از روحش خبر ندارم) بسر میبرد. &lt;br /&gt;اینها را گفتم که اگر من از فردا همینجوری یکهو غیب شدم، و پسون فرداش جسد بی جانم را در بیابانهای کهریزک یا ته دره پیدا کردید، خودتان حساب کار دستتان بیاید. &lt;br /&gt;حالا چرا اینها رو میگم؟! دلیل داره.&lt;br /&gt;چند وقت پیش طی یه تماس مشکوک، از طرف شخصی که خودش رو (م.پارسا 4 ساله از تهران) معرفی می‏کرد، به یک میهمانی مشکوک ِ «مجازی» دعوت شدم. مکان ِ این میهمانی هم وبلاگ گروهی «به کسی نگو» است. یعنی همون وبلاگی که هر وقت پامو گذاشتم اونجا کارمون به گیس و گیس کشی ختم شده.&lt;br /&gt;خلاصه قراره اونجا بریزن سرمون و نقدمون کنن. حالا البته گفتن که&amp;nbsp; قراره خیلی متمدن و با شخصیت بنشینیم و بصورت خیلی منطقی احوالات وبلاگ «تخته شاسی» رو بررسی کنیم، ولی اگر کار به زد و خورد هم کشید اصلن تعجب نکنید.&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;به هر حال ما&amp;nbsp; که داریم میریم (با آهنگ فیلم قیصر بخوانید). شما هم&amp;nbsp; معرفت داشته باشین و بیاین و ما رو توی این دیار غربت تنها نذارین.انشاالله با حضور میلیونی مشت محکمی به دهان استکبار جهانی خواهیم زد.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;زمان: فردا، چهارشنبه، دوازده اسفند ماه 1388&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;مسیر شماره 1:&lt;br /&gt;از میدان تخته شاسی تا میدان &lt;a href="http://be-kasi-nagoo.blogspot.com/"&gt;به کسی نگو&lt;/a&gt;.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;مسیر شماره 2:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;از درب حسینیه میلیمال تا میدان &lt;a href="http://be-kasi-nagoo.blogspot.com/"&gt;به کسی نگو.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;مسیر شماره 3:&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;از خیابان میلی‏فتو تا میدان &lt;a href="http://be-kasi-nagoo.blogspot.com/"&gt;به کسی نگو.&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;بعد نوشت:&lt;br /&gt;میهمانی شروع شد. ورورد از &lt;a href="http://be-kasi-nagoo.blogspot.com/2010/03/blog-post_03.html?showComment=1267592639431_AIe9_BHzQATLUM3y9yTNzvTPbUDitBTdDatKN6MQx0zatWPRpMXPyU5oRbVGRhn1GZUxlr2ofHw5mjLP8qU9BhZJVtaDmgfOM5R_mKOI1oJNFOAjNbswqPu7OlDeAVBukwcOB1dnl-DJfvSeAwPqE7729a0xMCFk4yOStxEVIC2ODzIFkAPcFVpWaoYDNYnwYJfvLGwg0-VysCHCfhG3n-dQTow8d2tsfS9zOmbVFC6wSsVnekf6vAo#c1537944702891889278"&gt;این لینک&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-6445672607390592148?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/6445672607390592148/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/03/blog-post.html#comment-form' title='25 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6445672607390592148'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6445672607390592148'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/03/blog-post.html' title='دو خبر مهم'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-7231521053187573331</id><published>2010-02-21T09:47:00.000+03:30</published><updated>2010-02-21T09:47:07.387+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><title type='text'>آزادی، بوی خروس می‏دهد</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S4DNx2xgpnI/AAAAAAAAAeo/7CNaJvzzziA/s1600-h/khoros.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S4DNx2xgpnI/AAAAAAAAAeo/7CNaJvzzziA/s320/khoros.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;بعضی وقتا یه اتفاقایی میوفته که آدم دوس داره آب بشه بره تو زمین! گاهی آدم تو یه موقعیت هایی قرار میگیره که از صد تا فحش بدتره. البته خب هیچ چیز بد ِ مطلق نیست.هست؟&lt;br /&gt;فکر کنم حدود یکی دو ماه پیش بود. تا اونجایی که یادمه پنجشنبه یا جمعه بود، چون ساعت 10-11 صبح تازه داشتم از پارکینگ خونه میومدم بیرون. همون وسطای مراسم محرم و صفر بود و بازار نذری و خون و خونریزی داغ داغ بود. خلاصه... &lt;br /&gt;می گفتم که داشتم از پارکینگ در میومدم. هنوز یخورده جلو نرفته بودم که دیدم یه پسره هم سن و سال خودم داره با یه حجم سفید در بغل تند تند از روبروی من رد میشه. من سرعتمو کم کردم که بیاد و رد شه. البته اعتراف میکنم که هیچوقت به عابر پیاده احترام نمیذارم، چون وقتی خودم عابر پیاده هستم کسی به دماغش هم مارو حساب نمیکنه. اگه وایسادم بیشتر واسه این بود که ماشین گرم شه. به هر ترتیب&lt;br /&gt;همین طور که آروم بهشون نزدیک میشدم، نمیدونم چی شد پسره یهو با من چشم تو چشم شد و هواسش پرت شد و اون حجم سفید جستی زد و از دستش پرید. تازه فهمیدم یکی از همین خروس‏های به اصطلاح کارخونه‏ای بوده که یارو داشت میبرد سرشو ببره. خلاصه پسره افتاد دنبال خروسه. حالا خروسه بودو، پسره بودو. دوباره خروسه بودو، پسره بودو ! من هم نشسته بودم توی ماشین و با چشمای گرد شده این تعقیب و گریز رو تماشا میکردم. یاد مستند راز بقا افتاده بودم. هیچ فرقی هم نداشت انصافن. خروسه هنگام فرار از بالهاش هم استفاده میکرد و همین باعث میشد سرعتش بیشتر بشه. یه مدت که گذشت پسره خسته شد و ایستاد و با دست یه اشاره به من داد. شیشه رو دادم پایین. گفت داداش میای یه کمک به ما بکنی این (سانـسور) بگیریم؟ &lt;br /&gt;(اصولن با هرچی مراسم مذهبیه مخالفم. چه برسه به قربونی کردن.)گفتم: شرمنده. باید برم جایی. خیلی دیرم شده. لبخندش یهو به اخم تبدیل شد و پشتشو به من کرد. من هم گازش رو گرفتم و رفتم. توی دلم گفتم خداروشکر که لااقل من نقشی تو کشته شدن ِ این بدخت نداشتم !&lt;br /&gt;من رفتم و کارم رو انجام دادم و برگشتم. فکر کنم یکی دو ساعتی طول کشید. داشتم میرفتم تو پارکینگ که... چه صحنه‏ای دیده باشم خوبه؟؟&lt;br /&gt;پسره با کمک یه پسر دیگه هنوز داشت میدوید دنبال خروسه. یه لحظه برگشت و با یه قیافه‏ی داغون و خسته یه نگاه خیلی بی‏ادبانه‏ای به من کرد. یعنی توی نگاهش هرجور حرف ناجوری که بگی بود. من هم سرمو انداختم پایین و رفتم تو پارکینگ.&lt;br /&gt;خب اگه فکر کردین اون صحنه‏ای که گفتم آدم میخواد آب بشه بره تو زمین همین صحنه‏ی نگاه غضبناک اون پسره‏اس، سخت در اشتباهین. چون به دماغم هم نبود. اتفاقن از دیدن این صحنه خیلی هم ذوق مرگ شدم. چون خروسه یک ساعت دیگه هم زنده مونده بود !&lt;br /&gt;- یک ماه و خورده ای گذشت  !&lt;br /&gt;دوباره توی همون موقعیت دارم از پارکینگ میام بیرون. یه لحظه می ایستم تا ماشین گرم شه. یهو یه صدایی از همین بغل میاد. &lt;br /&gt;قوقولی قوقو ؟؟!!! &lt;br /&gt;اونم اینجا؟؟ چند بار توی این مدت اخیر این صدا رو شنیده بودم اما فکر نکرده بودم اینجا کسی مرغ و خروس نداره. یعنی اصلن جور درنمیاد کسی توی مجتمع مرغ و خروس داشته باشه !&lt;br /&gt;برمیگردم یه نگاهی به اطراف میندازم. با کمال تعجب همون خروس رو میبینم که با فراغ بال در محوطه فضای سبز مشغول گردشه. قیافه‏اش دقیقن یادم مونده بود. دمش یه فرم خاصی داشت که همون موقع کلی بهش خندیده بودم. خود ِ خودشه. فقط خیلی سرحال تر و قبراق‏تر بنظر میاد. تاجش هم قرمز‏تر شده و همچین صاف وایساده. اون موقع تاجش افتاده بود تو صورتش. موبایلم رو دراوردم و این عکس رو ازش گرفتم. طبیعیه که از اینکه دوباره زنده میدیدمش هم خوشحال بودم هم خیلی متعجب. کمی که فکر کردم دیدم احتمالن هیچ کس نفهمیده این یه خروس بی صحابه. همه فکر میکنن مال ِ یکی از همسایه‏هاس. فقط خودش و من و اون پسره میدونیم که یه خروس فراریه. شاید جزو معدود خروس های آزاد ِ دنیاست. از اون روز به بعد توی فضاهای مختلفی از شهرک دیدمش. واسه خودش قدم میزنه، دونه میخوره، هر وقت بخواد میزنه زیر آواز. خلاصه واسه خودش حکومتی میکنه اونجا.&lt;br /&gt;با خودم فکر کردم اگه من اون روز جای اون خروسه، توی بغل اون پسره بودم، لابد تا الان صد بار در شکم ملت هضم شده بودم و دفع شده بودم و در چرخه‏ی طبیعت به موز و خرما تبدیل شده بودم! خب آدم خجالت میکشه دیگه از خودش. خجالت میکشه که توی چه موقعیت‏های کشککی ای وا میده.&amp;nbsp; &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;پانوشت:&lt;br /&gt;-امروز به طرز شگفت انگیزی یکشنبه بود! یک نوستالوژی دیگه هم اضافه شد انگار.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;حدیث هفته: &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;-هرکس من محبوب او بودم، از این پس این &lt;a href="http://milimal.blogspot.com/"&gt;میلیمال&lt;/a&gt; محبوب او باشد. تخته شاسی (ره)&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-7231521053187573331?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/7231521053187573331/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post_21.html#comment-form' title='28 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7231521053187573331'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7231521053187573331'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post_21.html' title='آزادی، بوی خروس می‏دهد'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S4DNx2xgpnI/AAAAAAAAAeo/7CNaJvzzziA/s72-c/khoros.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>28</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-8121862451612533952</id><published>2010-02-16T10:36:00.001+03:30</published><updated>2010-02-16T12:19:07.808+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>برای آمـنه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;"دیوانه شدن به مُردن می‏ماند. دیوانه که می‏شوی، انگار تمام میشوی. گذشته‏ات را گم میکنی، آینده‏ای هم نداری. در واقع میمیری، چون حتا «روح» هم نداری. ولی نه! انگار دیوانگی، یک درجه از مرگ هم سخت‏تر است. دیوانه شدن، ماندن ِ یک مرده در دنیای زندگان است. روحت می‏گذارد می‏رود و جسمت در برزخی بین مرگ و زندگی اسیر می‏شود. آنگاه که جسم هنوز شوق وصال دارد، روح بالاتر از آن است که به وصل ِ مادی فکر کند. روح راحت‏تر دل میکند. کسی چه می‏داند! شاید ترکیب این روح بلند پرواز، با این جسم خاکی، از اول یک اشتباه بزرگ بیشتر نبوده. مثلش به همراهی لاک‏پشت و عقاب می‏ماند. یکی عاشق آبی ِ آسمان، و دیگری چسبیده به خاک."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: large;"&gt;برای آمنه&lt;/span&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;می‏گویند چرا دیوانه شده‏ای؟ من می‏خندم. بچه‏ها سنگ می‏اندازند، تـُف می‏کنند.&lt;br /&gt;باز می‏خندم و می‏گویم «آمنه».&lt;br /&gt;... &lt;br /&gt;راستش در زندگی موقعیت‏های زیادی برای دیوانه شدن هست. آدمهای زیادی هستند که می‏توانند دیوانه‏ات کنند. نه اینکه آدم‏های بدی باشند‏ها، اتفاقا" برعکس! آدم‏های بد، فقط می‏توانند برای مدت کوتاهی دیوانه‏ات کنند. ولی بعضی‏ها آنقدر خوب هستند که برای همه عمر دیوانه‏ات می‏کنند.&lt;br /&gt;بعضی‏ها، مثل ِ مثل آمنه من. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"چهل سال پیش، همینجا، یکی دو کوچه پایین‏تر بدنیا آمدم. آنوقت‏ها اینجا هنوز جزو تهران نبود. به اینجا می‏گفتند ده حصارک."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از تمام گذشته‏ام همین‏ها را یادم هست. یعنی از وقتی آمنه را دیدم، همه گذشته و آینده‏ام با هم گـُم شد. ماندم در همان زمان. در همان غروب ِ چهارشنبه.&lt;br /&gt;آذرماه بود، درست نمیدانم شاید هفده – هجده یا بیست سالم بود. جلویم ایستاده بود. موهای سیاهش ریخته بود توی صورتش. گونه‏هایش از سرما سرخ شده بود و چشمانش... چشمانش یک حالتی پیدا کرده بود که بیست سال است عقل از سرم برده است. &lt;br /&gt;آنوقت‏ها از اول پاییز اینجا برف می‏آمد. طبق معمول ِ چهارشنبه‏ها، نوبت من بود که پیت ِ نفت را بردارم و بروم از «پایین» نفت بیاورم. لباس‏هایم را پوشیدم، پیت خالی نفت را برداشتم و راه افتادم.&lt;br /&gt;به پایین ده که رسیدم، دیدم آقا رضا نیست. از پسرش پرسیدم کجا رفته؟ گفت که چون مشتری نبود، گاری‏اش را برداشته رفته برای نگهبانهای سوله پایین نفت ببرد. گفت که تا نیم ساعت دیگر بر‏می‏گردد.&lt;br /&gt;کمی مستاصل ماندم که چکار کنم. تا آنجا توی این برف، بیست دقیقه‏ای پیاده روی بود. دستهایم از سرما بی‏حس شده بود. چند قدمی به سوی خانه بازگشتم، ولی باز دیدم حوصله ندارم تا خانه بروم و دوباره این مسیر را برگردم. پس این شد که دوباره برگشتم و رفتم دنبال آقا رضا.&lt;br /&gt;این صحنه‏ای که با پیت خالی نفت در دست، دم ِ خانه آقا غلامرضا ایستاده بودم را همیشه در ذهنم هست. آدم گاهی وقت‏ها در آستانه بزرگترین تصمیمات زندگی‏اش قرار می گیرد و متوجه نیست. درست مثل من که نمی‏دانستم دنبال آقا غلامرضا رفتن همان و یک عمر دیوانه شدن همان.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;دم ِ در نگهبانی ایستاده بود. چهره‏اش پیدا نبود. شال گردنش را محکم پیچیده بود دور دهانش. این پا و آن پا می کرد. انگار منتظر کسی بود. هی به در نگاه میکرد. &lt;br /&gt;گفتم:&lt;br /&gt;- نفتـیه اینجاست؟!&lt;br /&gt;جواب نداد. اهمیت ندادم. خودم رفتم داخل و آقا غلامرضا را پیدا کردم. ایستاده بود کنار کارگرها چای میخوردند. خودم پیت ِ نفــتم را پـُر کردم و برگشتم. از در که می‏آمدم بیرون، صدایم کرد.&lt;br /&gt;ای کاش صدایم نمی کرد – ولی نه، چه خوب که صدایم کرد.&lt;br /&gt;- آقا؟!&lt;br /&gt;سرم را برگرداندم. دیدم هنوز ایستاده دم ِ در.&lt;br /&gt;گفت:&lt;br /&gt;- میشه حسن آقا رو صدا کنی؟&lt;br /&gt;با بی‏میلی برگشتم تو و پدرش را صدا کردم. یک مرد سیبیلوی چاقی بود که از این کاپشن‏های سربازی پوشیده بود.&lt;br /&gt;- دم ِ در یه خانومی باتون کار داره.&lt;br /&gt;یکهو انگار برق گرفته باشدش از جا پرید. لیوان ِ نصفه چایی‏اش را طوری کوبید روی میز که همه‏اش ریخت روی میز. &lt;br /&gt;- پاک یادم رفته بود. بگو اومدم ... بگو اومدم!&lt;br /&gt;کاش یادش نرفته بود! کاش قبل از آمدن ِ من رفته بودند. ولی نه.. چه خوب که یادش رفت. اصلا" چه خوب که یادش رفت دخترش دم ِ در ایستاده. چه خوب که ماندند تا من برسم. چه خوب که دیوانه شدم!&lt;br /&gt;دوباره برگشتم دم ِ در. از دور دیده بودمش که به داخل سرک می‏کشد. شال گردنش را از جلوی صورتش برداشته بود.&lt;br /&gt;امروز که با خودم فکر میکنم، گاهی می‏اندیشم که آدم گاهی وقتها حالی‏اش نیست که یک کار کوچک، چقدر می‏تواند تاثیرات بزرگی داشته باشد. باور کن اگر –حتا برای چند ثانیه دیگر- شال گردنش را بر نمی‏داشت، امروز من هم یکی بودم مثل تو. معقول آدمی بودم برای خودم. کسی بودم، کاری داشتم، خانه و کاشانه‏ای داشتم، اینطور آواره کوچه وخیابان نبودم. اگر آن روز شال گردنش را برنداشته بود، من هم امروز زن و بچه‏ای داشتم. شاید کاسب شده بودم مثل پدرم. در بازار تحویلم میگرفتند  و بعد از‏ظهرها می‏نشستم کنار کاسب‏ها شطرنج بازی می‏کردم.&lt;br /&gt;کاش شال گردنش را باز نکرده بود. کاش ندیده بودمش...&lt;br /&gt;ولی نه! چه خوب شد که دیدمش. چه خوب که شال گردنش را باز کرد و دیدمش.&lt;br /&gt;از شدت سرما یک لایه اشک روی چشمانش را گرفته بود. نگاهش شفاف شده بود. طوری نگاهم کرد که یک لحظه رفتم برای خودم. همان یک لحظه‏ای که بیست سال ِ تمام - تا همین حالا- طول کشید.&lt;br /&gt;بعد از آن روز، چند بار دیگر هم آمنه را دیدم. ولی هنوز هم، وقتی مینشینم و در خیالم عکسش را میبینم، همان تصویر اول را یادم می‏آید.&lt;br /&gt;همان دختر لاغر ِ ایستاده در برف را. همان موهای خیسی که تاب خورده بود و ریخته بود روی صورتش. همان لب‏های سرخ و ترک خورده .. و آن صدای زیبایش را. همان روسری آبی‏اش را.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تمام شد./&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت:&lt;br /&gt;این داستان، با الهام از یک ماجرای واقعی نوشته شد. «آمنه» یک شخصیت حقیقی است. (شاید هم بود)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-8121862451612533952?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/8121862451612533952/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post_16.html#comment-form' title='25 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8121862451612533952'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8121862451612533952'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post_16.html' title='برای آمـنه'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>25</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-8669873027148605941</id><published>2010-02-09T10:16:00.003+03:30</published><updated>2010-02-09T11:38:47.197+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>خداحافظی با یکشنبه‏ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;1+&lt;br /&gt;قبل از هر چیز، یک خواهش کوچک داشتم! اینکه همین الان از همین ستون سمت راست روی لینک وبلاگ جدید من (میلیمال) کلیک کنید و این یکی را هم به لیست پیگیری‏هایتان اضافه کنید. تولد «میلیمال» دو دلیل عمده دارد. یک اینکه اصولا" آدمی هستم که دوست ندارم بیش از آنچه مجبورم خودم را در حصار زمان اسیر کنم. این «یکشنبه بروز شدنها»، اگرچه در منظم کردن افکارم خیلی موثر بود، ولی کلی هم محدودیت ایجاد می کرد. دلیل دوم هم این بود که رسانه‏ای برای عنوان حرفهای کوتاه داشته باشم. میلیمال رو اینطوری تعریف کردم: "کوتاه، بی‏قید، بی‏ملاحظه، تیز و برنده. گاهی تند و برخورنده."  حالا نه آنقدرها زیاد تیز و برنده، ولی قطعن مثل تخته‏شاسی پاستوریزه هم نخواهد بود. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2+&lt;br /&gt;چند روزیست به همت یکی از دوستان، یک مسیری یاد گرفته‏ام که ماشین را دقیقن از لای پای مامورین شریف راهنمایی و رانندگی رد میکنم و میرسم به شرکت. مسیر خیلی پر پیچ و خمیست ولی ارزشش را دارد. گذشته از اینکه از شر سردی هوا و پیدا کردن تاکسی و اتوبوس راحت شده‏ام، یک لذت ناجوری هم دارد این دور زدن ماموران راهنمایی رانندگی. در طول مسیر حداقل از جلوی چشم سه مامور راهنمایی رد میشوم و در آینه حواسم بهشان هست که یکوقت جریمه ننویسند. کلی هم دروغ حاضر و آماده در ذهنم دارم که اگر یکوقت گیر افتادم «ننه من غریبم» بازی در بیاورم و لااقل اگر جریمه میکنند ماشین را نخوابانند. خلاصه خیلی هیجان انگیز است این کار. یعنی وقتی به پارکینگ شرکت میرسم، دقیقا حس کسی را دارم که از تونل وحشت شهربازی خارج شده. یکجورهایی ترس همراه با هیجان و شادی با هم دارد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3+&lt;br /&gt;امروز وقتی از جلوی یکی از مامورین راهنمایی و رانندگی رد شدم و در آینه دیدم که حواسش به من نیست، نا‏خودآگاه با صدای بلند گفتم «دمششش گرم!» این رو که گفتم زدم زیر خنده. حالا نخند، کی بخند. البته زیاد پیش می‏آید که الکی برای خودم بخندم، ولی این خنده دلیل داشت. یاد یک خاطره جالب افتادم.&lt;br /&gt;چند سال پیش که این آهنگ ِ افشین: (یه ماچ داد و دمش گرم) گل کرده بود، یک روز «جمعه» قرار گذاشتیم با یک جمع خیلی قدیمی از دوستان بریم بیرون. خلاصه نشسته بودیم و بازار احوال پرسی داغ بود که به یکی از دوستان گفتم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;- رامین جان خانواده خوبن ایشالا؟&lt;br /&gt;- آوه داداش. خوبن. سلام میوسونن. خونواده شما خوبن؟ (این دوستمون حرف "ر" رو نمیتونه تلفظ کنه و بجاش میگه "و")&lt;br /&gt;- قربونت. بد نیستن. بابا خوبن؟ (ما یه آشنایی قدیمی هم با پدر ایشون داشتیم)&lt;br /&gt;- آوووه . اتفاقن امووز خیلی هم سو ِ حال بود. صبح از خواب که بیداو شد پَوید تو حموم و زیو ِ دوش هی میگفت: یه ماچ داد و دمش گوم، بابا دمش گوم!&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;پایان نوشت+&lt;br /&gt;1-دو-سه خط اول این پست را دوباره بخوانید.&lt;br /&gt;2-قسمت سوم را با دقت بخوانید.باید از تمام ظرفیت هوشی‏تان برای فهمیدن اصل ِ ماجرا استفاده کنید.&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-8669873027148605941?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/8669873027148605941/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post_09.html#comment-form' title='35 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8669873027148605941'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8669873027148605941'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post_09.html' title='خداحافظی با یکشنبه‏ها'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>35</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-400446842911467093</id><published>2010-02-07T09:58:00.006+03:30</published><updated>2010-02-08T09:45:57.168+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><title type='text'>یک داستان تلخ و واقعی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S25Z8GeTPwI/AAAAAAAAAeI/R93ffXDFM-o/s1600-h/s7j8zxphm0s8nbfchij.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="164" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S25Z8GeTPwI/AAAAAAAAAeI/R93ffXDFM-o/s320/s7j8zxphm0s8nbfchij.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&amp;nbsp;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;شنبه ساعت 18.30 بعد از ظهر، ابتدای خیابان لاله زار، باشگاه کوهنوردی دماوند.&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;حجله گذاشته‏اند دم ِ در. نگاهش که میکنم دلم میگیرد. انگار تا لحظه‏ای که اینجا برسم هنوز درست متوجه قضیه نشده‏ام. همراه با احسان پله‏ها را آرام آرام می رویم بالا. هر چه به طبقه سوم نزدیک‏تر میشویم قدم‏هایمان کند‏تر میشود. انگار میترسیم که برسیم.&lt;br /&gt;اینجا باشگاه اسکی و کوهنوردی دماوند است. شاید قدیمی‏ترین نهاد کوهنوردی ایران که سابقه‏اش بر می‏گردد به دهه سی. یک واحد آپارتمان کوچک و خیلی محقر هفتاد هشتاد متری است که گویا از هیچ جا – بجز جیب عاشقان کوهنوردی- هیچگونه حمایتی نمیشود. دم ِ در باشگاه، یک میز گذاشته‏اند و یک پارچه سیاه کشیده‏اند رویش. چند سینی خرما و دو گلدان گل نرگس هم هست. پشت همه اینها عکس هشت کوهنورد جان‏باخته را زده‏اند به دیوار. شش پسر و یک دختر به اضافه لیدر گروه، فرشاد خلیلی که می‏شوند هشت نفر.&lt;br /&gt;وارد که میشویم صدای گریه از همه طرف به گوش میرسد. هر کس یک گوشه نشسته و برای خودش گریه میکند. نوای آرام قرآن هم در فضا پیچیده. بعضی‏ها هم هنوز بهت زده هستد و نشسته‏اند به گوشه‏ای مبهم خیره شده‏اند.&lt;br /&gt;یک نفر از پشت بلند گو اعلام میکند که همین الان از فدراسیون خبر رسیده به دلیل مسائل جاری کشور برای تشییع جنازه عمومی اجازه صادر نشده و همه بچه‏ها باید تک تک و در نقاطی دور از هم تشییع شوند. صدای اعتراض جمعیت به گوش میرسد. این جماعت دلشان به این خوش بود که لااقل آخرین وداع با دوستانشان را با شکوه برگزار کنند. ولی حالا...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بین جمعیت دنبال فرشید می‏گردیم. همان دوستی که قبلن خاطره یک شب گم شدن در جنگل را به همراه او برایتان گفته بودم. &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;&lt;a href="http://takhteshasi.blogspot.com/2009/09/blog-post_23.html"&gt;(لبنک)&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; میبینمش که در ردیف آخر صندلی‏های اطاق کنفرانس نشسته و به زمین خیره شده. بعد از مدتی برایمان از حادثه آن پنجشنبه سیاه میگوید. حادثه‏ای که اگر چه از همه رسانه‏ها گزارش شد، ولی همه آن چیزی که گفتند، حتا ذره‏ای از اتفاق بزرگی که افتاد هم نبود. بهتر است بقیه داستان را از زبان خود «فرشید ابوالفضل‏زاده» نقل کنم. کسی که به عنوان یکی از سرپرست‏های برنامه در روز حادثه همراه با همان گروه حادثه دیده بود:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"اصلن انگار این برنامه نحس بود... دو هفته پشت سر هم کنسل شده بود. هفته پیش که هوا خراب بود، هفته قبلش هم بچه‏ی فرشاد (لیدر گروه) مریض شده بود و نتونسته بود بچه‏ها رو برای آموزش ببره غار برفی. شاید برای همین کنسل شدن‏های متوالی بود که با وجود هوای ابری پنجشنبه صبح، فرشاد برنامه رو کنسل نکرد.&lt;br /&gt;صبح زود راه افتادیم. از اونجایی که تعداد بچه‏ها زیاد بود، با دو دستگاه مینی‏بوس به سمت دیزین حرکت کردیم. از شانس بد ما وسط راه دو مینی‏بوس‏ها از هم جدا شدن و مینی‏بوسی که ما توش بودیم عقب افتاد. به اول جاده دیزین که رسیدیم دیدیم هوا خیلی خرابه. کولاک بود. چشم چشم رو نمیدید. به فرشاد گفتم برنامه رو کنسل کن. ولی گفت نمیشه. گفت گروه اول رفتن بالا و نمیشه تنهاشون گذاشت. راست هم میگفت. مینی‏بوس اول قبل از کولاک رفته بود بالا. داشتن همه ماشین‏ها رو برمیگردوندن پایین. ولی ما باز رفتیم بالا. فرشاد جزو بهترین های ایران بود. من نمیدونم چرا تصمیم گرفت بره بالا. به پای کوه که رسیدیم شدت بارش برف خیلی زیاد بود. انقدر شدید بود که همدیگه رو تشخیص نمیدادیم. وقتی میخواستیم با هم حرف بزنیم باید اول خودمون رو معرفی میکردیم چون حتی از فاصله نیم متری هم بچه‏ها قابل تشخیص نبودن. توی همین شرایط باز به فرشاد گفتم بیا برگردیم. گفت الان برگشتن خطرش بیشتره. میریم بالا اگه مشکلی بود شب رو توی هتل میخوابیم. این شد که رفتیم بالا. به پای غار که رسیدیم همه چیز یه دفعه بهتر شد. بارش قطع شد و دمای هوا هم بهتر شد. زیاد سرد نبود. فرشاد یه دستی به برف‏ها زد و به من گفت ببین هنوز یخ نزده (یعنی ببین هوا خوبه) ولی ای کاش یخ زده بود. همین گرم شدن ناگهانی هوا باعث ریزش بهمن شد. بچه ها مشغول کار و یادگیری فنون شدن. هنوز یک ساعت نگذشته بود که فرشاد به همه گفت بیان بیرون. بعد گفت که برنامه کنسله و تا هوا خوبه برمیگردیم پایین. این بچه‏ها تیمی بودن که برای آموزش اومده بودن. خیلی بی‏تجربه بودن. خیلی‏هاشون هنوز یک ماه نبود کوه میومدن. نمی‏شد ریسک کرد. بخاطر همین وسایل رو جمع کردیم و راه افتادیم به سمت پایین. توی راه هیچ مشکلی نبود تا به جاده رسیدیم. جاده به دلیل بارش برف بسته بود و ترددی توش نبود.همین لحظه یکی از بچه‏ها گفت که وانت اورده و پارکش کرده همین جا. گفت که بچه‏ها وسایلشون رو بذارن پشت وانت که ببره آخر جاده بزاره کنار مینی‏بوس‏ها. همین شد که همه بیل و بیلچه‏هامون رو گذاشتیم پشت وانت و اون با وانت رفت. اصلن حدس هم نمیزدیم اینجا لازم بشه همراهمون باشن. بعدش ما هم از کنار جاده به سمت پایین حرکت کردیم تا دیدیم یه جا ماشین‏ها وایسادن. پرس و جو کردیم گفتن چند دیقه قبل بهمن زده و جاده مسدوده. یه بولدوزر هم داشت مسیر رو باز میکرد. گفتن که نیم ساعت طول میشکه جاده باز شه. فرشاد به بچه‏ها گفت که استراحت کنن و اگه میخوان ناهار بخورن تا راه باز بشه. ولی انتظار ما خیلی طولانی شد. راه به این راحتی باز نمیشد. فرشاد رفت روی بهمن ایستاد و گفت که میخواد بچه‏ها رو سه تا سه تا از روی شیب بالاییه بهمن رد کنه. فکر نمیکرد که باز هم بهمن بیاد. بچه ها به ترتیب در قالب تیم‏های سه نفری رد شدن. سه نفر آخر که داشتن رد میشدن یهو دیدیم انگار یه حرکتی توی برفها بوجود اومد. این بهمن، بهمن عجیبی بود. نه غرشی داشت، نه حتا یه ذره صدا. توی یه چشم بهم زدن اتفاق افتاد. حتا اول کسی متوجه نشد که ممکنه کسی رو برده باشه. برای همین سریع بچه‏ها رو شمردیم. مشغول شمارش بودیم که سارا (خواهر نادیا نجفی یکی از جان باختگان) داد زد که نادیا نیست. بی قراری میکرد. با میله‏هایی که داشتیم به سرعت مشغول جستجو شدیم. بعد از پنج دیقه یکی داد زد گفت پیداش کردم. همه دویدیم سمتش. داشتیم بیرونش می‏کشیدیم. یکی داد زد و گفت زنده است.. نفس میکشه. (اینجای حرف که رسید مکث کرد و ادامه داد) من صحنه‏های ناجور زیادی توی کوه دیدیم. ولی صحنه‏ای که هیچوقت فراموش نمیکنم این بود که سارا که فکر میکرد خواهرش پیدا شده از شدت خوشحالی زد زیر گریه و خدا رو شکر میکرد.حسش رو نمیتونم بیان کنم. همه تحت تاثیر قرار گرفتیم. ولی خوشحالیش زیاد طول نکشید. چون وقتی کامل از زیر برفها درش اوردیم دیدیم این نادیا نیست و مجیده. اصلن متوجه نبودنش نشده بودیم. حالش زیاد بد نبود. بردیم و گذاشتیمش توی اطاقک بولدوزر و بقیه شروع کردیم بگردیم دنبال نادیا. همه دیوونه‏وار مشغول جستجو بودیم. دقیقا روی مسیر بهمن بودیم و یه عده هم از دور تماشا میکردن. توی همین حال بودیم که بهمن دوم اومد...&lt;br /&gt;بچه ها از دیدن این صحنه وحشت کردن. هر کدوم به یه سمتی دویدن. خوشبختانه بهمن دوم خیلی زیاد نبود و اونایی که توش گیر کردن (از جمله خود من) با کمی تقلا تونستن خودشون رو نجات بدن. توی همین حال بودیم که فرشاد منو صدا زد و گفت باید بچه‏ها رو ببری یه جای امن. اینا بی تجربه هستن خودشون رو به کشتن میدن. گفتم به یکی دیگه بگو ببره. گفت نه خودت باید ببری. اگه من نرفته بودم امروز من هم جزو کشته‏ها بودم. بچه‏ها ورداشتم بردم کنار جاده. خود فرشاد به همراه بقیه اعضای با تجربه گروه مشغول جستجوی نادیا شدن. هنوز نیم ساعت تموم نشده بود و امکان زنده بودنش میرفت. توی همین اوضاع یکی از بچه‏های اسکی باز که توی ماشینش منتظر باز شدن راه بود هم به کمکشون اومد و شروع کردن میله‏ها رو برای پیدا کردن نادیا فرو میکردن توی برف. هیچ خبری از نیروهای امداد هم نبود. من هم بچه‏ها رو یه جای امن رسوندم و برگشتم. شاید کمتر از پنج دقیقه طول کشید. وقتی دوباره به محل برگشتم دیگه هیچکدومشون نبودن. چیزی رو که میدیدم باور نمیکردم. مثل یه رودخونه بود. یه رودخونه برفی. حتا بولدوزر هم که مجید توش بود برده بود. همه بچه‏ها موندن زیر برف. (بغض میکننه و ادامه میده) اینا همه جزو بهترین‏های باشگاه بودن. فرشاد خودش مربی بهمن شناسی بود. همه آموزش‏های دنیا رو هم دیده بود. خیلی از قله های خطرناک دنیا رو فتح کرده بود. اینا میدونستن که چقدر خطر داره اینکار. ولی برای نجات دادن نادیا حاضر شدن جونشون رو هم فدا کنن. اینا به همه درس ایثار و فداکاری دادن. فرشاد میتونست منتظر نیروهای امداد وایسه و الان بچه سه سالشو بگیره تو بغلش. سعید میتونست مثل بقیه توی ماشین کنار دوست دخترش بشینه و فقط نگاه کنه. بقیه هم همینطور. هیچکس مجبورشون نکرده بود برن. ولی رفتن. با رضایت رفتن. همه باید بدونن این هفت نفر همه برای نجات یه نفر رفتن. برای نجات نادیا."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از فرشید خداحافظی میکنیم. سوار ماشین میشویم به سمت خانه راه می‏افتیم. در راه رادیو اعلام میکند که رییس فدراسیون کوهنوردی این حادثه را یک حادثه "جاده‏ای" اعلام کرده و گفته این مساله ربطی به فدراسیون و ورزش ندارد. احسان لبخند سردی میزند و به بیرون نگاه میکند. هیچ حرفی برای گفتن نداریم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;روحشان شاد. &lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-400446842911467093?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/400446842911467093/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post.html#comment-form' title='39 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/400446842911467093'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/400446842911467093'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/02/blog-post.html' title='یک داستان تلخ و واقعی'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S25Z8GeTPwI/AAAAAAAAAeI/R93ffXDFM-o/s72-c/s7j8zxphm0s8nbfchij.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>39</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-6193411193950590749</id><published>2010-01-31T09:40:00.004+03:30</published><updated>2010-02-02T08:11:00.270+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلقک بازی'/><title type='text'>خوشه‏ات را بخورم قناری !</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S2er_C1iirI/AAAAAAAAAdc/ANeXsMAl4ZA/s1600-h/khooshe-3.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S2er_C1iirI/AAAAAAAAAdc/ANeXsMAl4ZA/s320/khooshe-3.jpg" width="270" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;همانطور که مستحضر هستید، طی روزهای گذشته از سوی مرکز آمار ایران، مردم کشور کلا" به سه دسته (یا همان خوشه) تقسیم شدند. این تقسیم‏بندی، موضع گیری‏های مختلفی از سوی اقشار مختلف مردم را در بر داشت. در ادامه، نظر شما را به چند اظهار نظر جالب جلب می کنیم:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;جامعه الوات‏های مقیم دروازه غار:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;مشاهدات خبرنگار ما حاکیست: یکی از برادران ِ الوات، در حالی که یک «بچه سوسول» را خفت کرده بود، به او چنین گفت: "به جاان مادرم یه جوری میزنمت بری قاطی خوشه یکیا‏هاااا" (خوشه یکی‏ها بر وزن باقالی‏ها)&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;صنف میوه فروشان ایران:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;دبیر صنف انجمن میوه فروشان ایران در نشستی خبری اعلام کرد: "جهت جلوگیری از هرگونه شانتاژ خبری از سوی رسانه‏های غربی و استکباری (مبنی بر فروش خوشه‏بندی در ایران و ...)، زین پس جامعه میوه فروشان خداجوی و انقلابی، از نصب اتیکت با عنوان "خوشه" یا "خوشه انگور" و ... بر روی محصولات خویش پرهیز خواهند کرد. وی در پاسخ خبرنگاری که پرسید: "پس هر واحد انگور را چه می‏نامید؟" گفت:&lt;br /&gt;" البته پیشنهادات زیادی از جانب فرهنگستان ادب فارسی مطرح شده و واژه هایی نظیر "سلسله انگور" یا "ریختمان انگور" مطرح شده است، ولی نظر ما این است که برای شمارش انگور از واحد "راس" استفاده کنیم که با توجه به گرانی اخیر قیمت گوشت، به لحاظ روانی کمبود پروتئین جامعه را هم جبران می‏کند."&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;جامعه تاکستان دارهای ایران:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;ایشان در اقدامی که گویا از سوی ایادی استکبار برنامه ریزی و اجرا شده بود، با تجمع در مقابل مجلس شورا اسلامی به دادن شعارهایی نظیر "خوشه ما رو دزدیدن، دارن باهاش پز میدن" و "ای مرکز آمار دروغگو، خوشه انگورهایت کو؟" پرداختند. ضمنا" نمایندگان این صنف نیز در بیانه‏ای رسمی اعلام کردند که: "کار خوشه و خوشه‏بندی باید به دست «انگور‏کاران» انجام شود و طبق محاسبات ایشان با توجه به تولیدات انگور ِ سال گذشته، به هر ایرانی چیزی بین پنج تا هفت خوشه می‏رسد و دولت با اعلام سهمیه سه تایی خوشه، در پی صادرات این محصول ِ میهنی، به کشورهای حوزه خلیج فارس است"&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;جامعه جوانان بیکار مقیم مرکز:&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;طبق مشاهدات ما، اخیرا" جوانان ِ بیکار ِ خوشه سه‏ای، اقدام به چاپ و تکثیر آگهی هایی با این عناوین در معابر و خیابان‏ها کرده اند:&lt;br /&gt;"جوانی بیست  و دو ساله، کاملن سالم، گروه خونی O+، خوشه سه‏ای"&lt;br /&gt;همچنین برخی از جوانان هم با دادن ِ آگهی در روزنامه‏های کثیر النتشار، چنین عنوان کرده‏اند:&lt;br /&gt;"امتیاز خانواده چهار نفره خوشه سه‏ای، معاوضه با یکدستگاه پیکان ِ جوانان یا یک شغل دائمی با جای خواب، فوری فوری"&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;جامعه در و داف‏های مقیم تهران&lt;/b&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;"عسل" سخنگوی جامعه داف‏های مقیم تهران، در مصاحبه با رسانه‏های "زیر زمینی" ضمن انتقاد بسیار شدید و شدیداللحن از مرکز آمار ایران به جهت خوشه بندی های جدید گفت: "خیلی مشکلاتمون کم بود، تیکه های خوشه ای هم اضافه شد. ایششش" اما وی اشاره‏ای به ماهیت و عنوان تیکه‏های مذبور نکرد. وی تلویحا" از مسئولین خواست تا راهکاری برای تبدیل کردن امتیاز خوشه‏ها به پول نقد بیابند و گفت: "این همه خوشه میخوام واس چیم؟ ایششش" &lt;br /&gt;در همین راستا، شنیده های ما حاکیست برخی از این تیکه‏ها به این قرار است: "خوشه طلا" و "خوشه‏ات را بخورم قناری" &lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;b&gt;جامعه ساسانیان مقیم ایران:&lt;/b&gt;&lt;br /&gt;شنیده‏های ما حاکیست یک مرد کفاش ِ خوشه یک‏ای، برای اینکه فرزندش بتواند در مدرسه خوشه سه‏ای ها درس بخواند، حاضر شد خزانه حکومتی را پر کند، ولی نهایتا پیشنهاد وی به دلیل مغایرت با اصل طبقه بندی قانونی مرکز آمار ایران، رد شد. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;در همین حال، به گزارش خبرنگار اعزامی ما از تالار بورس، صبح امروز، هر دانه از خوشه‏های عرضه شده در تالار بورس تهران با یکعدد نان لواش مبادله شد. گفتنیست پس از آزاد سازی یارانه‏ها و به تعبیری هدفـمند سازی یارانه‏ها، قیمت هر قرص نان لواش در تهران به بیش از ده هزار ریال رسید که با توجه به ارزش دویست و پنجاه هزار ریالی هر خوشه، سهمیه خوشه دریافتی مردم، برای خرید بیست و پنج عدد نان لواش کفایت می کند.&lt;br /&gt;همچنین در حاشیه دیدار رئیس مرکز آمار ایران با خبرنگاران، وی در پاسخ خبرنگاری که پرسیده بود: "فرق بنده خبرنگار ِ خوشه سه‏ای با آن آقای بنز سوار ِ خوشه سه‏ای در چیست؟" پاسخ داد:&lt;br /&gt;"فرق شما در درشتی دانه‏های خوشه‏های شماست" و جمع در سکوتی عمیق فرو رفت. &lt;br /&gt;در این اوضاع، از مناطق بالایی شهر خبر می‏رسد که عده‏ای از جوانان مرفه و بی‏درد، با به تن کردن تی‏شرت هایی موهن (عکس بالا)، و عبور از مراکز پرجمعیت شهر، جایگاه اجتماعی خویش را به رخ دیگران می کشند و این مساله باعث بروز برخوردها و درگیری‏های زیادی در سطح شهر شده است.&lt;br /&gt;فرمانده نیروی انتظامی در این رابطه گفت: "خوشه و خوشه بندی یک مساله شخصی و «سکرت» است و هیچ احدی حق ندارد خوشه‏اش را به رخ دیگری بکشد" وی همچنین از کشف شبکه‏ای گسترده خبر داد که با واردات گسترده این تی‏شرت های موهن از کشورهای "الف" و "الف"، قصد ایجاد نفاق و دودستگی در بین امت همیشه در صحنه را داشتند و از مردم درخواست کرد با شناسایی و معرفی این عوامل، یک بار دیگر مشت محکمی به دهان استکبار بکوبند. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پایان پیام / &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;+ مشاهدات خود را اضافه کنید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://milimal.blogspot.com/"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-6193411193950590749?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/6193411193950590749/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html#comment-form' title='46 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6193411193950590749'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6193411193950590749'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_31.html' title='خوشه‏ات را بخورم قناری !'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S2er_C1iirI/AAAAAAAAAdc/ANeXsMAl4ZA/s72-c/khooshe-3.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>46</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-8189308367320785880</id><published>2010-01-24T10:25:00.005+03:30</published><updated>2010-01-31T14:12:36.094+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><title type='text'>شـهوت در اتوبوس</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S1vuGIetvrI/AAAAAAAAAYU/ovciNAj4kss/s1600-h/BUS02.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" height="320" src="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S1vuGIetvrI/AAAAAAAAAYU/ovciNAj4kss/s320/BUS02.jpg" width="320" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: high; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: high; text-align: justify;"&gt;راست ِ دماغم را گرفته‏ام و تند و تند از کوچه‏هایی منتهی به میدان هفت‏تیر میگذرم. طبق معمول سرم بالا است و بجای رد شدن از خیابان کریمخان، ترجیح می دهم مسیر را دور بزنم و از کوچه های خلوت تر عبور کنم. شلوغی و ازدحام کلافه ام می کند.&lt;br /&gt;به میدان هفت‏تیر میرسم. از دور به صف تاکسی‏های شهرک نگاه میکنم و از درازی‏اش دچار وحشت میشوم. اصولا چیزهای دراز وحشت آفرین است. میخواهد صف تاکسی باشد، می‏خواهد باتوم نیروی انتظامی باشد. همینطور که نا‏امید در ته صف ایستاده‏ام، اتوبوسی را میبینم که در حال حرکت است. یک لحظه فکر میکنم که «حداقل این یکی دارد حرکت میکند.» میدوم و به اتوبوس میرسم.&lt;br /&gt;راننده در را «زده» است و با یک حرکت آکروبایک از لای دری که در حال بسته شدن است میپرم تو. پای چپم لای در ِ اتوبوس گیر میکند. یاد فیلمهای هالیوودی می‏افتم و زیر زبان خطاب به در میگویم: son of the bitch و با یک حرکت خشن ِ همراه با اخم، میکشمش بیرون.&lt;br /&gt;قیافه‏ای جدی به خودم میگیرم و بدون اینکه دستم را به جایی بگیرم (بازی مترو را که یادتان هست؟)، پاهایم را به اندازه عرض شانه باز میکنم، زیپ کاپشنم را کمی به پایین میکشم و همزمان در پس ِ ذهنم صدای همهمه و سوت و دست مسافران را میشنوم که از تماشای این حرکات به وجد آمده‏اند. &lt;br /&gt;چند لحظه‏ای که میگذرد و کم کم حواسم بر می‏گردد سرجایش، صدایی واقعی از پس همهمه خیالی تماشاگران نظرم را جلب میکند:&lt;br /&gt;- آقا ... آقا... با شما ام! داداش ش ش ش (حرف «شین» اش را می‏کشد)&lt;br /&gt;صدا از سمت چپ می‏آید. سرم را برمیگردانم. مردی است حدودا" سی و هفت-هشت ساله، با قدی بلند و ظاهری نه چندان مرتب که از پشت یک خانم چادری گردنش را کشیده و مرا صدا می زند.&lt;br /&gt;- آقا جان از قسمت خانوما بیا بیرون !&lt;br /&gt;قسمت خانوما؟! من؟؟ نگاهی به اطراف می اندازم. زیر لب میگویم: Shettt ! مثل اینکه در محاسباتم هنگام پرش به داخل اتوبوس دچار اشتباه شده‏ام و در قسمت «خواهران» فرود آمده‏ام. با خودم فکر میکنم تنها کشوری که برای جدا کردن خواهر و برادر انقدر تلاش میشود همین ایران است. حالا خوب است ما همه خواهر و برادر هستیم و انقدر حریم حفظ میکنیم، اگر خدایی نکرده غریبه بودیم چطور میشد مثلا" ؟؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;غرق همین افکار بودم که همان صدا ادامه داد:&lt;br /&gt;- چرا نیگا میکنی؟ میگم از قسمت خانوما بیااااا بیرون (این بار با صدایی بلندتر. طوری که همه اتوبوس برمی گردند و به ما نگاه میکنند)&lt;br /&gt;جواب میدهم:&lt;br /&gt;- آقا جون مگه نمیبینی اونور جا نیست، قسمت خانوما هم که خالیه. کاری هم با خانوما ندارم در ضمن! اینا هم که شکایتی ندارن. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ولی نخیر. مثل اینکه یارو بیلمز تر از این حرفاست. ادامه میده:&lt;br /&gt;- وقتی میگم بیا اینور یعنی بیا اینور. خانوم من تو قسمت خانوماست. باید بیای اینور. (راست هم میگفت. خانمش در قسمت خانمها بود و خودش در قسمت آقایون، ولی با واسطه میله حائل ِ جدا کننده، کاملا" به هم چسبیده بودند.)&lt;br /&gt;آمدم بگویم: تو چقدر بدبخت هستی که حتی وقتی چسبیده‏ای به زنت، باز میترسی یکی دیگر از جایی دیگر بچسباند بهش! ولی یک لحظه گفتم این حرفها در شان من نیست. &lt;br /&gt;پس گفتم: &lt;br /&gt;- باشه. صبر کن ایستگاه بعد میام اونور.&lt;br /&gt;یارو گفت:&lt;br /&gt;- ایستگاه بعد نداره. همین الان بیا. الان اگه اتوبوس ترمز بزنه لابد میخوای بخوری به خانم من؟! دستت هم به جایی نگرفتی که راحتتر بخوری به ناموس مردم... د ِ گفتم بیا اینور بچه !!&lt;br /&gt;توضیح:&lt;br /&gt;( اصولا" بنده یک خصوصیت خیلی بدی که دارم، این است که خیلی آستانه تحملم بالاست. یعنی خیلی دیر عصبانی میشوم، ولی وقتی هم عصبانی شدم، یکهو میبینی دق دلی هزار و یک اتفاق از اینور و آنور را سر آن طرف بدبخت در می آورم. )&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کمی طول کشید تا حواسم را جمع کنم و کلمات را کنار هم بچینم. خیلی شمرده گفتم:&lt;br /&gt;- مرتیکه میدونی من هفت ماهه سرم درد میکنه که یه ... ای مثل تورو بزنی ...ی کنم؟؟؟&lt;br /&gt;این را که گفتم اتوبوس در سکوت مطلق فرو رفت. دروغ هم نگفتم. خداییش هم خیلی دوست داشتم یکی از این متدین‏های متعصب را بزنم له و لورده کنم. فقط نمیدانم این "هفت ماه" از کجا درآمد. (این را هم بگویم که اصلن دوست نداشتم در حضور جمع از این الفاظ استفاده کنم، با این حال از این برخورد پشیمان هم نشدم.) خیلی وقت بود با کسی بزن بزن نکرده بودم و انگار یک پای مردانگی ام می لنگید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;راننده سرعت اتوبوس را کم کرد و داد زد:&lt;br /&gt;- آقا هر کی میخواد دعوا کنه همین ایستگاه پیاده شه بره تو خیابون دعوا کنه.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در این هنگام منتظر بودم این بابا یک کلمه دیگر (فرقی نمیکرد چه چیزی باشد) بگوید تا یک مشت حواله صورتش کنم. با خودم گفتم اول یک مشت به دماغش میزنم، (صورت خونی‏اش را تصور کردم و ذوق کردم.) بعد که گلاویز شدیم یک «کله» هم به یاد دوران دبیرستان میگذارم زیر چشمش که وقتی رفت خانه مادرش فکر کند با مترو شاخ به شاخ شده.&lt;br /&gt;در همین حین که منتظر عکس العملش بودم، صدای پچ پچ زنش را میشنیدم که به آرامش دعوتش میکرد. همین شد که هرچه منتظر ماندم هیچ جوابی نداد.&lt;br /&gt;کمی بعد دو پله رفتم پایین‏تر و زل زدم به زنش. حقیقتش را بخواهید بنده اصولا" از «چادری جماعت» بیزارم. یعنی اگر خود ِ «Brooke Burke» را هم بپیچانید لای چادر و تحویلم بدهید، عمرا" حتی نگاهش هم نکنم. حالا چه برسد به زن چاق و بدهیکل این بنده خدا. و اگر نگاهش میکردم فقط به این خاطر بود که این مردک را تحریک به ادامه بحث و دعوا کنم! منتها هر چه در ذهنم به جفتشان تجاوز کردم، ککشان هم نگزید. حتی تا خود ِ مقصد هم در قسمت زنانه باقی ماندم تا بلکه این «آقا» غیرتش دوباره فعال شود، ولی فایده‏ای نداشت. هر چه جلوی چشم این مردک به اینور و آنور زنش نگاه کردم، دریغ از یک نگاه غضبناک! تنها چیزی که عایدم شد یک حس چندش‏آور ِ شدید بود که از نگاه کردن و تجسم صحنه‏ای که چسبیده‏ام به زنش نصیبم شد.  &lt;br /&gt;دیگر پاک ازش نا امید شده بودم. قبل از رسیدن به ایستگاه ِ مقصد گفتم: &lt;br /&gt;- حاجی ؟ (بخاطر ریشش حاجی خطابش کردم)&lt;br /&gt;باز هم انگار نه انگار. کله‏اش را چسبانده به سر ِ زنش و پچ پچ میکند. در مورد پتوهایی که مادر ِ دختر برای عروسی‏شان خریده صحبت می‏کنند.&lt;br /&gt;دوباره بلندتر گفتم:&lt;br /&gt;- هوی... حاجی !&lt;br /&gt;باز هم جوابی نداد. حتی سرش را هم برنگرداند.&lt;br /&gt;این بار گفتم:&lt;br /&gt;- آبجی ! (زنش با یک حالتی که انگار حالش از من بهم میخورد نگاهم کرد)&lt;br /&gt;گفتم:&lt;br /&gt;- یه نصیحت بهت میکنم! تو زندگی رو غیرت این آقاتون هیچ حسابی باز نکن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;این را گفتم و از اتوبوس پیاده شدم. به سمت خونه راه افتادم. احساس افسردگی میکردم. چقدر دوست داشتم یک مشت میزدم به صورتش. چقدر دوست داشتم یک مشت هم میخوردم. طبق معمول عقده‏هایم را سر دیوار اطاق خالی کردم. دستم «ونگ ونگ» میکرد. یاد حرف دوستی افتادم که میگفت:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;"مرد اگه پیدا کردی، بکش رو سرت !"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمیمه لازم (+16):&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: high; text-align: justify;"&gt;عکسی از خانم Brooke Burke&amp;nbsp; /&amp;nbsp; &lt;a href="http://www.4shared.com/file/204905489/a881970f/BrookeBurke.html"&gt;لــینک&amp;nbsp;&lt;/a&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: high; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-8189308367320785880?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/8189308367320785880/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html#comment-form' title='80 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8189308367320785880'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/8189308367320785880'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_24.html' title='شـهوت در اتوبوس'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S1vuGIetvrI/AAAAAAAAAYU/ovciNAj4kss/s72-c/BUS02.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>80</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-6242270850319034612</id><published>2010-01-17T09:21:00.002+03:30</published><updated>2010-01-17T09:36:12.934+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>رنـج نامه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S1KfeErEb0I/AAAAAAAAAX0/dYmMtBxYjwI/s1600-h/Shaunthesheep.gif" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S1KfeErEb0I/AAAAAAAAAX0/dYmMtBxYjwI/s400/Shaunthesheep.gif" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;روزهای شلوغ پلوغیست. اصولا سه ماهه آخر سال برای گرافیست جماعت، بجز استرس و خستگی و کمردرد و پادرد و چشم درد چیزی ندارد. ببینید ما چه قشر شریف و زحمت کشی هستیم... از حالا داریم خودمان را جر میدهیم تا دم ِ عید شما سررسید و تقویم دیواری و تقویم رو میزی و زیر‏میزی و چه میدانم هزار کوفت و زهر‏مار دیگرتان دیر نشود خدایی نکرده.&lt;br /&gt;اصلا" من نمیدانم این ملت تقویم میخواهند چکار؟! آن هم با این همه دقت! تازه آن هم به سه زبان فارسی و عربی و انگلیسی! هیچ کدامش هم به کار نمی‏آید. یعنی فکر میکنم اگر از کل تقویم انگلیسی فقط روز ولنتاین و کریسمس را بنویسیم، از تقویم عربی هم شروع و خاتمه ماه محرم و رمضان را بنویسیم و از تقویم فارسی  هم فقط به ذکر روزهای تعطیل بسنده کنیم، اتفاق خاصی نمی‏افتد. همین دیروز بود که به آقای مدیر عامل پیشنهاد دادم که بجای سررسید، دفتر صد برگ تحویل بدهیم به ملت. لا‏اقل موقع نوشتن جزوه و نقاشی کشیدن، چیزی مزاحمشان نمیشود. "&lt;br /&gt;حالا این همه کار که سرمان هوار شده هیچ، فصل امتحانات هم شروع شده. البته برای دانشجوی درس نخوانی مثل من، &lt;span style="font-size: x-small;"&gt;(رجوع شود به ضمیمه 1)&lt;/span&gt; این مساله به خودی خود چندان مهم نیست، تنها مشکلی که برایم ایجاد میکند این است که «باید» سر ساعت خاصی در دانشگاه حاضر باشم. این سر ساعت در دانشگاه حاضر بودن، برای من حکم شکنجه را دارد. از آن گذشته، عده‏ای از همکلاسی های گرامی رفته‏اند زیرآب‏مان را زده‏اند که: «فلانی ما را نسبت به درس خواندن بی انگیزه می کند» و در جواب مدیر گروه که پرسیده "چــرا؟" فرموده‏اند که «ایشان با اینکه سر هیچ کدام از کلاسها حاضر نیست، نه تنها توسط اساتید حذف نمیشود، حتی نمره‏هایش از متوسط نمره کلاسی هم بالاتر است» و نهایتا" به این نتیجه رسیده‏اند که احتمالا بنده «بچه مایه‏دار» هستم و اساتید و کل دانشگاه را خریده‏ام یا رئیس دانشگاه دوست ِ بابایمان است یا حتی گلاب به رویتان شنیده‏ام که گفته‏اند روابط پشت پرده (!) با رئیس و معاون رئیس دانشگاه دارم! خلاصه هرجور انگی که بگویید به ما زده‏اند و همه همکلاسی‏ها ما را به شکل یک آدم عوضی ِ متقلب نگاه میکنند که «هر وقت بخواهد می آید، هر وقت بخواهد میرود و نمره اش هم از همه ما بیشتر است!» &lt;br /&gt;حقیقتش این است که خود ِ من هم نمیدانم چرا اینجوری می‏شود. یعنی نمیدانم چطور خزعبلاتی که در برگه‏های امتحانی مینویسم دقیقا" عین جزوه‏ها و کتاب‏ها در می‏آیند. تنها توجیهی که برای این قضیه دارم همان جمله‏ایست که قبلن هم نمیدانم در کدام وبلاگ نوشته بودم: "در زندگی هر چیزی که بیشتر به چیزم بوده، راحتتر پیش رفته" همین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمیمه 1 : نصیحت‏های یک پدر ِ عرب، به پسرش! (حتما" دانلود کنید) فایل صوتی با حجم 2 مگابایت. &lt;a href="http://www.4shared.com/file/199108183/17b3a064/nasihat.html"&gt;لینک دانلود&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ضمیمه 2: یک عکس HOT در میلی‏فتو.&lt;a href="http://miliphoto.blogspot.com/2010/01/blog-post.html"&gt; لینک مستقیم&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&amp;nbsp;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-6242270850319034612?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/6242270850319034612/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_17.html#comment-form' title='39 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6242270850319034612'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6242270850319034612'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_17.html' title='رنـج نامه'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/S1KfeErEb0I/AAAAAAAAAX0/dYmMtBxYjwI/s72-c/Shaunthesheep.gif' height='72' width='72'/><thr:total>39</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-5121166930801187002</id><published>2010-01-10T10:54:00.008+03:30</published><updated>2010-01-11T16:25:26.137+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='احمقانه‏ها'/><title type='text'>احمقانه‏ها</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;تقدیم به روح پرفتوح گوساله،&lt;br /&gt;صادق هدایت،&lt;br /&gt;آنتوان دو سنت اگزوپری،&lt;br /&gt;بچه گربه و مادرش،&lt;br /&gt;و&lt;br /&gt;آن گاو ِ عاشق.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رونوشت: خدای بزرگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سلام. امروز که این جملات را مینویسم، کیلومترها از شما دور هستم. مطمئن باشید اگر همین الان تمام این دور و برها را وجب به وجب هم بگردید، اگر تک تک ِ خانه ها را تفتیش کنید و با حکم یا بی‏حکم هر مکانی را بگردید، شرط میبندم پیدایم نمیکنید. یعنی محال است پیدایم کنید. چون دارم میروم آن دورها. آن دور دورها.&lt;br /&gt;حالا اصلن ممکن است شما به دماغتان هم نباشد که من باشم یا نباشم، ولی بیایید یک لحظه فکرش را بکنید چه حسی دارد کسی را دوست داشته باشی و دلتنگش باشی و بدانی که اگر تمام دنیا را هم وجب به وجب بگردی، اگر از همین کوچه خودتان شروع کنی و تمام خانه‏های دنیا را بگردی، اگر پشت تمام درخت‏های همه جنگل‏های دنیا را هم بگردی، اگر اعماق همه دریاها و اقیانوس‏ها را هم که بگردی، اگر تمام هفت آسمان را زیر و رو کنی هم پیدایش نمیکنی. &lt;br /&gt;دیروز که سر کلاس نشسته بودم، بعد از چند دقیقه یک صدایی آمد. صدای «میو میو‏» گربه‏ای بود که خیلی هم غم انگیزبود. راستش من اطلاعات محدودی از زندگی گربه‏ها دارم، هیچوقت هم هیچ دوست ِ گربه‏ای نداشته‏ام، هوش ناقصی هم دارم ولی عجیب است که با تمام اینها، کاملن میفهمیدم که این صدا، اصلا" خوشایند نیست. تازه عجیب‏تر از آن، با اینکه هیچ اطلاعی از زبان گربه‏ها نداشتم، ولی کاملن حس میکردم که با این صدای محزون ِ میو میو، فرزندش را می‏خواند. از زمزمه بچه‏های کلاس می‏شد فهمید که آنها هم همین عقیده من را دارند. &lt;br /&gt;عجیب است که بعضی وقتها خیلی ساده با حیوانات ارتباط برقرار میکنیم. یعنی با اینکه ما خودمان را انسان میدانیم و آن‏ها را حیوان، ولی بعضی وقتها بدجوری با هم احساس نزدیکی میکنیم. مثلا" وقتی مارمولکی را میبینید و هردو از هم فرار میکنید، برای یک لحظه هر دوی شما دقیقا" یک حس را تجربه کرده‏اید و یک عکس‏العمل هم داشته‏اید. در نظر بگیرید که چقدر مسخره است این حالت! برای اینکه به عمق مسخرگی‏اش پی ببرید کافیست در تصورتان از این صحنه، بجای مارمولک، یک انسان بگذارید تا کاملا" متوجه منظورم بشوید. خیلی از ترس‏های ما در زندگی، به همین مسخرگی است.  &lt;br /&gt;حالا بگذریم. میگفتم که گربه‏ای بود که با آوای محزون، بچه اش را صدا میزد. با خودم فکر کردم لابد آن گربه هم، الان مثل ما (که وقتی  چیزی یا کسی را گم میکنیم و دلتنگش هستیم، هی عکسش در ذهنمان نقش میبندد) تصویری از گمشده‏اش پس ذهنش دارد، که اگر نداشته باشد محال است اینچنین دلتنگ شود. لابد حافظه‏ای هست، تصاویری هست که اگر بچه‏اش را ببیند میشناسد. و مهمتر از آن حتما" «عشقی» هم هست. که اگر نباشد، حتی با وجود تمام این حافظه و هوش و تصاویر ذهنی، محال است اینچنین شیون و زاری و دلتنگی کند. حالا این «عشق» را که میگویم، یاد آن جمله معروف از نمیدانم کی می افتم که میگفت: «عشق، عالی‏ترین چیزی است که خداوند آفریده» آن بنده خدا میگفت در آفرینش، مرد به هر جهت از زن برتری دارد. هم از نظر هوش، هم توانایی‏های جسمی و روحی. ولی فقط یک عامل در وجود زن هست که باعث شده در کل، موجود متعالی‏تر و کامل‏تری نسبت به مرد باشد. زن از این جهت از مرد برتری دارد که «می‏تواند» با تجربه عشق مادری، به نهایت عشق برسد، در حالی که مرد اینچنین توانایی‏ای را ندارد.&lt;br /&gt;اینها که در ذهنم می گذرند، فکر میکنم این عشق، این متعالی‏ترین عنصر جهان هستی، انگار در دل این گربه هم هست. همینجوری که به همه چیز غیر از کلاس فکر میکنم و ناله‏های ممتد گربه هم ادامه دارد، یاد ماه محرم چند سال پیش می‏افتم که به همراه چند تا از هم‏محله‏ای ها  بطور اتفاقی به یک گاوداری رفتم تا برای هیئت محل یک گوساله بخرند. گوساله‏ای که قرار بود دم در ِ هیئت برای «آقا ابولفظل» قربانی شود. بعد از کلی چک و چانه زدن گوساله کوچکی انتخاب شد که انگار هنوز وقت قربانی شدنش نبود، ولی این مورد فرق داشت. نذر آقا بود و باید ادا می‏شد. چون نذر آقا بود، انگار کسی از مرگ این «گوساله سبک وزن» وجدانش هم درد نمی گرفت.&lt;br /&gt;باری. فراموش نمیکنم لحظه‏ای را که مادر ِ آن گوساله که یک «گاو» بود، لحظه جدایی از بچه‏اش چند قطرهء درشت اشک ریخت و کارگر گاوداری با لبخند ِ شوقی بر لب، توجه من را به این صحنه «جالب» جلب کرد و گفت: "آقا ببینید ببینید داره گریه میکنه!" حالا لابد به ذهنتان آمده که مثلا: "مگر خیال کردی ما فکر میکنیم مادر گوساله یک کرگدن یا اسب بوده؟" نه جانم. گفتم گاو، که تاکید کنم گاو بوده. یعنی می‏خواهم بگویم این بدبخت ِ زبان بسته یک «گاو» بیشتر نبوده. همین گاوی که از نظر ما فقط گاو است و ما برای تحقیر این و آن اسمش را بکار میبریم. میبینید که این عالی‏ترین عنصر آفریده خداوند، در دل این گاو هم هست. همان دلی که ما به سیخ میکشیمش و روی ذغال کبابش میکنیم و به دندان می‏کشیم.&lt;br /&gt;البته زیاد هم خاطرتان را آزرده نکنید، چون دل ِ عاشق تا نسوزد و کباب نشود یک پایش می لنگد. پس دل‏های کبابیتان را با آرامش بخورید. نوش جانتان. ولی حالا که دل های کبابی را به نیش کشیدید، محض رضای خدا یک دقیقه هم بنشینید و فکر کنید که «آیا آن گاو با آن عشقی که در دلش داشت موجود متعالی‏تری بوده یا این همه انسانی که فرق عشق را با سـکـــس تشخیص نمیدهند؟»&lt;br /&gt;بی خیال اصلا. بیایید باز برگردیم سر ماجرای گربه.&lt;br /&gt;میگفتم که به تصویر ذهنی گربه فکر میکردم.به رویایی که در سرش داشت، که لابد در آغوش کشیدن و لیس زدن ِ دوباره بچه‏اش بود. بله! فکر کردم که لابد بچه گربه‏ای ته ذهنش است، از همین بچه گربه‏های معمولی ِ چند رنگ با موهای کرکی و چشمانی درشت ِ براق و هیکل نهیف و لاغر که لابد جلوی چشم مادرش از سروکول خواهر و برادرهایش بالا میرفته. این تصویر که در ذهنم نقش بست، یاد آرشیو عکسم افتادم که پر است از عکس بچه گربه. ای خدا ! کسی چه میداند چند میلیون بچه گربه در دنیا هست؟! بچه گربه‏های خوشکل و ملوس. ترو تمیز. اصلا در همین خیابان دانشگاه خودمان پر است از بچه گربه. بقول یکی از دوستان «سگ بزنی، گربه ریخته» همه‏شان هم انگار شبیه هم هستند.&lt;br /&gt;ولی الان اگر همه اینها را هم با هم هوار کنی سر این مادر گربه، برایش آن تولهء کثیف ِ زیر شیروانی بدنیا آمده‏ی خودش نمی‏شود. با خودم فکر می‏کنم این گربه را میشناسم. چند باری همین اطراف دیدمش. خوراکش همین سطل آشغال حیاط دانشگاه است. ولی مطمئنم که الان اگر همه ماهی‏های دنیا هم بریزی روی سرش، یک لیس هم نمیزند. اگر همه کامواهای دنیا را هم بریزی زیر پایش، عمرا" یک لگد هم بهشان بزند. این بلایی است که عشق سر آدم می‏آورد. این همان بلاییست که انگار نه تنها سر انسان، که سر حیوان هم می‏آید. این همان بلاییست که سر موجود ِ عاشق می آید، انسان و حیوان هم ندارد.&lt;br /&gt;یک لحظه به خود ِ خدا فکر میکنم که عاشقترین عاشقان است. که هزار جا گفته است که عاشق بندگانش است، و حتی خودش گفته که از مادرهم به بندگانش مشتاق تر است، که جهان را با «عشق» آفریده است و فکر می‏کنم که انگار این «فعل ِ زایش» و این «حس ِ عاشقی» بدجوری بهم گره خورده‏اند.  &lt;br /&gt;من فکر می‏کنم درست است که عاشق بودن سخت است و بدبختی‏های فراوان دارد، ولی معشوق بودن از آن هم سخت‏تر است. مسئولیت دارد. من می‏دانم که زیر بار سنگین ِ معشوق بودن، بدجوری زاییده‏ام! این زاییدن اما، -نمی‏دانم از چه- حس مادرانه‏ای نسیبم نکرده است.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;دو کلمه حرف حساب  با خدا (که معشوقش هستم)&lt;br /&gt;خدایا! من ناله‏های شبانه‏ات را شنیده‏ام. باور کن گریه و زاری‏هایت را هم دیده‏ام. ولی از من نخواه که پیشت برگردم. خدایا من دورم. خیلی دور. خدایا می‏دانی ... گاهی برگشتن خیلی سخت می‏شود. تو بیا و مردانگی کن و از این عشقت بگذر.  خدایا! من دورم. دور تر از دور. آن دور دورها. خیال برگشتن هم ندارم. میدانی، میخواهم این دلت را بسوزانم. بشوی مثل فرهاد، مجنون ِ من.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;میخواهم گریز پا باشم و هی همینجوری بر آتش عشقت بیافزایم. آخر می‏ترسم مثل بقیه عاشقها، همین که تسلیمت شدم و به وصالم رسیدی، یکهو بزنی زیر همه چیز و دلت هوای دیگری را کند. تو که همه چیزت جاودانه است، حیف است که عشقت تمام شود. من میخواهم عشقت را جاودانه کنم. باور کن برای خودت می گویم. این بنفع خودت هم هست.&lt;br /&gt;خدایا حالا از شوخی گذشته. تو که اینهمه را بی خیال شده‏ای، اینهمه را فراموش کرده‏ای، بیا و بنام عشق، یک «یا الله» بگو و از ما نیز بگذر. &lt;br /&gt;دیگر عرضی نیست. مواظب خودت باش.&lt;br /&gt;خدایا، خداحافظ &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;پانوشت :&lt;br /&gt;در miliphoto عکس جدیدی هست که بسیار دوستش دارم. می‏توانید &lt;a href="http://miliphoto.blogspot.com/2010/01/1388.html"&gt;از اینجا&lt;/a&gt; ببینید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-5121166930801187002?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/5121166930801187002/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_10.html#comment-form' title='43 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/5121166930801187002'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/5121166930801187002'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post_10.html' title='احمقانه‏ها'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>43</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-3608795084745383912</id><published>2010-01-03T09:09:00.002+03:30</published><updated>2010-01-11T16:26:23.840+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دیده ها و شنیده ها - خاطرات'/><title type='text'>فرق هست میان ماه من و ماه تو</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sz9TId3ayVI/AAAAAAAAAXM/KD5C9uaz6-I/s1600-h/1143189_97347267.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sz9TId3ayVI/AAAAAAAAAXM/KD5C9uaz6-I/s320/1143189_97347267.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 11pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;توی زندگی هر چیزی رو ممکنه بتونم تحمل کنم، ولی محاله بتونم عصر جمعه تو خونه بمونم. مهم نیست چه روزی باشه، یا اینکه صبحش رو چجوری گذرونده باشم، به هر حال غروب جمعه باید جایی غیر از خونه باشم. این جزو قوانین زندگی منه که وقتی نقض میشه تبعاتش تا یه هفته دنبالمه و اصلن اون هفته ، هفته نمیشه.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;بخاطر همین بود که وقتی نزدیک‏های غروب اس.ام.اس داد که "احوال رفیق بی‏معرفت ما چطوره" فوری جواب دادم: «خیلی خوبه و لباساشو پوشیده و داره میاد پیشت. آماده باش!»&lt;br /&gt;جواب داد: «قربون آدم چیز فهم. منتظرت هستم.»&lt;br /&gt;فکر میکنم یکی دو سالی از شروع دوستیمون میگذره. البته دوست که نمیشه گفت، ماهی یه بار شاید به هم اس.ام.اس می‏دادیم. هزار بار تعارف زده بود برم خونه‏اش. گفته بود: "تنها زندگی میکنم، ولی کم پیش میاد که تنها باشم. همیشه یکی هست سر بزنه. عجیبه که وقتی میخوای تنها باشی تنهات نمیزارن و وقتی نمیخوای تنها باشی هم سراغت نمیان." &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;آپارتمانش خیلی شیک و تروتمیز‏تر از اونی بود که تو ذهنم ازش ساخته بودم. همه چی سر جای خودش بود. در نهایت درخشش و تمیزی. در واقع آپارتمانش به همه چیز میموند، بجز خونه مجردی.&lt;br /&gt;گفت: "لازم نیست کفشاتو در بیاری". گفتم: همچین قصدی هم نداشتم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;رفتم و نشستم رو کاناپه و گفتم: "چه خونه تمیزی داری. اصلن بهت نمیاد"&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;با خنده گفت: "نشد تو یه حرفی بزنی بدون گوشه کنایه باشه؟" و یکراست رفت توی آشپرخونه. &lt;br /&gt;با صدای بلند ازم پرسید که: "فرانسه یا ترک یا نسکافه یا چایی؟" گفتم این کلاست منو کشته! هرچی خودت میخوری منم همونو میخورم. گفت: "مطمئنی؟" گفتم هیچوقت انقدر مطمئن نبودم.&lt;br /&gt;از وقتی نشستم رو کاناپه، همینجوری چشمم میچرخید و اطراف رو ورانداز میکردم. روی در و دیوار پر بود از عکس بازیگرهای دهه شصت و هفتاد هالیوود. تا اونجایی که یادم میاد چیدمان عکسها به این ترتیب بود: اول از همه عکس مارلون براندو بود، بعد از اون رابرت دنیرو با یک سیگار برگ گنده روی لب، پشت سر اون چارلی چاپلین با همون ظاهر افسرده و خنده دار، بعدش هم مونیکا بلوچی و.. وسط این عکسها هم یک قاب عکس بود که چند عکس کوچیک از هدیه تهرانی، مهناز افشار -با همون قیافه مغرور مشمئز کننده- و یکی دو تا از بازیگران زن ایرانی دیگه و بالای سر همشون عکسی از محمد رضا شریفی نیا چسبیده شده بود. همه با هم توی این قاب چیده شده بودن. قرار گرفتن این قاب عکس، کنار عکس بهترین‏های هالیوود، کنتراست جالبی بوجود اورده بود. با خودم گفتم «چه ابتکار جالبی به خرج داده، دمش گرم!»&lt;br /&gt;روی میز جلوی کاناپه، یه ظرف آجیل بود که معلوم بود تازه پُر شده. ولی هرچی اینور اونورو نگاه کردم که یه پیش‏دستی پیدا کنم، چیزی ندیدم. با صدای بلند گفتم: "پیش دستی نزاشتی که آجیلاتو نخورم؟ ولی کور خوندی. من نخودچی و فندق دوس دارم، اینها هم نیازی به پیش دستی ندارن."&lt;br /&gt;خندید و گفت: "بقیه‏اش هم نیازی نداره. شما راحت باش". و اضافه کرد: "من در طول هفته هرچی میخورم پوستاشو میریزم روی زمین. پنجشنبه‏ها اگه بیای اینجا بالا میاری به خدا."&lt;br /&gt;گفتم: "خب من که حرفاتو باور می‏کنم، ولی امروز مث اینکه معجزه شده اینجا. الان که همه چی برق میزنه." گفت: "نه. اتفاقن معجزه نشده. خودم تمیز کردم. در طول هفته کثیفش میکنم و جمعه از صبح تا ظهر برقش میندازم و تا شب که بخوابم لذتشو میببرم. از فرداش دوباره شروع میکنم کثیفش میکنم. به اوج کثافت میرسونمش تا دوباره بتونم از اوج تمیزیش لذت ببرم."&lt;br /&gt;چند دیقه بعد با یه سینی برگشت پیش من.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;گفتم توی منویی که اعلام کردی خبری از اینا نبود !؟ گفت: "بچه شدی؟! اینا رو که تو منو اعلام نمیکنن. اینا برای مهمونای ویژه است." گفتم اصلا" به قیافت نمیومد این کاره باشیا! گفت: "ده دیقه دیگه میبینی چقدر به قیافم میاد که اینکاره باشم."&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;یک ساعت بعد، سیگاری آتیش زد وگیج و منگ پاشد رفت توی اتاق خواب. احساس کردم که در ِ تراس رو باز کرده. چون باد سردی پیچید توی خونه. چند دیقه ای بی صدا بود. بعدش با صدای بلند گفت:&lt;br /&gt;"اگه میخوای یه چیز جالب ببینی پاشو بیا اینجا."&lt;br /&gt;با خودم فکر کردم یعنی چی ممکنه تو اتاق منتظرم باشه؟! حتما" میخواد ماشین جدیدشو که تو حیاط پارک شده نشونم بده. شاید هم ... دیگه حال فکر کردن نداشتم. راستش توانایی فکر کردن هم نداشتم.&lt;br /&gt;به زور از جام بلند شدم و رفتم تو اتاق. در تراس باز بود و باد پرده رو روی هوا تکون میداد. &lt;br /&gt;- بیا. نترس. &lt;br /&gt;پرده رو که کنار زدم، دیدم داره از ویزور یه تلسکوپ آماتور آسمون رو نگاه میکنه. &lt;br /&gt;- بیا نگاه کن!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;گفتم من نمیتونم رو پام وایسم، تو میگی بیا آسمون رو رصد کن؟؟ گفت: "بیا ببین. اتفاقن الان وقتشه."&lt;br /&gt;چشممو بردم نزدیک‏تر. کمی طول کشید تا بتونم حواسمو جمع کنم. گفت: "میبینی؟ امشب ماه کامله. ببینش چقدر زیباست."&lt;br /&gt;همینجوری که توی تلسکوپ نگاه میکردم گفتم من هم خیلی دوستش دارم. &lt;br /&gt;دوباره سیگاری روشن کرد و رفت روی صندلی کمی اونورتر نشست. بعد از یه مکث کوتاه گفت: "میدونی راز زیبایی ماه توی چیه؟"&lt;br /&gt;گفتم فکر کنم بدونم. ولی تو بگو.&lt;br /&gt;گفت: "زیباست، بخاطر اینکه همیشه کامل نیست. برای اینکه تکراری نیست. میدونی که... زیبایی فقط در کنار زشتیه که معنی پیدا میکنه. تکامل، در کنار نقص ارزش پیدا میکنه. نقش‏های مثبت و منفی فقط کنار هم به اوج میرسن. باید همیشه درگیر تکامل بود، ولی نباید اسیرش شد. درست وقتی حس کردی به تکامل رسیدی، دقیقا همون موقع است که باید خراب بشی و دوباره از اول شروع کنی تا به کمال برسی."&lt;br /&gt;اینها رو گفت و چند لحظه‏ای ساکت شد. بعد یه پُک بزرگ از سیگار گرفت و اضافه کرد: "اینا درسهاییه که من از ماه گرفتم."&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;گفتم: موافقم. ولی ماه من، درسهای خیلی جالبتری هم بهم داده. حیف که الان نمیتونم حواسمو جمع کنم، ولی جمعه‏ی دیگه حتما" میام برات تعریف می‏کنم!&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://especial-report.blogspot.com/"&gt;راپورت‏های ویژه &lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اول اینکه میلی‏فتو &lt;a href="http://miliphoto.blogspot.com/"&gt;(miliphoto)&lt;/a&gt; افتتاح شد! فتوبلاگی است حاوی مجموعه‏ای از عکسهای من که به مرور کامل و کامل‏تر میشه. فعلا" بزرگترین مشکلش اینه که راهی برای نظر دهی آسان در مورد عکسها پیدا نکردم. یه نگاهی بندازین و نظرتون رو راجع به قالب و نحوه نمایش عکسها بگین. اگر هم قالب خوبی سراغ داشتین رد کنین بیاد. در ضمن عنوان وبلاگ رو مدیون &lt;a href="http://khodemooni82.persianblog.ir/"&gt;داریوش&lt;/a&gt; هستم... ممنون داریوش جان. چشمک و هاگ.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;دوم هم اینکه سومین نمایشگاه نقاشی‏های &lt;a href="http://www.mohsenazizi.com/"&gt;محسن عزیزی&lt;/a&gt;، پنجشنبه همین هفته در «نگارخانه والی» افتتاح میشه. کارهای محسن که نیازی به تعریف نداره. از این مدل هنرمند‏هاییه که نسلشون لااقل توی ایران در حال انقراضه. یک هنرمند واقعی. کارهاش شبیه خودشه. خودش هم شبیه هیچکس نیست. پیشنهاد میکنم دیدن این کارها رو از دست ندین.&lt;br /&gt;گشایش: پنجشنبه، 17 دی ما 1388 ساعت 16&lt;br /&gt;آدرس: میدان ونک- خیابان ونک- خیابان تک جنوبی- خیابان خدامی (بیژن)، شماره 72 &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-3608795084745383912?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/3608795084745383912/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post.html#comment-form' title='53 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3608795084745383912'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3608795084745383912'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2010/01/blog-post.html' title='فرق هست میان ماه من و ماه تو'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sz9TId3ayVI/AAAAAAAAAXM/KD5C9uaz6-I/s72-c/1143189_97347267.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>53</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-2508294789442475467</id><published>2009-12-28T16:43:00.003+03:30</published><updated>2009-12-30T09:12:26.774+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>این روزهای آشنا</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SzDHbZ9J6xI/AAAAAAAAARA/DPA9lwPkKDo/s1600-h/743623p.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SzDHbZ9J6xI/AAAAAAAAARA/DPA9lwPkKDo/s400/743623p.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;این روزها رو خوب میشناسم، از گریه و زاری‏هاش، از هیئت‏های عزاداری کوچیک و بزرگی که سر هر کوچه و خیابون برپا میشن. با صدای زنجیر زنیهاش، از روضه‏خونی که توی بلند گو داد میزنه «بزن تو سرت تا حاجت بگیری»&lt;br /&gt;این روزها رو خوب میشناسم، ،  با دالام دولوم طبل‏های Yamaha که هر کدامشان برای به لرزه درآمدن یک کوچه کفایت می‏کند. با علامت‏های بیست و چند تیغه‏ی چندین میلیون تومانی که روی تیغه‏هاشون عکس شیر و شتر و گوزن حکاکی شده. محرم و صفر را میشناسم از «باشگاه های بدنسازی و بادی‏بیلدینگ» که از یکی دو ماه قبل، محل تمرین همین جوانانی شده‏اند که حالا هیکلی به کمر بسته‏اند و با فریاد «یا‏حسین» و «یا‏ابولفضل» این علامت ها را از این کوچه به آن کوچه می‏کشند.&lt;br /&gt;دهه محرم رو از خورشت‏های قیمه و قرمه سبزی‏هاش میشناسم. از شوق ملتی که قابلمه بدست پشت در خونه‏ها و هیئت‏ها صف میبندن و پچ پچ کنان میگن: عدس پلوئه.&lt;br /&gt;من این محرم را خوب می شناسم! از ملتی که روی شیشه عقب ماشین‏های گِل‏مالی شده‏شان با رنگ قرمز نوشته اند یا‏حسین و با صدای بلند عربده‏های «حاج عبدالرضا هلالی» را پخش می کنند و در گوشی هایشان هم فیلم عیاشی‏هایش را save کرده‏اند. &lt;br /&gt;محرم را با همین‏ها می شناسم. با همین مداح‏های ریشویی که هر سال، واقعیتی جدید از عاشورا  را برایمان نقل می‏کنند، واقعیت هایی که گاه با آنچه در تاریخ خوانده‏ام صد و هشتاد درجه فرق دارد.&lt;br /&gt;این روزها رو خوب میشناسم از گوسفندهایی که در ملاء عام سر بریده میشن و کوچه‏هایی که رنگ و بوی خون میگیرن. از بچه‏های فقیری که لااقل در این ده روز، از برکت همین خون‏های ریخته شده، با شکم گشنه سر به بالشت نمیزارن.&lt;br /&gt;محرم رو خوب میشناسم از فریزرهایی که تا خرخره پر میشن. از حاج‏آقاها و حاج‏خانوم‏هایی که تسبیح بدست، دم در هیئت‏شان می ایستند و به «میهمانان حسین» خوشامد میگویند و به آشپز، سفارش دوست و آشنا را می‏کنند که غذایشان را زیاد و پرملاط بکشند و به هیچ چیزشان هم نیست که در همین کشور &lt;a href="http://www.hamseda.ir/fa/pages/?cid=3402"&gt;هستند مادرانی&lt;/a&gt; که از شدت فشار حاصل از فقر مالی، به سرحد جنون می‏رسند و کودکان صغیرشان را با دست خودشان می‏کشند. کودکانی که خونشان سرخ ِ سرخ است، مثل خون علی‏اصغر.&lt;br /&gt;محرم و صفر را خوب می شناسم از مردمی که گونی‏های برنج و حلب‏های روغن و بسته های چای را نذر هیات محلشان می‏کنند تا خوراک همسایه‏ها و هم محله‏ای‏هاشان باشد، که شاید نذرشان ادا شود و خانه‏شان زودتر به فروش رود یا بخت دخترهایشان باز شود. &lt;br /&gt;بله. محرم را خوب می‏شناسم. از پسرهای فشنی که با موهای سیخ سیخ، در صف زنجیرزنها به سر و سینه می کوبند و چشمشان به گوشه خیابان است که بلکه این وسط ها یک مخی چیزی هم بزنند. این روزها را از دخترهایی میشناسم که با هفت قلم آرایش و مانتوهای تنگ و بوت‏های تا بالای زانو، پشت سر دسته راه می افتند و آرام به سینه می زنند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;بله. من این محرم را، این هیئت‏ها را، این ماه پیروزی خون بر شمشیر را خوب میشناسم و خوب میدانم که:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;فقط اینچـنین محـرم و صفری اسـت کـه می‏تواند اینچـنین اسـلامی را زنده نگـه دارد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-2508294789442475467?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/2508294789442475467/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/blog-post_28.html#comment-form' title='34 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/2508294789442475467'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/2508294789442475467'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/blog-post_28.html' title='این روزهای آشنا'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SzDHbZ9J6xI/AAAAAAAAARA/DPA9lwPkKDo/s72-c/743623p.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>34</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-4441283305282622720</id><published>2009-12-20T09:34:00.000+03:30</published><updated>2009-12-20T09:34:36.809+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی - اجتماعی'/><title type='text'>Just Friend</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: left;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyzG88qgnWI/AAAAAAAAAQ4/KMv1256dM58/s1600-h/IMG_4191-2.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyzG88qgnWI/AAAAAAAAAQ4/KMv1256dM58/s400/IMG_4191-2.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;&amp;nbsp; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya&lt;/span&gt;  &lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Monday, 30 November 2009 05:06 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; salam:) 20 ..naghs nadary.. daghighan jaee ke man doost daram noghteye ghovatete&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;Leila &lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Monday, 30 November 2009 08:03 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Koja?&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Tuesday, 01 December 2009 04:37 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;span style="color: #0b5394;"&gt;salam&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Tuesday, 01 December 2009 04:37 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;span style="color: #0b5394;"&gt;mikhai bedooni?&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Tuesday, 01 December 2009 11:03 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; are mikham bedonam mishe behem begi mersi&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya&lt;/span&gt; &lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Wednesday, 02 December 2009 05:22 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; 1..face jazzab.. 2 saghe pat bi nazire..&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Wednesday, 02 December 2009 10:32 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;span style="color: #cc0000;"&gt;mersi&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila&lt;span style="color: #999999;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Wednesday, 02 December 2009 10:33 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; lotf dari&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Monday, 07 December 2009 04:26 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; khahesh mikonam...mishe ye khahesh konam?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Monday, 07 December 2009 08:17 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; Janam?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Tuesday, 08 December 2009 04:31 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt;   yekam bishtar baham ashna beshim&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;— Tuesday, 08 December 2009 09:10 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; ok man leilam 20 az teh(saadatabad)farvardine 68 .tarbiat badani mikhonam.khyly ham sheytonam u?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya&lt;span style="color: #999999;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Wednesday, 09 December 2009 05:23 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; khob ina ke gofty kheyli khoobe:)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="font-size: xx-small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;— Wednesday, 09 December 2009 05:24 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; man pouya ... 25az teh .. graphic khoondam. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya&lt;span style="color: #999999;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Wednesday, 09 December 2009 05:25 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; khob dige?ahle doosti hasty?(faghat doosty)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Wednesday, 09 December 2009 07:29 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; are faghat dostiye mamoli&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Saturday, 12 December 2009 04:25 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; daghighan:) ama vaghei..kharej az net&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Saturday, 12 December 2009 04:25 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Ok&lt;/span&gt;?&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila&lt;span style="color: #666666;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Sunday, 13 December 2009 05:09 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;span style="color: #cc0000;"&gt;ok&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;Leila &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;—&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt; Sunday, 13 December 2009 05:10 PM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; in shomarame 0936761****&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt;— Monday, 14 December 2009 04:36 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Areeeee&lt;/span&gt;? &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; &lt;b&gt;&lt;span style="color: #0b5394;"&gt;Pouya &lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;span style="color: #999999;"&gt;—&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #999999; font-size: xx-small;"&gt; Monday, 14 December 2009 04:37 AM&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #0b5394; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; font-size: small;"&gt; ok..mer30 ..mizangam behet&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="direction: rtl; font-family: Tahoma; font-size-adjust: none; font-size: 10pt; font-stretch: normal; font-style: normal; font-variant: normal; font-weight: normal; line-height: normal; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;توضیح:&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="color: black;"&gt;قسمت بالا، بدون حذف و اضافه، از یک گفتگوی واقعی کپی شده. دقت کنید که شروع آشنایی و دوستی این دو نفر، بوسیله همین چت بالا بوده است که بصورت آفلاین و در یک سایت دوستیابی انجام شده. (‏+‏ تشکر ویژه از پویـا)&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;لطفا" نظرتان را راجع به «دوستی‏های معمولی» بنویسید. در ضمن در نظر داشته باشید که اینترنت، فقط یک وسیله است، و میدانیم که این قبیل دوستی‏ها در کوچه و خیابان، دانشگاهها و خیلی جاهای دیگر هم اتفاق می‏افتد. پس نقد دوستی های اینترنتی را بی خیال شوید.&lt;br /&gt;نکته بعدی اینکه هدف از به بحث گذاشتن چنین موضوعی، صرفا" محکوم کردن آن با چشم بسته نیست. میخواهیم بدون پیش داوری، ببینیم که این پدیده تقریبا" جدید، چه معایب و مزایایی دارد، و بطور کلی با چه استدلال‏هایی میتوان آن را تایید یا رد کرد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;خود ِ شما! ... آیا با این دوستی‏های معمولی یا «Just Friend» موافق هستید یا نه؟&lt;br /&gt;و اینکه فکر می‏کنید یک «دوستی معمولی» چه مشخصات و حد و حدودی دارد، و اصولا" فرق یک «دوستی معمولی» با نوع غیر معمولی‏اش در چیست؟! و یک سوال خیلی اساسی‏تر (برای خود من) اینکه هدف از این نوع دوستی چیست و به کجا ختم می شود ؟! ... خلاصه کلام اینکه فواید و مضرات این نوع رابطه را از دید خود بنویسید. &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;توصیه نامه &lt;br /&gt;یک مطلب طنز خیلی خوب و جالب هم&lt;a href="http://www.gereh-koor.blogsky.com/1388/09/27/post-75/"&gt; اینجا &lt;/a&gt;هست، کلیک رنجه بفرمایید و بخوانید. حتما" صلواتی به روح اموات من خواهید فرستاد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-4441283305282622720?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/4441283305282622720/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/just-friend.html#comment-form' title='62 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4441283305282622720'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4441283305282622720'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/just-friend.html' title='Just Friend'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyzG88qgnWI/AAAAAAAAAQ4/KMv1256dM58/s72-c/IMG_4191-2.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>62</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-4769671374307468559</id><published>2009-12-13T10:08:00.001+03:30</published><updated>2009-12-13T11:19:06.262+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلقک بازی'/><title type='text'>یک راز و چند افشاگری</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyN7v1XUENI/AAAAAAAAAQw/PXB_hR7eqZY/s1600-h/azmandian.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyN7v1XUENI/AAAAAAAAAQw/PXB_hR7eqZY/s320/azmandian.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;این که شما یکشنبه ها تخته شاسی میخوانید، این خیلی خوب است. این هم که من همینجوری در طول هفته به هزار تا چیز فکر میکنم و ذهنم را در هر سوراخی فرو میکنم تا شاید چیز بدرد بخوری ازش در بیاید، این هم خیلی خوب است. میخواهم بگویم این دنبال سوژه گشتن، ذهن را جستجوگر بارمی آورد و هیچ چیز بهتر از داشتن یک ذهن جستجو گر ِ تیز و بز نیست. اصولن چیزهای خوب در زندگی زیاد هست و فقط باید چشم باز کرد تا آنها را دید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;هفته پیش کتابی خواندم در رابطه با راههای رسیدن به موفقیت و این حرف ها. از همین کتابهایی که چند سالیست مثل قارچ درآمده اند و همه گیر شده اند. البته اوایل فقط کتاب بود، اما حالا دیگر انواع فیلم&amp;nbsp; و کلیپ و بازی و ... هم&amp;nbsp; به آن اضافه شده. تازگی ها هم که هر ننه قمری از راه رسیده یک سمینار براه انداخته و عده ای دختر ترشیده و پسر بی کار&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; ِ&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;خدمت نرفته را دور خودش جمع کرده، بعد در حالی که یک شاخه گل بدست دارد همان حرفهای کتابها را تکرار میکند. ملت هم طوری خودشان را جر میدهند و سوت و کف می زنند که انگار نه انگار این حرفها را قبلن صد بار خوانده اند و شنیده اند. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; به عقیده ی من این کتابها و فیلمها و سمینارها همه شان تقریبا یک چیز میگویند و اگر بخواهیم تمام مطالبشان را بچلانیم و در دو کلمه خلاصه اش کنیم، آن دو کلمه می شود این: مثبت اندیشی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یعنی اینکه شما اول خوب فکر کنید و احساس خوب داشته باشید و خوش بین باشید تا&amp;nbsp; کائنات هم دست به دست هم بدهند و دنیا، شما را بصورت اتوماتیک در جهت رسیدن به آرزوهایتان قرار دهد. و البته برعکس آن هم می شود. یعنی اینکه شما منفی اندیش باشید تا همینجوری از زمین و زمان بدبختی و نکبت هوار بشود سرتان. مثل خود من که امروز صبح دیر از خواب بیدار شدم، با عجله لباسهایم را اطو کشیدم و کاپشنم را سوزاندم، بعد از اتوبوس هم جا ماندم و تا همین الان هم که ساعت هنوز 9 صبح نشده با دو تا از همکاران هم دعوایم شده. الان که دارم فکر میکنم میبینم شاید دلیل این همه اتفاق بد، همین بود که وقتی از خواب بیدار شدم اولین کلمه ای که گفتم این بود: لعنت ! پس بهتر است سعی کنیم خوشبین باشیم. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اما برای&amp;nbsp; شروع&amp;nbsp; مثبت اندیشی، قدم اول&amp;nbsp; این است که بنشینید و داشته هایتان را بریزید در دایره و&amp;nbsp; به آنها بنازید. یعنی اینکه نیمه پر لیوان زندگی تان را ببینید. مهم نیست که از نگاه سایرین این افتخارات شما واقعن افتخار باشند یا نه، مهم این است که خود شما بهشان بنازید و دوستشان داشته باشید و بهشان افتخار کنید. بعد، همین افتخار به داشته هایتان، می شود اولین شالوده بنای احساسات خوب و فکر سالم و مثبت اندیش.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;من هم تحت تاثیر آن کتاب، جو گیر شدم و برای هزارمین بار نشستم و داشته هایم را نوشتم. تمام که شد، دیدم به به! چه سوژه ی جالبی شد برای قرار گرفتن در بلاگ یکشنبه ها. &lt;br /&gt;راستش ما نشستیم و نوشتیم. هی که مینوشتیم هی میدیدیم که اگر بخواهیم با دید مثبت اندیشانه نگاه کنیم، زندگی همه اش می شود خوشبختی و گل و بلبل. میگویید نه ؟ خودتان بخشی از فهرست من را بخوانید و حالش را ببرید.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;1- غذا خوردن&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; بله. غذا! یکی از افنخاراتم همین است که آرزوی هیچ خوراکی ای به دلم نمیماند. فرقی ندارد که لواشک باشد یا یک سیخ کباب کوبیده که به فروشنده میگویم بپیچد لای یک نصفه نان و مثل ساندیچ بدهد دستم. اصلن مهم نیست که یک پرس املت در ضایع ترین قهوه خانه شوش باشد یا باقالی پلو با ماهیچه در همین رستوران سر خیابان(هرچند شکمم در تعاملی تحسین برانگیز با مغزم بیشتر اولی را طلب می کند) به هر حال در این مورد تعارف و رودرواسی با بنی بشری ندارم. و البته کاملن هم خودکفا هستم (مورد 5)&lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;2- بی خیالی &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;در راه دانشگاه یک چیپس با طعم نمک دریایی می خرم و از صدای خوروچ خوروچش زیر دندونام کیف میکنم و آنقدر قدم میزنم تا چیپس و کلاس با هم تمام شوند. من تنها دانشجویی هستم که تهدیدهای استاد و دانشگاه بخاطر غیبت زیاد به دماغم هم نیست. خداییش هیچوقت هم این تهدیدها عملی نشده اند. اصولن توی زندگی هر موضوعی بیشتر "به دماغم" بوده، راحتتر پیش رفته. شما هم میتوانید امتحان کنید. امتحانش "احتمالن" بی ضرر خواهد بود، ولی من تضمین نمیکنم. &lt;br /&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;3- هول دادن در مترو&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;تازگی ها یاد گرفته ام در مترو بجای غر زدن، من هم ملت را با شدت هول میدهم و قاه قاه میخندم و میبینم که ملت احمق نبوده اند که انقدر با این کار حال میکرده اند و واقعن کار لذت بخشیست . کافیست امتحان کنید، حتمن شما هم نتیجه میگیرید. یک تفریح دیگر که در مترو کشف کرده ام مسابقه حفظ تعادل است. به این صورت که در جهت های گوناگون می ایستم و دستهایم را در جیبم فرو می کنم و سعی میکنم&amp;nbsp; تعادلم را حفظ کنم. دیروز هم برای اولین بار این کار را با یک پا امتحان کردم که حیرت اطرافیان را بهمراه داشت! این کار هم به شدت حال می دهد. شما هم امتحان کنید. البته اگر یک همراه داشته باشید لذت بخش تر است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;4- کامنت بازی&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;یکی از کارهایی که از انجام دادنش خیلی لذت میبرم، همین کامنت بازی با دوستان است. و وقتی این لذت دوچندان میشود که برای &lt;a href="http://maysam.allahdad.com/"&gt;میثم&lt;/a&gt; یا &lt;a href="http://pangool.blogspot.com/"&gt;بردیا&lt;/a&gt; یا &lt;a href="http://especial-report.blogspot.com/"&gt;ری ضا&lt;/a&gt; کامنت میذارم و "حاجی" خطابشان میکنم. از آن لذت بخش تر، موقعی است که در کامنت هایی که برای &lt;a href="http://one-minute-silence.blogspot.com/"&gt;قاصدک&lt;/a&gt; مینویسم، "قاصدک خان" صدایش میکنم! این یکی هم میتوانید امتحان کنید و لذتش را ببرید. اینها جزو تفریحات سالم و بی هزینه هستند.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;5- آشپزی&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;بله. آشپزی هم یکی از آن کارهایی است که در انجام آن بسی مهارت دارم و به این مهارتم هم بسیار مینازم.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; (قابل توجه &lt;a href="http://avirgin.blogfa.com/"&gt;دوشیزه&lt;/a&gt; و دوستان)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="separator" style="clear: both; font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyN2xqAIHrI/AAAAAAAAAQo/WGwRobOiTGg/s1600-h/ghorme.jpg" imageanchor="1" style="margin-left: 1em; margin-right: 1em;"&gt;&lt;img border="0" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyN2xqAIHrI/AAAAAAAAAQo/WGwRobOiTGg/s320/ghorme.jpg" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt; خداییش&amp;nbsp; هم "توانایی در پخت قرمه سبزی در حد تیم ملی" نازیدن هم دارد. نمونه اش همین عکسی که میبینید. مربوط است به پنجشنبه گذشته. اگر به فکر افتادید که بروید و امتحانش کنید باید بگویم شرمنده. نمیتوانید امتحان کنید. چون مهارتش را ندارید. اگر هم داشته باشید در این سطح ندارید. پس به مواد غذایی رحم کنید و بی خیال پختن قرمه سبزی شوید. شما همان فست فودتان را درست کنید، نوش جانتان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;توصیه نامه:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;اگر بعد از خواندن این چند مورد، یک وقت خدایی نکرده دچار خود بزرگبینی شدید و در ذهنتان آمد که "ای بابا چه آدم ضایعی هستی و به چه چیزهایی مینازی"،&amp;nbsp; یک قلم و کاغذ بردارید و دلخوشی های خودتان را بنویسید تا ببینید شما هم دست کمی از من ندارید.(و چه بسا ضایع تر و سوژه خنده تر هم هستید) اگر هم دوست داشتید همینجا در کامنت دونی بنویسید تا ما هم حض اش را ببریم.&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;پاورقی:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;ازاین پس&amp;nbsp; در &lt;a href="http://minimalideh.blogspot.com/"&gt;مینی مالیده&lt;/a&gt; هم بهمراه سایر دوستان در خدمت اسلام و مسلمین خواهم بود. &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-4769671374307468559?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/4769671374307468559/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/blog-post_09.html#comment-form' title='60 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4769671374307468559'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4769671374307468559'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/blog-post_09.html' title='یک راز و چند افشاگری'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://1.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SyN7v1XUENI/AAAAAAAAAQw/PXB_hR7eqZY/s72-c/azmandian.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>60</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-4721942027938309407</id><published>2009-12-02T16:28:00.021+03:30</published><updated>2009-12-12T10:04:22.655+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>صدای خروس - قسمت آخر</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sv-iattYRSI/AAAAAAAAAP4/YY-R7jiqlJ8/s1600/ROO-ROOSTER-PROUD.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" height="325" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sv-iattYRSI/AAAAAAAAAP4/YY-R7jiqlJ8/s1600/ROO-ROOSTER-PROUD.jpg" style="display: block; margin: 0px auto 10px; text-align: center;" width="325" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C04%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} a:link, span.MsoHyperlink 	{color:blue; 	text-decoration:underline; 	text-underline:single;} a:visited, span.MsoHyperlinkFollowed 	{color:purple; 	text-decoration:underline; 	text-underline:single;} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;    &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="color: #cc0000; font-family: Verdana,sans-serif; font-size: small;"&gt; نوشته امروز شامل دو بخش است، قسمت اول که شرح و توضیحاتی است بر قست اول، که ربطی به بدنه اصلی داستان ندارد ولی خواندنش به اعتقاد من میتواند به درک بهتر موضوع و فضای داستان کمک کند. حال تصمیم با خودتان است، میتوانید بخوانید، میتوانید هم یک راست بروید سر قسمت دوم که ادامه داستان است.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp;مقدمه&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;دو سه هفته پیش، وقتی شروع کردم به نوشتن "صدای خروس" طبق معمول از اولش به آخرش فکر نکردم. بنابراین باور کنید یا نکنید، واقعیت این است که من هم مثل شما نمیدونستم اگه قرار باشه من این داستان رو تموم کنم، چجوری این کارو میکنم. البته چند تا سناریو تو ذهنم داشتم که چند تاش تا حدودی به پایان هایی که شما بر داستان نوشتید شباهت داشت.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;به هرحال، من شدیدا به شخصیت اصلی این داستان - که اسمش را نمیدانم- علاقمندم. و دقیقن به همین علت اگر از پس نوشتن داستان (آن طور که حداقل خودم را راضی کند) برنمی آمدم، به کل از خیر این کار میگذشتم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;(شاید) صدای خروس را بشود به عامیانه ترین تفسیر، نمادی از هوشیاری – برخواستن از خواب – و شاید مثلن رسیدن صبح (که خود نمادی از روشنایی و آغازی دوباره است) توضیح داد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;و البته با توجه به این تفاسیر (که به اعتقاد من تفسیر درستی هم هست)، شاید ساده ترین و قابل پیش بینی ترین دنباله ای که می شود بر این داستان نوشت، این است که در ادامه بگوییم که شخصیت اصلی داستان یک آدم معمولی بوده که تمام این ماجراها را در خواب می دیده و الان با صدای خروس از خواب بیدار شده و... &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;از اینها گذشته، باید بگم از اینکه میبینم برای آخر این داستان میشود (و شد) چند سناریوی پایانی نوشت و هر کدام هم یه جوری قشنگ باشن خیلی لذت بردم. و همینجا از دوستانی که لطف کردند و داستان را تموم کردن بسیار ممنونم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;من اما - طی این نزدیک به یک ماه اخیر- خیلی روی پایان داستان فکر کردم. یادم هست یک بار جایی خواندم که ضعیف ترین داستان، داستانی است که بشود از اولش آخرش را حدس زد. و صدای خروس، قرار نیست همچین داستانی باشد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;نمیخواستم پایانی قابل پیشبینی و معمولی داشته باشد. خیلی با خودم کلنجار رفتم. چند سناریو در ذهنم داشتم و هر بار که میخواستم داستان را با یکی از همین سناریو ها تمام کنم، حس میکردم دارم در حق شخص اول داستان خیانت میکنم. میدانستم خیلی بالاست و نمیخواستم به زیر بکشمش.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;بالاخره نوشتمش. اما نوشتنش برایم خیلی سنگین بود. چون لحظه به لحظه تمام احساسات این مرد را با خودم تمرین کردم، تجربه کردم. سعی کردم هر لحظه خودم را جای او بگذارم. روحش را در کالبد خودم گذاشتم و از این طریق به ادامه داستان رسیدم. پس اگر طولانی شدن نوشته ام خواندنش را از حوصله خارج می کند، پیشاپیش عذر مرا پذیرا باشید.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;        &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;a href="http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;برای خواندن بخش اول این داستان اینجا کلیک کنید&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;/a&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA"&gt;صدای خروس – بخش دوم و پایانی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: center;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;شیشه را بخار گرفته بود. با پشت آستینم بخار پنجره رو پاک کردم ، ولی همچنان قطرات آب مانع دیدن بیرون میشد. کمی مات و مبهوت به این تصویر مبهم نگاه کردم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;احساس کردم کف دستهام داره آتیش میگیره. همیشه وقتی استرس دارم یا عصبی میشم همین حس بهم دست میده. کف دستها و گوشهام داغ میشه. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;از خنکی شیشه بخار گرفته استفاده کردم و کف دستهامو بردم بالای سرم و چسبوندم به شیشه. خیلی زود قطرات آب از زیر دستهام جاری شد. به تصویری که از پشت شیشه از این حرکتم دیده می شد فکر کردم. تصویری که خود ِ واقعی ام بود. تصویری که با اینکه مبهم بود، اما نهایت وضوح خودم بود. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;خوب میدونستم این دوروبر هیچ خروسی نیست. که اگر بود، حتمن یکی از همین دوروبری ها هم صدایش را می شنید. و ای کاش کسی می شنید! فقط در اینصورت بود که کمی آرامش می گرفتم .&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;من صدای این خروس را خوب میشنخاتم. خود خروس را هم همینطور. و الان اگر اینطور احمقانه بدنبالش میگردم، - چه میدانم- شاید برای این است که خودم را متقاعد کنم مرا فراموش کرده. که اگر حتا او هم مرا فراموش کند، من هرگز نمیتوان فراموشش کنم. چون عاشقش بودم. و در زندگی هرچیزی را می شود فراموش کرد، جز آنکس که عاشقش بودی. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;...&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;ده ساله که بودم یک روز همراه مادر بزرگم به بازار رفتم. در راه بازگشت، مردی را دیدم که روی یک چرخ قفس بزرگی را گذاشته که پر است از جوجه. جوجه های خانگی ِ رنگارنگ. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;اوایل تابستان بود و مادر بزرگ هم برای اینکه هم محبتی به من کرده باشد و هم از شر شلوغ کاری هایم راحت شود، به سرش زد که برایم جوجه ای بخرد که سرم را گرم کند. مامان جون (ما اینطوری صداش می کردیم) به فروشنده گفت که یک "جوجه مرغ" میخواهیم. و تاکید داشت که مرغ باشد و نه خروس. خاطرم هست که گفتم من خروس میخوام ! ولی مامان جون گفت که خروس سرو صدا دارد و ما توی درو همسایه آبرو داریم. در ضمن خروس تخم هم نمیگذارد. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;و من که میترسیدم مخالفتم باعث پشیمانی مادر بزرگ شود، به سرعت قبول کردم و جوجه سیاه و قهوه ای رنگ را گرفتیم و به خانه آمدیم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;و ای کاش نمی آمدیم. کاش می ایستادم و گریه میکردم تا مادر بزرگ به کل از تصمیم خرید جوجه پشیمان شود.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;باری، از آن روز به بعد زندگیم عوض شد. جوجه زیبایی بود که شده بود همه دنیای من. در یک کارتـُن برایش لانه‏ای درست کرده بودم که همه جور امکاناتی داشت. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;روزها میگذاشتمش در باغچه و طوری نگاهش میکردم که انگار تمام آرزوهایم را در آینه ای جلوی چشمم میبینم. از آن روز به بعد تمام فکر و ذکرم شده بود خانم مرغی (اسمش همین بود). یادم می آید تمام آرزویم این بود که خانم مرغی به یک مرغ بزرگ تبدیل شود و تخم بگذارد و روی تخم هایش بنشیند و جوجه هایش زیاد و زیادتر شوند. حتا یک بار که مادر بزرگ به شوخی گفت که میخواهد با تخم های خانم مرغی نیمرو درست کند، یک روز تمام بغض کردم و تا دو هفته با او قهر بودم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;یک روز از مادرم پرسیدم "پس این خانم مرغی کی بزرگ میشه؟!" و مادرم جواب داد که باید غذای خوب بخورد. گفت که مرغها علاوه بر گندم و نان خیس خورده، باید گهگاهی هم مگس و پشه و زنبور بخورند تا قوی تر شوند و زودتر رشد کنند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;البته بعد از آن بارها و بارها تلاش کرد به من بقبولاند که حرفش اشتباه بوده. چرا که از آن روز به بعد تمام دستان من جای نیش انواع و اقسام حشراتی بود که برای خانم مرغی شکار میکردم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;خوراک پشه و ملخ و زنبور، انصافن هم خوب نتیجه داد. جوجه من زود قد کشید. اول پاهایش کشیده شد و برای چند هفته اندام مسخره ای پیدا کرده بود. از وقتی پاهایش رشد کرد، دیگر نیازی به شکار من نبود. به محض اینکه در باغچه زنبوری، سوسکی چیزی می دید، مثل قرقی سرش خراب میشد و به چشم به هم زدنی میگرفتش و اول با یک ضربه محکم میکوبیدشان به زمین، بعد هم یک لقمه چپشان میکرد. خوب بخاطر دارم که ساعت ها و ساعت ها در حیاط به دنبال جوجه میدویم و او هم میدوید. بعضی وقتها جاخالی میداد و با صورت میرفتم توی دیوار. گاهی همزمان که میدوید کمی هم بال میزد و من عاشق این حرکتش بودم. اصلن دنبالش می دویدم تا شاید بتواند پرواز کند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;اواسط شهریور ماه بود. یک روز که داشتیم ناهار میخوردیم، صدای عجیبی مثل ناله از حیاط آمد. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;فکر کردم که شاید گربه آمده که جوجه ام را بخورد، ولی نه. خبری از گربه نبود. یعنی هیچ گربه ای جرات نگاه کردن به خانه ما را هم نداشت.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;بعد از آن هم چند بار این صدا تکرار شد، ولی هرچه سعی کردم نفهمیدم صدا از کجاست.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;دو سه روز بعد برای کشف عامل صدا در حیاط کمین کردم. یک بیلچه هم در دستم گرفته بودم که اگر موجود خطرناکی بود بیوفتم به جانش که ناگهان دیدم خانم مرغی سرش را بالا آورد، یک نگاه زیر زیرکی به اطراف انداخت، گردنش را کشید، و صدایی شبیه به قوقولی قوقو (این بار واضح تر از قبل) از خودش درآورد. باور کردنی نبود. مرغ من به خروس تبدیل شده بود! از دیدن این صحنه چنان شاد شدم که تمام خانه را دویدم و فریاد میکشیدم . این نهایت آرزوی من بود که به واقعیت تبدیل شده بود.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;از آن روز به بعد شب و روزم شده بود همین خروس. اگر تا بحال زمانی را هم به تماشای کارتون و تلویزیون اختصاص میدادم، حالا دیگر بیست و چهار ساعته دوروبر خروسم بودم. تمام تابستان به همین منوال گذشت.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;مدرسه ها که باز شد، اما همه چیز فرق کرد. اوایل سخت بود، ولی بعدها هر دو عادت کردیم که نصف روز را بدون هم سپری کنیم. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;اواخر پاییز، یک روز به خانه آمدم و طبق معمول دست و صورت نشسته دویدم توی حیاط تا خروس را ببینم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;خروس عادت داشت مرا که میدید شروع میکرد به دویدن. این اواخر انقدر تند و تیز شده بود که به گرد پایش هم نمیرسیدم. رنگ بال و پرش هم شده بود عین طاووس. هزار رنگ شده بود. انقدر زیبا شده بود که تمام اهالی محل عاشقش شده بودن. حتا همسایه ها باقی مونده غذاهاشون رو می اوردن که بدیم به خروس.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;ولی اینبار، وقتی دویدم به سمتش دیدم که از جاش تکان نمیخوره. اول فکر کردم داره حقه جدید میزنه، ولی بعد دیدم بر عکس ِهمیشه سرش پایینه. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;نزدیکش که رسیدم سرشو آروم بالا اورد و یه نگاهی به من انداخت. بعد انگار که نخواد نا امیدم کنه شروع کرد به دویدن. ولی با پای لنگان. این صحنه لعنتی، هیچوقت خدا- حتا تا همین الان- از ذهنم پاک نمیشه.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;باد شدیدی میوزید و برگهای زرد رو از اینور حیاط به انور میبرد. خشکم زده بود. بغض کردم. ولی خروس هنوز میدوید. من هم دویدم. سعی میکردم آرام بدوم که بهش نرسم. که فکر نکنه ضعیف شده.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;همون روز خروس رو گذاشتم تو زنبیل و بردم پیش دامپزشک. دکتر گفت به یک علتی که معلوم نیست چیه پاش عفونت کرده. یکسری دارو هم داد. ولی هیچ اثری نداشت.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;هر روز که از مدرسه برمیگشتم، خروس را میدیدم که گوشه حیاط در حالی که یک پایش را کمی بالاتر از زمین گرفته ایستاده و منو نگاه میکنه. خیلی تلاش کردم خوب بشه. هر کاری میشد کردم. ولی خروس هر روز بدتر میشد.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;یک روز جمعه که تو خونه تنها بودم، نزدیک های غروب نشستم روبرویش. هوا سرد بود. بغضم ترکید. تاحالا هم خیلی جلوی خودم رو گرفته بودم که جلوی مامان و بابا گریه نکرده بودم. زدم زیر گریه. بلند بلند گریه کردم. نمیدونم شاید یکساعت زار زدم. اشکهامو که پاک کردم دیدم هنوز داره نگاهم میکنه. انگار ازم چیزی میخواست. چند روزه چیزی ازم میخواد. ولی چیزی که میخواد دیگه زنبور و سنجاقک نیست. سعی میکنم نفهمم که چی میخواد. ولی راهی نیست. توی این تنگ غروب گیرم انداخته و با نگاهش اسیرم کرده. باز میزنم زیر گریه.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;بی اراده بلند میشم و آهسته میرم سمت آشپزخونه. توی گلوم احساس سوزش میکنم. راه گلوم بسته شده. اشک جلوی چشمامو گرفته. کشو رو باز میکنم و برش میدارم. برمیگردم توی حیاط، دوباره می ایستم جلوی خروس. به بال و پرش نگاه میکنم. به دُم زیباش نگاه میکنم. یاد اون روزها میوفتم. بیش از همه یاد اولین قوقولی ای که شنیدم. هق هق گریه ام بند نمیاد. &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;میرم سمت شیر آب وسط حیاط. جایی که شبهای تابستون خروس روی لوله اش می خوابید.کمی آب رو توی دستم نگه میدارم و برمیگردم پیش خروس. هیچ تقلایی برای فرار نمیکنه. فقط نگاه میکنه و آروم پلک میزنه.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;آب رو میگیرم زیر نوکش و مجبورش میکنم که بخوره. نمیخوره. با اون دست نوکش رو باز میکنم و داد میزنم که بوخورش. یالا بوخورش. آروم سرشو خم میکنه و یکم آب میخوره.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;بارون شروع میکنه به باریدن. اشکهای من اما خیلی بیشتره. بهش میگم یادت میاد وقتی بابا میخواست ببرت مرغداری، بهت قول دادم نزارم هیچکی مارو از هم جدا کنه؟ یادت میاد قول مردونه دادم؟ یا ..دت... میاد؟.... قول مردونه دادم؟ قول مردونه دادم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;بهش میگم خدا هم نمیتونه مارو جدا کنه. میگم نمیزارم خدا تو رو ببره. بهش میگم مطمئن باش من تورو به هیچکی نمیدم. حتا خود خدا. حتا خود ِ خود ِ خدا.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;میخوابونمش روی زمین سرد. با یه دست میگیرمش که بلند نشه. و با دست دیگه چاقو رو میزارم رو گردنش. به چشم سیاهش نگاه میکنم که زل زده به چشمهام. آب بارون از زیر بال و پرش جاری شده. چاقو رو آروم میکشم. کمی بعد، خون سرخی آروم از زیر بال و پرش همراه با آب جاری میشه و تا وسط حیاط میره. بلند میشم می ایستم و به خونی که از زیر پاهام رد میشه نگاه میکنم. چاقو از دستم میوفته. میزنم زیر گریه. هنوز با چشم کاملن باز بهم خیره شده.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;همونجا وسط حیاط بالای سرش میشینم و میزنم زیر گریه. داد میزنم دیدی خدا هم نتونست؟ دیدی خدا هم نتونست؟ &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;سرمو بالا میگیرم و میگم هی لعنتی منو میبینی؟ من فقط یه بچه ام. فقط ده سالمه. ولی زورم به تو رسید. دیدی نتونستی خروسمو ببری؟! دیدی بهت ندادمش؟ &lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;و همین جملات رو انقدر تکرار میکنم تا از هوش میرم.&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: Verdana,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;از اون روز به بعد، دیگه هیچوقت گریه نکردم. بعد از خروس، عاشق هیچکس، عاشق هیچ چیز نشدم. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;من سالهاست زنده نیستم. سالهاست که مرده ام. اما خروس هیچوقت نمُرد. اون روز من خودمو کشتم تا خروس زنده بماند. و خروس هنوز هست. شبها در خواب، بال و پر رنگارنگش را به رُخم می کشد و روزها هرکجا باشم برایم آواز میخواند. چه چقدر هم زیبا هم میخواند.&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&amp;nbsp;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: Verdana,sans-serif;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;بازهم ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Verdana,sans-serif; font-size: small;"&gt;صدای خروس&lt;/span&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;    &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; margin-bottom: 12pt; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="AR-SA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;  &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;u3:p&gt;&lt;/u3:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-4721942027938309407?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/4721942027938309407/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/blog-post_8008.html#comment-form' title='49 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4721942027938309407'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/4721942027938309407'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/12/blog-post_8008.html' title='صدای خروس - قسمت آخر'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sv-iattYRSI/AAAAAAAAAP4/YY-R7jiqlJ8/s72-c/ROO-ROOSTER-PROUD.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>49</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-3784564864855927841</id><published>2009-11-29T10:15:00.009+03:30</published><updated>2009-12-12T10:26:29.038+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>دنیای نا متوازن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div dir="rtl" style="font-family: &amp;quot;Helvetica Neue&amp;quot;,Arial,Helvetica,sans-serif; text-align: right;"&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C02%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="color: #666666; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;پیشگفتار&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;span style="color: #666666;"&gt;سوالی که خیلی وقتها ذهنم را بخود مشغول میکند این است: حد مسئولیت ما در قبال دیگران چقدر است؟ اینکه ما چقدر به خودمان مربوطیم و چقدر به دیگران؟ و سوالهایی از این دست، که شاید پاسخ اش برای هر کدام از ما متفاوت با دیگری باشد. &lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;یک بعد از ظهر، همین هفته گذشته.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;دستهامو کردم تو جیبم و تند و تند به سمت مترو حرکت میکنم. هوا انقدر سرد شده که از چشمهام داره اشک میاد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;به مترو که می رسم، نگاهم میوفته به گوشه خیابون. جایی که زن جوان خوش سیمایی با بچه ایی در آغوش، چشم انتظار همچون منی است که شاید یک کلاه بافتنی بخرم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;چند لحظه از دور تماشا میکنم. بعد ار روی کنجکاوی جلوتر می روم. ظاهر زن اصلا به فقرا و کاسب ها نمی ماند. از اینکه چنان جای تاریک گوشه خیابان را برای پهن کردن بساطش انتخاب کرده معلوم است خیلی تازه کار است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;به چهره بچه ی در آغوشش نگاه میکنم که فقط بینی و دو چشمش معلوم است. بنظر کمتر از یک سال دارد. طفلک خواب است، خواب ِ خواب. و مادر چنان کودکش را در آغوش کشیده که فکر میکنم خود ِ خدا هم نمیتواند آن دو را از هم جدا کند. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;کیف پولی ام را درمی آورم تا چیزی بخرم. که شاید بتوانم وجدانم را با این شیوه احمقانه راضی کنم. ولی میبینم که فقط به اندازه کرایه برگشت پول به همراه دارم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;همین الان تمام بازار را زیر و رو کرده ام  تا مارک مورد نظرم را پیدا کنم. و حاضر شده ام تا آخرین ریال پول همراهم را خرجش کنم که شاید آنطور که فروشنده میگفت "قدرت گرمایش" اش بیست درصد از نمونه چینی آن بیشتر باشد. و الان کودکی را میبینم که از سرما در آغوش مادرش به خواب سنگینی فرو رفته و خودم را می بینم که شاید چند برابر پولی که میتوانست این زن را چند شب در خانه اش و کنار بخاری نگه دارد، صرف یک خرید احمقانه کرده ام  و الان حتی نمیتوانم سَرِ این وجدان نیمه بیدار را با خرید یک کلاه بافتنی شیره بمالم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;با خودم فکر میکنم چقدر خوب شد که کارت اعتباری ام همراهم نیست. اینطوری لااقل به وجدانم میگویم که اگر بود چه ها می کردم ... و میدانم اگر بود، بیشتر از خرید یک کلاه کاری نمی کردم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;راهم را به سمت مترو کج میکنم و می روم. احساس می کنم هرگز تا به این اندازه حقیر نبوده ام. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;یک شب، همین هفته گذشته&lt;/o:p&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;بعد از مدتها مهمان داریم. فکر کنم از آخرین باری که در خانه ما مهمانی بوده حداقل سه چهار ماهی می گذرد. دلیلش هم این است که تقریبا هیچوقت در خانه نیستیم که در را روی کسی باز کنیم. خانه ما بیشتر به خوابگاه می ماند تا خانه. صبح کله سحر همه میرویم سراغ کار خودمان و شب حوالی ساعت 10 خسته و کوفته برمی گردیم خانه . شامی میخوریم و دوشی میگیریم و میگیریم میخوابیم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;روبروی جمع نشسته ام و بزور لبخند میزنم که مثلن چقدر خوشحالم که تشریف اوردین و تمام حواسم به سر و صداهای وحشتناکی است که از اتاقم می آید. جایی که پسر لوس مهمان، کامپیوتر بخت برگشته مرا مورد عنایت قرار می دهد و احتمالن مشغول کنکاش درون فایلهایم است تا شاید بازی‏ای چیزی پیدا کند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;صحبت اما، طبق معمول از سردی و آلودگی هوا شروع می شود و همینجوری دور میزند و دور میزند تا می رسد به آنفولانزای نوع &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: small;"&gt;A&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;خانم مهمان می گوید که فرزندانش را سه هفته است به مدرسه نمی فرستد و بجای آن از معلم خصوصی استفاده می کند. و بلافاصله با خنده از ما می پرسد: شما که آنفولانزا ندارین؟؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;و ادامه می دهد که سه میلیون تومان داده است بابت شهریه مدرسه و تا حالا نزدیک به یک میلیون هم هزینه معلم خصوصی فرزندش شده است که در پایه چهارم دبستان درس می خواند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;میپرسم چرا فرزندشان را در مدرسه دولتی ثبت نام نکرده اند؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;میگوید که اتفاقن مدرسه دولتی محلشان از لحاظ امکانات و سطح علمی چیزی از این مدرسه غیر انتفاعی کم ندارد، اما آنطور که تحقیق کرده اند، در میان بچه هایی که آنجا درس می خوانند "پدر کارگر" و "پدر کم سواد" هم هست و خوب نیست بچه آدم با این جور بچه ها معاشرت کند. و بلافاصله با یک لبخند رضایتمندانه ادامه می دهد که پسر دکتر حلت هم در همین مدرسه ای درس می خواند که پسر ایشان درس می خواند.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;پانوشت :&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;مطلبی هم نوشته بودم در رابطه با روزی که مشهور است به عید قربان. اما بعد دیدم که انگار خیلی تند و تیز شده. خواستم کمی ملایمش کنم، دیدم نمیتوانم. یعنی ترجیح میدهم سکوت کنم تا چنین مطلبی را با ملایمت بگویم. پس به احترام آن دسته از دوستانی که این روز را عید میدانند و آن را به هم تبریک میگویند، سکوت میکنم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-size: small;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-size: small;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-3784564864855927841?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/3784564864855927841/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post_29.html#comment-form' title='75 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3784564864855927841'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/3784564864855927841'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post_29.html' title='دنیای نا متوازن'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>75</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1697957658149068910</id><published>2009-11-21T09:57:00.011+03:30</published><updated>2009-12-09T13:50:16.588+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلقک بازی'/><title type='text'>مدیریت جهان</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sweqbd15V-I/AAAAAAAAAQQ/SoYE81hpn6Y/s1600/1.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5406477266525444066" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sweqbd15V-I/AAAAAAAAAQQ/SoYE81hpn6Y/s400/1.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 243px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;همینجوری نوشت:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;یکی از مشکلات فرهنگی بزرگ ما ایرانی ها، اینه که موقع برخورد با نظرات و پیشنهادات جدید، مقاومت می کنیم و سعی می کنیم از تحول و تغییر فرار کنیم. مثلن  وقتی یه بنده خدایی پیدا میشه و میگه "مملکت ما باید خودش رو برای مدیریت جهان آماده کنه"، بعضی ها مثل &lt;a href="http://pangool.blogspot.com/"&gt;بردیا &lt;/a&gt;یه جوری رفتار میکنن که انگار خدایی نکرده طرف حرف بی ربطی زده.&lt;br /&gt;در حالی که اگه یه ذره چشم هامونو روی حقایق پیرامونمون باز کنیم، میبینم که این هدف نه تنها بعید و عجیب غریب نیست، بلکه کاملن هم امکان پذیره. و اتفاقن بخش زیادیش هم تا حالا محقق شده. فقط کافیه یه خورده از پتانسیل های موجود استفاده کنیم و عقلمون رو بکار بندازیم تا ظرف همین چهار سال آینده به این هدف برسیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;خبر: جلسه سران سه قوه برگزار شد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;همینجوری که روی کاناپه ولو شدم و دارم با بی میلی سیب گاز میزنم ، به تلویزیون نگاه میکنم و تصاویر این خبر رو میبینم . برای هزارمین بار فکر میکنم چرا این ماجرا را توی کتاب "رکوردهای گینس" ثبت نمیکنند؟ اصلن این غربیها هیچوقت چشم دیدن پیشرفت ها و استعدادهای ویژه ما را نداشته اند. نمیتوانند ببیند توی مملکتی که سه قوه اصلی  داریم، روسای دوتا از این سه قوه، برادر از آب درآمده اند. اگر یک حساب سرانگشتی هم بکنیم، میبینم که احتمال رخ دادن چنین پدیده ای تقریبا چیزی نزدیک به صفر (و شاید هم زیر صفر!) میشه.&lt;br /&gt;همینجوری که به سیب گاز میزنم با خودم فکر میکنم پس این سازمان تحقیقات ژنتیک چه غلطی میکنه؟ آیا بنظر شما نباید همه ملت رو با ژن های این خانواده اصلاح نژاد کرد؟؟ من که فکر میکنم اگه ما صد تا لاری جانی دیگر داشته باشیم، نه تنها  میتوانیم بر تمام زمین حکومت کنیم، بلکه  قادر خواهیم بود کل منظومه شمسی و کهکشان راه شیری  را هم مدیریت کنیم. حالا شما فکر کنید مثلن اگر هفتاد میلیون لاری جانی داشته باشیم چی میشه. در آن صورت قطعن میتونیم  عرش کبریایی را هم مدیریت کنیم. پس میبینید که "می شود و می توانیم"&lt;br /&gt;اصلن مگر ما چیمان از این گاو و گوسفند ها کمتر است که آنها اصلاح نژاد می شوند و قابلیت هایشان افزایش پیدا میکند و ما نه؟!&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;حالا که حرف از گاو زدیم، این خبر را هم بنویسم که البته خدایی نکرده هیچ ربطی به خبر قبلی نداره:&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;خبر: علاقه زیاد "گاوها" برای کمک به دیگران !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;خبر جالبیه. جایی خوندم که برعکس آن چیزی که خیلی ها فکر میکنن، گاوها خیلی هم گاو نیستن!&lt;br /&gt;در خبرها آمده بود اخیرا عده ای از پژوهشگران متوجه شدن گاوها، خیلی باهوش تر از اونی هستن که پیش از این تصور میشد. بر اساس این تحقیقات، گاوها میتوانند بیش از صد تا از "هم گله ای" های خودشون رو بشناسند و با آنها گفتگو کنند. در ادامه خبر هم اومده بود گاوها علاقه وافری به "کمک" به همنوعانشون دارن. بصورتی که مثلن اگر گاوی بیمار بشه، بقیه گاوها علاوه بر اینکه هوای اون گاو بیمار رو دارن، به سرعت گوساله اش را هم حمایت میکنن و حتی برای شیر دادن به گوساله بی مادر با هم رقابت میکنن. نکته جالب اینجاست که این موجودات اگه احساس کنن کمکشون پذیرفته نشده یا نتونستن به دوستاشون کمک کنن، دچار افسردگی میشن و چند روز شیرشون خشک میشه و حتی اشک میریزن و گریه میکنن!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...همینجوری که سیب گاز میزنم  و خبر اول را هنوز توی ذهنم دارم، یک فکر شیطانی به سرم میزنه . چشمام یه لحظه گرد میشه، سیب میپره تو گلوم و سریع میگم: استغفرلله !&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-1697957658149068910?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/1697957658149068910/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html#comment-form' title='44 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1697957658149068910'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1697957658149068910'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post_21.html' title='مدیریت جهان'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sweqbd15V-I/AAAAAAAAAQQ/SoYE81hpn6Y/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>44</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-6804679272083270265</id><published>2009-11-14T15:39:00.009+03:30</published><updated>2009-12-09T13:41:49.005+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>صدای خروس</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sv-iattYRSI/AAAAAAAAAP4/YY-R7jiqlJ8/s1600-h/ROO-ROOSTER-PROUD.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 400px;" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sv-iattYRSI/AAAAAAAAAP4/YY-R7jiqlJ8/s400/ROO-ROOSTER-PROUD.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5404216657698112802" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;بیست و سه ثانیه مونده بود چراغ سبز شه. با انگشتهام بصورت ریتمیک میزدم رو فرمون و به صدای بارون گوش میدادم. مدت ها بود انقدر احساس آرامش نکرده بودم.&lt;br /&gt;بعد از چند ماه این اولین بار بود که فرصت کرده بودم با سارا برم بیرون. میگن برای حفظ زندگی زناشویی هرازگاهی لازمه دست زنت رو بگیری و ببریش بیرون! آخه بٌرج در آخرین مراحل ساخت خودش بود و باید این ماه حتمن تموم میشد. اصلن تا همین دیروز که مراسم افتتاحیه بود و کلید واحدها رو به صاحب هاشون تحویل دادم، داشتم روانی میشدم. همه فکر و ذکرم شده بود این  بٌرج لعنتی. خدارو شکر که بالاخره تموم شد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;رسیدیم دم در رستوران. نگهبان رستوران که کت سیاه بلندی به تن داشت یه راست اومد سمت ما، در رو باز کرد و به سمت در ورودی راهنماییمون کرد و خودش سوئیچ رو گرفت که ماشین رو بزاره تو پارکینگ. دست سارا رو گرفتم و به سمت در ورودی حرکت کردیم. پیش خودم فکر کردم چند وقته دست هم رو نگرفتیم؟ ولی هرچی فکر کردم یادم نیومد.&lt;br /&gt;توی رستوران موزیک ملایمی پخش میشد. تقریبا تمام میزها پر بود. صدای پچ پچ مردم و قاشق چنگالایی که به بشقاب میخورد فضا رو پر کرده بود. یه راست رفتیم سراغ میز شماره 16. یه لحظه خدا رو شکر کردم که این میز همیشه جمعه شبها  رزرو ماست و مجبور نیستیم بریم سراغ یه رستوران دیگه. تا همینجا هم بزور اومدم.&lt;br /&gt;منوی غذا رو باز کردم. چشمم سُر خورد روی لیست غذاها.&lt;br /&gt;یه راست رفتم سراغ غذاهای ایرانی: باقالی پلو با ماهیچه، چلو کباب بختیاری، جوجه، غفغازی، و ...&lt;br /&gt;خیلی بی تفاوت گفتم: "من یه جوجه بدون برنج با سالاد میخورم". و بقیه لیست رو نگاه کردم ببینم چیزی هست که این اشتهای لعنتی منو برگردونه سرجاش؟... ولی نه. این غذاها دیگه حالمو بهم میزنن. خیلی وقته انگیزه ای برای غذا خوردن ندارم. فقط وظیفه وار روزی سه وعده غذا میخورم که کارم به بیمارستان نکشه.&lt;br /&gt;اصلن  دیگه از هرچی رستوران شیک و با کلاسه حالم بهم میخوره. از ادا اطفارها و  تشریفاتشون میخوام بالا بیارم. دوست دارم  بایستم روی همین میز و بشاشم وسط رستوران. بشاشم به غذای این زوجهای مرفه و به اصطلاح خوشبخت و وقتی اونا مشغول جیغ و داد و تمیز کردن خودشون هستن، برم تو پارکینگ و یه پیت بنزین بردارم بریزم رو ماشیناشون. بعدش یه سیگار روشن کنم و خیلی ریلکس تا تهش رو بکشم. وقتی که تموم شد مثل این فیلم های هالیوودی با پرتاب انگشت بندازمش رو یکی از این لکسوس ها که تو پارکینگ بود. و بعد در حالی که از پشت سرم انفجارهای مهیب همراه با صدای جیغ و داد بگوش میرسه، خیلی بی تفاوت، قدم زنون از محل دور شم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سرمو که بالا اوردم دیدم سارا داره رژ لبش رو تمدید میکنه. اول لب بالا، بعد لب پایین، بعد هم لبهاشو دو بار روی هم مالید تا حسابی رنگ سرخ رژ لب یکدست بشه.&lt;br /&gt;کارش که تموم شد، با صدای بچه گونه گفت: "من هبَس ِ پپلونی کـلدم". بعد هم با یه لحن خیلی لوس و ملتمسانه گفت: تو هم پیتزا بخور!&lt;br /&gt;تو دلم گفتم "حتمن ترکیب رژلب و پپرونی خوشمزه میشه دیگه."&lt;br /&gt;همیشه ازدخترایی که با صدای بچه گونه حرف میزنن  حالم بهم میخورد.&lt;br /&gt;گفتم: باشه عزیزم. منم یه قارچ و   گوشت میخورم.&lt;br /&gt;و خیره شدم به شمع روی میز. یه شمعدون نقره قدیمی بود که دو تا شمع سفید بلند ایتالیایی توش بود. وارد که شده بودیم ،گارسون روشنشون کرده بود و یه لبخند مصنوعی تحویلمون داده بود و خوشامد گفته بود.&lt;br /&gt;سعی کردم زاویه دیدم رو جوری تنظیم کنم که شعله های شمع بیوفته توی چشم سارا. وقتی موفق شدم تو دلم گفتم "چقدر بهت میاد" و زدم زیر خنده.&lt;br /&gt;گفت: به چی میخندی؟ گفتم هچی!&lt;br /&gt;گفت: لوس نشو دیگه بگو. گفتم جون تو هیچی.&lt;br /&gt;گفت: اصَن قهرم!&lt;br /&gt;دوست داشتم شمعدونو وردارم بزنم تو سرش. ولی لبخند زدم و گفتم: یاد اولین باری افتادم که اینجا همدیگه رو دیدیم، یادته چقدر هول شده بودم؟!&lt;br /&gt;اینو که گفتم دهنش از تعجب باز شد و گفت: تو؟!! یادته واقعن؟؟&lt;br /&gt;گفتم معلومه که یادمه، مگه  آدم اولین باری که عشقشو دیده یادش هم میره؟!&lt;br /&gt;و توی دلم به خودم گفتم: خاک توسرت. بدبخت ترسو.&lt;br /&gt;تو فکر همین بدبختی و زن ذلیلی خودم بودم که گارسون پیتزا ها رو اورد. همیشه از پیتزا متنفر بودم. اصلن آدم حسابی هم مگه پیتزا میخوره؟!&lt;br /&gt;گفتم: وای من عاشق گوشت و قارچم. چه خوب شد نذاشتی جوجه بگیرما، اونوقت مجبور میشدی گشنه برگردی خونه.&lt;br /&gt;زد زیر خنده. اونم با صدای بلند. همیشه متنفر بودم از دخترایی که با صدای بلند میخندن.&lt;br /&gt;اومدم اولین گاز رو به پیتزا بزنم که یه صدایی اومد. یعنی درست میشنوم؟ صدای خروس بود!؟ نمیدونم آخرین باری که صدای خروس شنیدم کی بود. اصلن شنیده بودم یا نه؟ هرچی فکر کردم آخرین خروسی که دیدم کِی و کجا بوده چیزی یادم نیومد.&lt;br /&gt;به خودم گفتم: آخه خروس؟! اونم اینجا؟ نه امکان نداره. حتمن توّهم زدم. به بقیه نگاه کردم ببینم کسی عکس العملی نشون میده یا نه. ولی نه. انگار اشتباه کردم.&lt;br /&gt;دوباره اومدم پیتزا رو بذارم دهنم که اینبار صدا خیلی نزدیک تر و قوی تر شنیده شد. نه ! اشتباه نمیکردم . صدای خروس بود.  گفتم شندیدی؟&lt;br /&gt;گفت: چیو!؟&lt;br /&gt;گفتم هیچی. غذاتو بخور.&lt;br /&gt;ولی من مطمئنم که صدای خروس بود. چقدر هم آشنا بود. آیا من این خروس رو میشناختم؟ آیا این صدا، صدای زنگ  موبایل یکی از این بچه سوسولها بود که شبای جمعه اینجا رو پاتوق میکنن؟ آخ! بازهم صدا تکرار شد! انگار صدا از بیرون میومد. بلند شدم رفتم سراغ پنجره و پرده رو زدم کنار...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;پایان، ندارد !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;من این داستان رو همینجا نیمه کاره تموم میکنم، شما فرض کنین من به اینجای داستان که رسیدم، بر اثر حادثه ای، سکته  قلبی ای، مغزی ای، چیزی مُردم !... و دست بر قضا این داستان به شما رسیده . شما هم لابُد فکر میکنید که حتمن حکمتی در کار بوده که از بین اینهمه آدم این داستان به شما رسیده، و احتمالن تصمیم میگیرید داستان ناتمام ِ من رو، تموم کنین.&lt;br /&gt;اگه تصمیم گرفتین ادامش بدین، سعی نکنین حدس بزنین من اگه جای شما بودم چجوری داستان رو ادامه می دادم. فقط با استفاده از قدرت تخّیل و داستانپردازی خودتون، حتی اگه شده در حد دو خط، تمومش کنین. اصلن هم عجله نکنین. یک هفتهء تمام وقت دارین.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;تعجب نوشت:&lt;br /&gt;من این متن بالا رو دیروز، در اواخر وقت اداری نوشتم. از سرکار که برمیگشتم، وسط خیابون کریمخان، یه خروس دیدم. جالبه . نه؟&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پیشنهادات:&lt;br /&gt;پیشنهادی برای دیروز: &lt;a href="http://pangool.blogspot.com/"&gt;پنگول نامه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پیشنهادی برای امروز: &lt;a href="http://hadisita.blogspot.com/"&gt;کاملن نا آرام&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;پیشنهادی برای فردا: &lt;a href="http://maysam.allahdad.com/"&gt;پاشویه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-6804679272083270265?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/6804679272083270265/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html#comment-form' title='49 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6804679272083270265'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6804679272083270265'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post_14.html' title='صدای خروس'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Sv-iattYRSI/AAAAAAAAAP4/YY-R7jiqlJ8/s72-c/ROO-ROOSTER-PROUD.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>49</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1025011774091266614</id><published>2009-11-07T10:05:00.035+03:30</published><updated>2009-12-09T13:46:50.991+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>رابطه</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVPFMhX1lI/AAAAAAAAAN4/-1ic68j07G8/s1600-h/IMG_3951.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401310278779917906" src="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVPFMhX1lI/AAAAAAAAAN4/-1ic68j07G8/s400/IMG_3951.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 267px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="color: black; font-weight: normal;"&gt;قانون:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000; font-weight: bold;"&gt;هــر چــیزی درست پیش از مرگ، به اوج زیبایی اش می رسد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVQho-ZyXI/AAAAAAAAAOQ/wZhPFQFoLXM/s1600-h/IMG_4031.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401311866965838194" src="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVQho-ZyXI/AAAAAAAAAOQ/wZhPFQFoLXM/s200/IMG_4031.jpg" style="cursor: pointer; height: 78px; width: 117px;" /&gt;&lt;/a&gt;  &lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVQLWD3J8I/AAAAAAAAAOI/A9aLoBmT0mY/s1600-h/IMG_4009.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401311483931338690" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVQLWD3J8I/AAAAAAAAAOI/A9aLoBmT0mY/s200/IMG_4009.jpg" style="cursor: pointer; height: 78px; width: 117px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVPrKNK01I/AAAAAAAAAOA/UAdrCY1cvSc/s1600-h/IMG_3980.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401310930993337170" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVPrKNK01I/AAAAAAAAAOA/UAdrCY1cvSc/s200/IMG_3980.jpg" style="cursor: pointer; height: 78px; width: 118px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvZVci9VOcI/AAAAAAAAAPY/Ub9sWqvL5bE/s1600-h/IMG_3950.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401598751986235842" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvZVci9VOcI/AAAAAAAAAPY/Ub9sWqvL5bE/s200/IMG_3950.jpg" style="cursor: pointer; height: 121px; width: 80px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvZV_iaET1I/AAAAAAAAAPg/rNi0B-bHaKc/s1600-h/IMG_4013.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401599353133748050" src="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvZV_iaET1I/AAAAAAAAAPg/rNi0B-bHaKc/s200/IMG_4013.jpg" style="cursor: pointer; height: 121px; width: 82px;" /&gt;&lt;/a&gt; &lt;a href="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvZWVVDQL0I/AAAAAAAAAPo/Lz05w3rGZm8/s1600-h/IMG_3960.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5401599727505518402" src="http://2.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvZWVVDQL0I/AAAAAAAAAPo/Lz05w3rGZm8/s200/IMG_3960.jpg" style="cursor: pointer; height: 121px; width: 81px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="color: black; font-weight: bold; text-align: justify;"&gt;&lt;span style="font-weight: normal;"&gt;بعضی وقتها، بعضی چیزها انقدر روی آدم تاثیر میگذارند که برای یک مدت گیر میکنی درونشان. هرچه هم سعی میکنی خودت را رها کنی میبینی زرشک!... نمیتوانی. چون اسیر شدی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;برای  این هفته برنامه ها داشتم. میخواستم راجع به یک مساله مهم بنویسم. اصلن قرار بود این هفته یک موضوع قدیمی را موشکافی کنم،  ولی نشد.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;راستش چند روز پیش خواندن کتاب جدیدی را شروع کردم  که بدجوری فکرم را بخودش مشغول کرده. این شد که هرچی سعی کردم دیدم نمیتوانم فکرم را جای دیگری ببرم. دیدم ذهنم مثل خری که در گل گیر کرده باشد، مانده است وسط احوالات شخصیت های  این داستان. دیدم قدرت تمرکزم را به همه چیز جز آن کتاب از دست داده ام. شروع هم کردم بنویسم ها، اما دیدم نوشته هایم شده اند عین همان کتاب. و اصلن شاید همین نوشته ها هم همینطور شده باشند!&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;البته &lt;span style="color: black;"&gt;قصدم از نوشتن این توضیحات، تعریف و تمجید و تبلیغ از کتاب نیست، چرا که می دانم شما اگر همان کتاب را بخوانید  احتمالن این حسی که من تجربه کردم را تجربه نمی کنید، امّا اگر من اینهمه تحت تاثیر این افکار قرار گرفته ام  دلیلش بیشتر این بود که برداشتی که از کتاب داشتم به حس و حال و افکار این روزهایم  خیلی نزدیک بود.&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;علت اینکه اینها را نوشتم این بود که یکجوری این سردرگمی امروزم را توجیه کنم. اقرار میکنم که گیج ِگیجم و خودم هم درست نمیدانم چه میگویم و چرا میگویم و اصلن بقول یکی از دوستان چرا آفتاب میتابه و چرا میچرخه زمین !؟&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;حالا بگذریم.&lt;/span&gt; &lt;span style="color: black;"&gt;برای اینکه زیاد هم دست خالی نباشم، چند تا عکس گذاشتم که ببینید. &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(&lt;/span&gt;یعنی اگر نبینید نصف عمرتان بر فناست !&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;)&lt;/span&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;عکسها را همین جمعه گذشته در منطقه آهار گرفتم.  برای دیدن هر کدام ازعکسها در ابعاد بزرگتر، کافیست روی آن کلیک کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt; &lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="color: black;"&gt;معرفی کتاب:&lt;/span&gt; &lt;span style="color: black;"&gt;هـیس: &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;/span&gt;مائده؟، وصف؟، تجلی؟/نوشته محمد رضا کاتب/ انتشارات ققنوس &lt;/span&gt;&lt;span style="color: black; font-size: 85%;"&gt; &lt;a href="http://mennu.blogfa.com/cat-124.aspx"&gt;بیشتر بدانید&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;راستی ! در رابطه با اون جمله ای که در بالا نوشتم، اگر تجربه ای، نظری، چیزی دارید حتمن بگویید ما هم بدانیم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;لینک دائمی و انحصاری: &lt;span style="font-size: 85%;"&gt;&lt;a href="http://pangool.blogspot.com/"&gt;پنگول نامه&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-1025011774091266614?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/1025011774091266614/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post.html#comment-form' title='62 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1025011774091266614'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/1025011774091266614'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/11/blog-post.html' title='رابطه'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SvVPFMhX1lI/AAAAAAAAAN4/-1ic68j07G8/s72-c/IMG_3951.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>62</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-6832205620043006062</id><published>2009-10-31T08:46:00.011+03:30</published><updated>2009-12-09T13:40:31.991+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='داستان کوتاه'/><title type='text'>عقاید یک آمپول زن</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Su0WtvUWG7I/AAAAAAAAANA/6leM0m8DHMU/s1600-h/BK--126.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5398996503338818482" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Su0WtvUWG7I/AAAAAAAAANA/6leM0m8DHMU/s400/BK--126.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 400px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 292px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;بیست و پنج سال است که سوزن به کون مردم فرو می کنم. بیست و پنج سال آزگار است که با یک دست شلوار ملت را میکشم پایین و با دست دیگر سوزن را به کونشان فرو میکنم و همزمان این عبارت را با بی حوصلگی تکرار میکنم: شُـل کن، شُـل کن !&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: justify;"&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;...&lt;br /&gt;بیست و پنج سال است که صبح ها سر ساعت پنج و نیم از خواب بیدار میشوم قبل از هر چیز با آبی که از شب قبل روی اجاق گذاشته بودم تا جوش بیاید چای دَم میکنم، بعد میروم به توالت و میشاشم، پس از آن هم میروم سراغ کمد لباس هایم . اول از همه جوراب هایم را پیدا میکنم و میپوشم.&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;تا همین یکی دو ماه پیش، بزرگترین دغدغه روزانه ام همین پیدا کردن جوراب های جفت بود. تا اینکه یک روز فکر جالبی به سرم زد: از یکی از این دستفروش های مترو که جوراب ِ" سه تا دوهزار تومن" میفروشند، دوازده جفت جوراب یک مدل خریدم. به خانه که آمدم، بلافاصله همه شان را ریختم درون یک کیسه و از دیوار کمد لباسی ام آویزانشان کردم. حالا دیگر هر روز صبح فقط کافیست دستم را فرو کنم درون کیسه و یک جفت جوراب را بکشم بیرون و پایم کنم. و نگران لنگه به لنگه بودنشان هم نباشم!&lt;br /&gt;روزهای اول هر بار که این کار را میکردم توی دلم کلـّی به این ابتکار خودم افتخار میکردم، ولی از دو روز پیش به یکباره فهمیدم که چه خیانتی در حق خودم مرتکب شده ام ! تنها استرس زندگی ام را - که همان استرس پیدا نشدن جوراب های جفت و به تبع آن دیر رسیدن به درمانگاه - بود را با دستهای خودم نابود کرده ام !&lt;br /&gt;بالاخره زندگی که بی استرس نمی شود. آدم فقط وقتی احساس زنده بودن میکند که استرسی- نگرانی ای چیزی داشته باشد. استرس که داشته باشی، یعنی یک جای کارَت به دنیا گیر است. وقتی هم که یک جای کارَت به دنیا گیر باشد، یعنی انگیزه ای برای ماندن و جنگیدن داری. ولی وقتی اینها را نداشته باشی، ماندنت هم بی بهانه است. &lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;ساعت هنوز هفت و نیم نشده بود که رسیدم به درمانگاه. جایی که بیست و پنج سال پیش - که برای اولین بار به عنوان کارآموز واردش شدم- قرار بود جایی موقت باشد برای فرار از الافی و درآوردن پولی برای ادامه تحصیل.&lt;br /&gt;روپوش سفید رنگ را پوشیدم و نشستم پشت میز آهنی و با فشار انگشت ِ شست پایم بخاری برقی زیر میز را روشن کردم. چند دقیقه بعد سرباز جوانی - حدودا بیست و یکی دو ساله - وارد شد و کیسه ای پر از دارو گذاشت روی میزم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گفتم: واس ِ خودته؟&lt;br /&gt;گفت: نه. مال فرمانده پادگانمونه.  خودش تو راه پله هاست. الان میرسه. شما تا کاراشو ردیف کنی اومده.&lt;br /&gt;داشتم نسخه رو ورانداز میکردم که مرد میانسال تپل و ریشویی نفس نفس زنان وارد اتاق شد. بدون ابنکه حرفی بزنه نگاه متکبرانه ای بهم انداخت که یعنی "حالا چیکار کنم" ؟!&lt;br /&gt;گفتم : بفرمایید آماده بشین تا بیام خدمدتون. و با دست به اتاق پشتی اشاره کردم.&lt;br /&gt;آقای فرمانده که رفت، سربازجوان یواشکی دَرگوشم گفت : " این حروم زاده رو میبینی؟ دهن یه پادگان رو سرویس کرده. بد مصّب انگار از کون فیل افتاده. کسی که یه درجه از خودش کمتر داشته باشه رو اصلن آدم حساب نمیکنه !...کش فکر میکنه همه نوکر باباشن."&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;سُرنگ رو هواگیری کردم و رفتم بالا سر فرمانده ایستادم. همینطور که پنبه ی خیس از الکل را به کون لخت و سفید فرمانده می کشیدم، با خودم فکر کردم که اگر مثلا" -طبق آرزوهای دوران کودکی ام- مهندس یا خلبان شده بودم ، آیا باز هم میتونستم شلوار فرمانده پادگان مملکت را بکشم پایین و سوزن را با شدت به کونش فرو کنم، طوری که انتقام یک پادگان سرباز مادرمرده را ازش بگیرم؟!&lt;br /&gt;و چه احساس شعف بیمارگونه ای کردم وقتی آقای فرمانده صدایی شبیه به "هوپ" از خودش دراورد - که معلوم بود دارد از درد میمیرد ولی برای حفظ وجهه اش جلوی این سرباز آش خور، نمیتوانست آنطور که میخواهد داد بزند و یکی  هم بزند توی گوش من که "مَرتیکه مگه داری به گاو آمپول میزنی؟"&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;کارم که تمام شد سُرنگ را طوری پایین گرفتم که کابوی ها بعد از دوئل، تفنگشان را میگرفتند. بعد، با یک حرکت پرتش کردم داخل سطل آشغال اونور اطاق و با حسی شبیه به قهرمانی که جای مهمی را تصرف کرده باشد برگشتم پشت میز . پاهامو گذاشتم روی بخاری و آرام با خودم زمزمه کردم:&lt;br /&gt;باید از "هر امکانی" برای اعتراض استفاده کرد!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;گربه نوشت:&lt;br /&gt;&lt;a href="http://pangool.blogspot.com/"&gt;پنگول نامه&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-6832205620043006062?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/6832205620043006062/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_31.html#comment-form' title='71 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6832205620043006062'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/6832205620043006062'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_31.html' title='عقاید یک آمپول زن'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/Su0WtvUWG7I/AAAAAAAAANA/6leM0m8DHMU/s72-c/BK--126.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>71</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-7599763115332166057</id><published>2009-10-21T08:38:00.025+03:30</published><updated>2009-12-09T13:42:41.781+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='دلقک بازی'/><title type='text'>بخاطر یک مُشت کامنت !</title><content type='html'>&lt;a onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}" href="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/St7UElecqQI/AAAAAAAAAME/yVc695VB5bw/s1600-h/1.jpg"&gt;&lt;img style="margin: 0px auto 10px; display: block; text-align: center; cursor: pointer; width: 400px; height: 293px;" src="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/St7UElecqQI/AAAAAAAAAME/yVc695VB5bw/s400/1.jpg" alt="" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5394982578880817410" border="0" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;سر ِ پیاز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: justify;"&gt;در این پست قصد داریم با معرفی شیوه های کاملن موثر و کارآمد، همراه با مثال های عینی، به آندسته از دوستانی که قصد راه اندازی وبلاگ را دارند کمک کنیم تا بتوانند برای خودشان کلی مخاطب جمع کنند. اینجانب  به عنوان نگارنده این مطالب همینجا تضمین می کنم که هر چه به این سه قانون طلایی بهتر عمل کنید، به همان میزان تعداد کامنت هایتان هم بیشتر و بیشتر می شود.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);font-size:100%;" &gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ســه قــانون طــلایی برای افـزایش ترافــیک وبـلاگ!&lt;/span&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;&lt;br /&gt;قاون طلایی اوّل : عامیانه بنویسید !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ببینید، اول از همه شما باید بدانید مخاطبین شما از کهکشان های دیگر وبلاگ شما را بازدید نمی کنند !  اگر شما هم مثل من یک آدم معمولی هستید، پس اغلب مخاطبینتان هم همین ملتی هستند که سر صف شیر و مرغ میبینیدشان یا در مترو در حالی که  لبخند ملیحی بر لب دارند با شدّت هولتان میدهند به داخل. مخاطبینتان همین هایی هستند که تمام دیالوگ های عاشقانه"جومونگ" و "بانو سوسانو" را حفظند و ورژن سانسور نشده امپراطور بادها را هم دیده اند.&lt;br /&gt;همین ها که از دیدن عشوه های مهناز افشار قیجوجه می روند  و  با سریال "پدر سالار" کلی حال میکرده اند و احتمالن موقع خواندن وبلاگ شما هدفونی در گوش دارند که آهنگ "موشول اینا کوجا ان؟" ساسی مانکن را پخش می کند.&lt;br /&gt;پس نیازی به نوشتار پیچیده و سوژه های خاص و عجیب غریب نیست. تیریپهای روشنفکری تان را بگذارید برای ارائه به عمه تان و اگر نمیخواهید علاوه بر خوانده نشدن وبلاگتان، به هزار و یک جور بیماری روانی متهم شوید، همینجوری که در کوچه و خیابان حرف می زنید، اینجا هم همانطور حرف بزنید و از هر نظر راحت ِ راحت باشید. فقط کافیست یک ذره خوشمزگی هم به آن اضافه کنید تا در عرض سه سوت بروید در فیوریتز لیست دوستانتان.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;قانون طلایی دوّم: دلقک بازی در بیاورید !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;لطفن این عنوان را با دید منفی نگاه نکنید و بهتان برنخورد. به هر حال دلقک بازی هم خودش یک شغل  و نوعی هـنر محسوب می شود. اگر مضمون آهنگ نون و دلقک محمد اصفهانی را بیاد بیاورید، بهتر متوجه منظورم می شوید.&lt;br /&gt;فراموش نکنید در کشوری وبلاگ مینویسید که رکورد فروش سینمایش را فیلم های "کلاه قرمزی و پسر خاله" و اخارجی ها" زده اند و کلمات جدیدی که به چرخه زبان مردم اضافه می شوند ، بجای اینکه در "فرهنگستان زبان" زاده شوند، از لابلای دیالوگ های مهران مدیری استخراج می شوند و قوانین راهنمایی و رانندگی را "داش سیا" آموزش می دهد.&lt;br /&gt;پس اگر میخواهید مطلبتان خوانده شود، باید یکجوری لابلای همین خوشمزگی ها عنوانش کنید. راه دیگری هم وجود ندارد. حتی اگر می خواهید درباره سقوط هواپیما &lt;span style="font-size:85%;"&gt;(&lt;a href="http://varteh.persianblog.ir/post/515/"&gt;مثال&lt;/a&gt;)&lt;/span&gt; یا خورده شدن حق چند میلیون نفر در انتخابات&lt;span style="font-size:85%;"&gt; &lt;/span&gt;یا هرچیز مهم دیگری هم صحبت کنید باز هم فرقی نمیکند. قانون همین است: باید دلقک بازی درآورید.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;قانون طلایی سوّم: کوتاهش کنید !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;مطالبتان را کوتاه کنید! کوتاهتر... باز هم کوتاهتر ! بیشتر.... باز هم بیشتر ... آهاااااا خوبه.... همین دو سه خط کافیه.حالا شــــــاید خوانده شود. حواستان باشد که در جامعه ای به وبلاگ نویسی مشغولید که میانگین سرانه مطالعه در آن در خوشبینانه ترین حالت چیزی بین 8 تا 10 دقیقه در روز است !&lt;span style="font-size:85%;"&gt; (&lt;a href="http://www.asriran.com/fa/pages/?cid=54356"&gt;منبع خبر&lt;/a&gt;)&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;انتظار هم نداشته باشید که دوستانتان تمام سهمیه مطالعه روزانه شان را برای خواندن مطالب شما صرف کنند! شما فقط میتوانید روی یک دقیقه حساب باز کنید! آن هم با احتساب زمان لود شدن وبلاگ که نهایتن میشود همان 30 ثانیه. بعبارتی می شود همان دو - سه خط.&lt;br /&gt;البته اگر شما شاخ بازی دربیاورید و بجای یک خط، مثلن بیست خط یا بیشتر بنویسید، باز هم فرقی نمیکند. خوانندگانتان بصورت Random خودشان دو سه خط از مطلب را میخوانند و در آخر برای اینکه دلتان نشکند یک کامنت  لوس می گذارند که :"وایی ی  ی  چه زیبا نوشتی" و "دستت درد نکنه لذت بردیم" و این جور حرفا که از فحش خواهر مادر هم بدتر است. پس احترام خودتان را حفظ کنید و کوتاهش کنید، در حد همان دو سه خط. البته یک استثنا هم وجود دارد. اگردر مطلبتان  از قانون دوم (دلقک بازی) استفاده کرده باشید، میتوانید امیدوار باشید که خوانندگانتان نه تنها تمام سهمیه امروزشان را، بلکه سهمیه ماه و سالشان را هم به خواندن وبلاگ شما اختصاص دهند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="font-weight: bold;"&gt;ته ِ پیاز&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;اول: اگر شما از سر پیاز تا ته پیاز این مطلب را خواندید، نتیجه بکار گیری همین سه قانون طلایی است.&lt;br /&gt;دیّم: باز هم بی سوادی ما کار دستمون داد و بخشی از پیگیری ها از دست رفت. اگر همچنان مایلید وبلاگتان در لیست پی گیری های ما باشد، همینجا یک چشمکی، لبخند ژکوندی، چیزی بزنید تا ما آمار دستمان بیاید.&lt;br /&gt;&lt;span style="color: rgb(204, 0, 0);"&gt;سیّم: درعکس بالا مفاهیم عمیق و در عین حال ظریفی نهفته است. سعی کنید کشفشان کنید! به 3 نفر از کسانی که زیباترین تفاسیر را ارائه دهند، به رسم یادبود جوایز ارزنده ای تقدیم می شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-7599763115332166057?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/7599763115332166057/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html#comment-form' title='93 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7599763115332166057'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7599763115332166057'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_21.html' title='بخاطر یک مُشت کامنت !'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/St7UElecqQI/AAAAAAAAAME/yVc695VB5bw/s72-c/1.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>93</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-142447455438486501</id><published>2009-10-17T13:55:00.011+03:30</published><updated>2009-12-09T13:48:08.600+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>بار هستی</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C01%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List" style="font-family: georgia;"&gt;&lt;/link&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;درست نمیدانم چند روز پیش بود. شاید دو هفته، شاید هم یک ماه . ولی هرچه بود، بیشتر از این نبود. کتابی به دستم رسید با عنوان "بار هستی". نام کتاب آتقدر برایم جذاب بود که به شدت مشتاق خواندنش شدم. تا آنجا که خاطرم هست در عرض چند شب، تمامش کردم. ولی جالب اینجاست که امروز، با وجود آنکه هنوز بیش از یک ماه از خواندن آن کتاب نمی گذرد، هر چه فکر کردم نتوانستم به یاد بیاورم موضوع کتاب درباره چه بود. یا اصلن نویسنده اش که بود یا حتی از کجا بدستم رسید و بعدن چه بلایی سرش آمد که هر چه اتاقم را زیر رو رو میکنم پیدایش نمیکنم.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;تنها چیزی که در خاطرم مانده، همین عنوان زیباست. همین واقعیت مهیب. همین نام سنگین "بار هستی" &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;pre&gt;&lt;/pre&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;و چیزهایی مبهم شاید در حدود نیم صفحه ازمقدمه کتاب،&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA"&gt;که در آن نویسنده در مورد اینکه چرا این نام را برای کتابش برگزیده، توضیحاتی داده بود. توضیحاتی که حتی آن هم در خاطرم نمانده، شاید دلیلش این باشد که من تصوارت دیگری درباره محتوای کتاب داشتم. شاید اصلن به همین علت باشد که از آن کتاب چند صد صفحه ایی، فقط همین اسمش در خاطرم مانده.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;بگذریم&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;همان طور که از اسمش هم پیداست، "بار هستی" در واقع همان مشغله های فکری روزانه ماست. همین دلبستگی ها و احساس مسئولیت های روزمره. همین بار اتفاقات کوچک و بزرگ که بر دوشمان سنگینی می‏کند. گویی در بدو تولد به هر نفر یک کوله میدهند، یک کـــوله خالی. کـــوله ای که در طــول زندگی ، هر روز پر می شود از آرزوها و افسوس ها، پر می شود از خاطرات خوب و بد  و مهمتر از همه، از احساس مسئولیت ها.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;مسئولیت در برابر همه چیز و همه کس. مسئولیت در برابر خودت، مسئولیت در برابر تک تک اطرافیانت، مسئولیت در برابر کسانی که دوستشان داری و دوستت می دارند. مسئولیت در برابر خدا. مسئولیت در برابر زمین و زمان! هیچ محدودیتی هم وجود ندارد. می توانی در برابر تمام کائنات مسئول باشی، و در عین حال می توانی بی‏تفاوت از کنار همه آنها بگذری. این به خودت مربوط می شود.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;می توانی وقتی پرنده ای را در قفس، کنار خیابان میبینی، افسوس بخوری ، احساس مسئولیت کنی و آن پرنده و صدها هزار هزار پرنده دیگر که به سرنوشت او دچارند را همراه با قفس های کوچکشان بیاندازی در کوله ات. نگران نباش. برای همه شان جا هست. اما...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اگر هم بخواهی میتوانی بی تفاوت عبور کنی. انگار نه انگار که پرنده ای و قفسی هم هست. تصمیم با خود توست. باید مسیرت را انتخاب کنی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اگر تصمیم به پر کردن کوله ات گرفتی، باید بدانی در طول مسیر کوله ات پر و پرتر خواهد شد. اوایل پشتت کمی قوز بر میدارد، ولی هنوز میتوانی به راهت ادامه دهی. و همچنان به بار کوله ات می افزایی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;آنقدر کوله ات را پر و پرتر میکنی تا پشتت تا شود و قدم هایت سست و لرزان. سرانجام روزی می رسد که "بار هستی" آنقدر سنگین می شود که دیگر نمیتوانی ادامه دهی. آنوقت است که پس از سالها آرام به حاشیه راه می آیی، کوله ات را به زمین میگذاری و بازش میکنی.آنوقت شروع می کنی در میان انبوه برداشته هایت، دنبال دور ریختنی میگردی. می گردی و می گردی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;ولی تا میخواهی یکی را دور بیاندازی، میبینی که نه . انگار نمیتوانی. با خودت کلنجار میروی، زور میزنی. سعی میکنی چشمانت را ببندی و یکی را بیاندازی به آن دورها. ولی ... نه! نمیتوانی. حتی اگر هم بیاندازی، خیلی زود مجبور میشوی بروی  دنبالش بگردی و پیدایش کنی و بیاوری بگذاری سرجایش، در کوله ات.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;خیلی زود میفهمی اینها حالا جزئی از وجود تو هستند. میبینی که عاشقشان هستی. میبینی اگر آنها نباشند، انگار خود تو هم نیستی. و میفهمی که محکومی. محکوم به تحمل بار سنگین هستی. باری که ذره ذره خودت جمع کردی و خودت خواستی همیشه همراهت باشند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;با خود فکر میکنی از اول هدف چه بود !؟ آیا بهتر نبود از همان اول کوله ات را خالی تر نگه میداشتی؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt; آیا باید آن پرنده را با آن قفس ظلمانی گوشه خیابان رها میکردی؟ آیا باید خاطره عشق بی سرانجامت را همانجا زیر درخت کاج ، چال میکردی؟!&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;با خود می اندیشی که ایکاش اینهمه کوله ات را پر نکرده بودی. کاش کمی بی خیال تر زندگی کرده بودی. کاش به حرف اطرافیان گوش می دادی و همه چیز را همینطور ساده می دیدی. کاش انقدر به عمق همه چیز سرک نمیکشیدی. کاش به همان چیزهایی که دیگران را راضی کرده بود، رضایت می دادی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt; و حسادت میکنی به مسافرینی که با کوله خالی و لب خندان، دوان دوان از کنارت میگذرند و می روند به سوی مقصدی ناپیدا. به افق های دور.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اما به یکباره، فکری از سرت عبور می کند! فکر میکنی که شاید مقصد، همینجا باشد! همینجا که سنگینی کوله ات برایت بن بست میسازد و به کنار راه هدایتت می کند. اگرنه، این راه بلند را که پایانی نیست! هست؟&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt; بله. مقصد همینجاست. همینجا که کوله ات را بر زمین گذاشتی و دیگر توان کشاندنش را نداری. اینجا پایان راه است. اینجا مقصد است و تو اکنون در سرمنزل مقصود نشسته ای، هرچند که در نظر این مسافرین سبکبال که از جلویت می گذرند، در راه مانده ای ذلیل هستی. آنها سرزنشت می کنند. گاهی هم دلشان برایت میسوزد و دورت حلقه می زنند و تشویقت می کنند که کوله ات را همانجا بگذاری و با آنها همراه شوی.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt; و وقتی بهشان بگویی که به مقصد رسیده ای، مسخره ات می کنند و باز دور می شوند. می روند آن دورها و آرام آرام ناپدید می شوند.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;اصلن چه اهمیتی دارد؟! آنها که کوله هایشان خالیست! آنها هیچوقت نمیتوانند شکوه رنج طاقت فرسای حمل "بار هستی" را درک کنند. بگذار به حال خودشان باشند و همینطور خندان به تاخت بتازند به سوی ناکجا آباد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;...&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;غرق در همین افکار گوشه راه مینشینی و به کوله ات تکیه میدهی. سرت را آرام بالا می آوری. درختی میبینی با شاخه های ســـبز. آه خدا چه با شکوه و زیباست این درخــت! کمی به آن خــیره میمانی. نسیم ملایمی می ‏وزد. برگها آهسته آهسته تکان میخورند. و ناگهان، از میان هزاران هزار برگ سبز، یکی رقص کنان ازدرخت جدا می شود.عجیب است! نه نشانی از خزان دارد این برگ، نه بیماری. بلکه در اوج زندگیست. سبز سبز.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt; شادی و شعف برگ را با ذره ذره وجودت حس میکنی. حس رهایی مطلق. حس جدا شدن از همه چیز. حس ِ خوب رفتن بدون مقصد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt; و می دانی که سفر دیگری در راه است. فقط باید همینجا، زیر همین درخت سبز منتظر بمانی تا بفرستند دنبالت. نگران نباش. دیر یا زود می آیند. تا آن زمان، می توانی به تمشای این برگهای زیبا، این قاصدک های رها بنشینی و آرام آرام آزادی را در ذهن خودت تمرین کنی.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;pre&gt;&lt;/pre&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="font-family: arial; text-align: justify;"&gt;&lt;span lang="FA"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-142447455438486501?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/142447455438486501/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_17.html#comment-form' title='37 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/142447455438486501'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/142447455438486501'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_17.html' title='بار هستی'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>37</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-7992083577551531283</id><published>2009-10-10T15:31:00.015+03:30</published><updated>2009-12-09T13:48:40.593+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='شخصی نوشت'/><title type='text'>بی نام</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/StFlmZljBII/AAAAAAAAAL8/eJdpcKWzmWU/s1600-h/m.kalantari.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5391201939316999298" src="http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/StFlmZljBII/AAAAAAAAAL8/eJdpcKWzmWU/s400/m.kalantari.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 267px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: center;"&gt;&lt;div style="text-align: right;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;سلام.&lt;br /&gt;اگر شما  نقاش باشید، اگر شاعر، طراح، عکاس، یا حتی مجــسمه ساز باشید، &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;( یا هر هــنر دیگری را بصورت آماتور یا حرفه ای دنبال می کنید&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;)، حتما برایتان پیش آمده که از میان همه ساخته هایتان، نسبت به یک یا چند اثر خاص، حس بهتری داشته باشید.&lt;br /&gt;این عکس، برای من یکی از همان آثار است. عکسی که با دیدن آن، انگار تمام وجود غیر مادی ام را در آینه ای محو و تاریک، درست روبروی خودم میبینم.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با ذکر این مقدمه کوتاه، لطفا:&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;حس و برداشت خودتان را نسبت به این عکس، - هرطور که دوست دارید - بنویسید و یک اسم روی آن بگذارید.&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt; ( می توانید با کلیک روی عکس، آن را در ابعاد بزرگتر ببینید.)&lt;/span&gt;  لطفا تعارف های متداول را کنار بگذارید و آنچیزی که بلافاصله پس از دیدن تصویر در ذهنتان نقش میبندد را بنویسید. مهم نیست یک کلمه باشد یا بیشتر، مهم نیست مثبت باشد یا منفی. فقط هر چه هست، ناب باشد. ناب و خالص.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;...&lt;br /&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;همچنین، پیشــنهاد میکنم گوش دهید به این مــوزیک فوق العاده زیبا &lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;(&lt;/span&gt;عــشـق پنهان&lt;/span&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;span style="font-size: 85%;"&gt;)&lt;/span&gt; با صدای مسخ کننده مایکـل کــرتو، کــه چندان هم بی ارتباط با تصویر فوق نیست.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;&lt;span style="color: #cc0000;"&gt;بعدا اضافه شد: در این عکس، برگی را در حال سقوط از درخت می بینید. با کلیک روی عکس، می توانید آن را در اندازه بزرگتر و واضح تر مشاهده کنید.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;span style="color: #444433; font-family: Verdana; font-size: 85%;"&gt;&lt;a href="http://www.4shared.com/file/139845695/53a11188/06_Invisible_Love.html"&gt;Michael Cretu  / Invisible Love  / 2006&lt;/a&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #444433; font-family: Verdana; font-size: 85%;"&gt;&lt;br /&gt;بـرای دیـدن مـتن مـوزیک &lt;a href="http://www.oldielyrics.com/lyrics/enigma/invisible_love.html"&gt;ایــنجا&lt;/a&gt; کلیک کـنید.&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span style="color: #444433; font-family: Verdana; font-size: 85%;"&gt;&lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/4641415564313460584-7992083577551531283?l=takhteshasi.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://takhteshasi.blogspot.com/feeds/7992083577551531283/comments/default' title='نظرات پيام'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_10.html#comment-form' title='74 نظر'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7992083577551531283'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/4641415564313460584/posts/default/7992083577551531283'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://takhteshasi.blogspot.com/2009/10/blog-post_10.html' title='بی نام'/><author><name>م.</name><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><media:thumbnail xmlns:media='http://search.yahoo.com/mrss/' url='http://4.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/StFlmZljBII/AAAAAAAAAL8/eJdpcKWzmWU/s72-c/m.kalantari.jpg' height='72' width='72'/><thr:total>74</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-4641415564313460584.post-1680292988379351437</id><published>2009-10-03T15:57:00.011+03:30</published><updated>2009-12-09T13:45:54.589+03:30</updated><category scheme='http://www.blogger.com/atom/ns#' term='سیاسی - اجتماعی'/><title type='text'>فرمول های سیاست</title><content type='html'>&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;" trbidi="on"&gt;&lt;a href="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SsdUnyE-uGI/AAAAAAAAALk/T6xU47ZoYco/s1600-h/moudavi-gajamoo.jpg" onblur="try {parent.deselectBloggerImageGracefully();} catch(e) {}"&gt;&lt;img alt="" border="0" id="BLOGGER_PHOTO_ID_5388368521606379618" src="http://3.bp.blogspot.com/_DvuljvW1zSA/SsdUnyE-uGI/AAAAAAAAALk/T6xU47ZoYco/s400/moudavi-gajamoo.jpg" style="cursor: pointer; display: block; height: 300px; margin: 0px auto 10px; text-align: center; width: 400px;" /&gt;&lt;/a&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;div dir="rtl" style="text-align: right;"&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C14%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:595.3pt 841.9pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:35.4pt; 	mso-footer-margin:35.4pt; 	mso-paper-source:0; 	mso-gutter-direction:rtl;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;مقدمه&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;از مدتی پیش تصمیم داشتم در مورد راه های تاثیر گذاری بر افکار عمومی و همچنین راهکارهای جهت دهی به افکار عمومی و متقاعد سازی افراد جامعه چیزی بنویسم. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;مطالب زیر ، فرازهای خلاصه شده (با کمی دخل و تصرف) از کتاب " افکار عمومی و معیارهای سنجش آن" / تالیف دکتر محمد دادگران (چاپ اول 1382) میباشد. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;شاید اگر این مطالب را یکی دو ماه قبل از انتخابات امسال میخواندیم، برای درک مضمون این نوشته ها باید دست به دامان قدرت تخیلمان میشدیم . اما حالا وضعیت خیلی فرق کرده. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;مواردی که در پایین میخوانید، تنها بخش کوچکی / در حد مطالعات ناقص من/ از ابزارهایی است که سیاست مداران برای پیشبرد اهداف خود (صرف نظر از مثبت یا منفی بودن اهداف) از آن استفاده می کنند. &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;من اسم این راهکارها رو میزارم  فرمولهای علم سیاست. &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="color: #cc0000;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial;"&gt;شیوه های تبلیغ&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: arial; font-size: 100%;"&gt;1&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;span style="font-family: arial;"&gt;-&lt;/span&gt; روش لقب گذاری&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;برچسب منفی زدن به یک اندیشه یا نظر. این شیوه به منظور وادار ساختن مخاطبان به محکوم کردن یک اندیشه یا نظر بکار میرود. نظیر برچسب های لیبرال، تندرو، دروغگو، اغتشاش طلب و ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;2- روش تعمیم با زرق و برق:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;در این روش سعی می شود بین یک صفت مثبت و خوب یا چیز دیگری که به پاکی و خوبی مشهور است و یک صفت دیگر پیوند ایجاد شود. مثل ربط دادن یک سیاستمدار به فلان سیاستمدار خوشنام و مورد مقبول جامعه. مانند ساده زیست، مردمی و ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;3- روش انتقال:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;هدف تفویض و انتقال اقتدار از چیزی که مورد قبول و احترام همگان است، بر هدف تبلیغاتی می باشد.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt; مانند این جمله: "یک یا حسین تا میرحسین" و ... &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;4- شهادت:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;واداشتن شخصی محبوب یا منفور، به اظهار نظر درباره درستی یا نادرستی یک فکر یا برنامه یا رد یا تایید یک سیاستمدار. مانند انتشار گفته های از همسر شهید پالیزوانی و شهید اسماعیلی ، علیه مهدی کروبی و ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;5- روش توده پسند:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;روشی که از طریق آن، خطیب یا اغواگر می کوشد مخاطبان خود را متقاعد سازد که نظریات و اندیشه های او برخاسته از مردم کوچه و بازار است. که نیازی به مثال زدن ندارد !&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;6- روش جمع و جور کردن کارت های یکدست:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;عبارتست از بهره گرفتن ازجزئیات و تکه های پراکنده ای از یک موضوع یا رخدادی که از میان انبوهی از اطلاعات درست و غلط جمع آوری و گزینش شده است. به گونه ای که با یکدیگر چفت و بست داشته باشد. مانند همان آمارهای اقتصادی که در جریان انتخابات از طرفین داده شد و دیدیم. یکی فقط آمارهای مثبت را ارائه می کند، و دیگری فقط آمارهای منفی را.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;7- روش تظاهر به یکپارچگی:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;در این زمینه تبلیغاتچی با بهره گیری از یکی از خصلت های ذاتی انسان، میکوشد اهداف خود را دنبال کند. آن خصلت ذاتی این است: همه افراد می خواهند در اکثریت باشند، نه اقلیت !&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;بنابراین تبلیغاتچی با القای این که " همه مردم با ما هستند"  می کشود توده ها را به خدمت گیرد. در این روش از لفظ جمع، همه و ... استفاده می شود. برای مثال این جملات: "تمام مردم می دانند چه کسی گناهکار است" یا این یکی "همه ایرانی ها پایبند به نظام هستند" و ...&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;8- روش هجوم برای سوار شدن به واگن:&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;در این روش تبلیغاتچی می کوشد دیگران را متقاعد کند که همگان (که ما هم جزو آن هستیم) نظر او را پذیرفته اند، بنابر این ما هم باید سریعتر این نظرات را بپذیریم تا از قطار جا نمانیم (همان میل ذاتی قرار گرفتن در اکثریت) مانند نشان دادن تصاویر مربوط به ازدحام جمعیت پای صندوق های رای و ...&lt;o:p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="color: #cc0000;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial;"&gt;شستشوی مغزی&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;روش شستشوی مغزی ، معمولا برای یک یا دو هدف زیر صورت میپذیرد:&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="color: #cc0000;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;1- وادار کردن فردی بیگناه به پذیرش حقیقی اینکه علیه مردم یا دولت، مرتکب جرمی جدَی شده است.&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="color: #cc0000;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;2- تغییر اجباری دیدگاه سیاسی فرد، تا آن حد که عقاید قبلی خود را رها کند و طرفدار ایدئولوژی  &lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;X&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;  یا&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;Y&lt;/span&gt;&lt;span dir="ltr" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt; &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;  شود.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="color: #cc0000;"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial;"&gt;ابزارهای شستشوی مغزی (اعتراف):&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl"&gt;&lt;span style="font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;b&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial;"&gt;&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;/b&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;meta content="text/html; charset=utf-8" equiv="Content-Type"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Word.Document" name="ProgId"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Generator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;meta content="Microsoft Word 11" name="Originator"&gt;&lt;/meta&gt;&lt;link href="file:///C:%5CDOCUME%7E1%5CKALANT%7E1%5CLOCALS%7E1%5CTemp%5Cmsohtml1%5C16%5Cclip_filelist.xml" rel="File-List"&gt;&lt;/link&gt;&lt;style&gt; &lt;!--  /* Style Definitions */  p.MsoNormal, li.MsoNormal, div.MsoNormal 	{mso-style-parent:""; 	margin:0cm; 	margin-bottom:.0001pt; 	text-align:right; 	mso-pagination:widow-orphan; 	direction:rtl; 	unicode-bidi:embed; 	font-size:12.0pt; 	font-family:"Times New Roman"; 	mso-fareast-font-family:"Times New Roman";} @page Section1 	{size:612.0pt 792.0pt; 	margin:72.0pt 90.0pt 72.0pt 90.0pt; 	mso-header-margin:36.0pt; 	mso-footer-margin:36.0pt; 	mso-paper-source:0;} div.Section1 	{page:Section1;} --&gt; &lt;/style&gt;  &lt;br /&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;1- کنترل همه جانبه و فراگیر &lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;سراسر وجور زندانی، حتی فوری ترین نیازهای او نیز تحت کنترل قواعتد سختی است که خواب و بیداری او را در بر می گیرد.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;هدف &lt;/span&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;این است که زندانی باور کند که زندانبانان قادر مطلق هستن و او ناتوان.&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt; &lt;br /&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;  &lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;2- عدم اطمینان&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;در چند هفته اول دستگیری، به متهم در مورد اتهامات وارده گفته نمی شود و سوالات او با خشونت جواب داده می شود. برای مثال به او گفته می شود که خود از آنچه مرتکب شده اطلاع دارد و باید هرچه سریعتر اعتراف کند.&lt;o:p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;&lt;o:p&gt; &lt;br /&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;span lang="FA" style="font-family: Arial; font-size: 100%;"&gt;3- منزوی کردن&lt;o:p&gt;&lt;/o:p&gt;&lt;/span&gt;&lt;br /&gt;&lt;/div&gt;&lt;div class="MsoNormal" dir="rtl" style="margin-right: 1.3pt;"&gt;&lt;
