من و اژدهای سه سر


آنوقت‏ها که جوان‏تر بودم، وقتی هنوز قاطی دنیا و کار و بار تحصیل نشده بودم، همیشه با خودم فکر می‏کردم که یک پتانسیل عجیبی برای رشد در وجودم دارم. حس بازیکنی را داشتم که توی رختکن نشسته و قرار است به میدان برود. از آنجاییکه شناختم از دنیای بیرون خیلی محدود و ضعیف بود؛ یک حس خوبی داشتم. فکر می‏کردم آینده متعلق به من است. اصولاً چون بدبختی‏ها را درک نمی‏کردم، خوشبخت بودم. همه چیز داشتم، چون از نداشته‏هایم آگاه نبودم. آن وقت‏ها به لحاظ شخصیتی با الان زیاد تفاوتی نداشتم. نه زیادی شلوغ بودم نه خیلی خجالتی. نه خیلی باهوش نه خیلی احمق. نه خیلی فعال نه خیلی تنبل. خلاصه اینکه یک بچه خیلی معمولی بودم. دنیا برایم جذاب بود. زیاد کتاب می‏خواندم. کتاب محبوبم داستان "رستم و دیو سپید" بود. خیال پردازی‏های خاص خودم را داشتم، ولی زیاد هم رویایی نبودم.  از همه مهمتر اینکه راجع به آینده‏ام زیاد فکر می‏کردم.
یادم هست یکبار که با مادربزرگم تنها بودم، از آنجا که شنیده بودم آدم باید از تجربیات بزرگترهایش استفاده کند، کلی فکر کردم و آخرسر برگشتم پرسیدم: مامان جان! میشه یه سوالی بپرسم؟
گفت بپرس رودوم (به معنای عزیزم در گویش بختیاری)
کمی مکث کردم و گفتم شما عجیب‏ترین چیزی که توی زندگیتون دیدین چی بوده؟
با تعجب سرو پایم را برانداز کرد و گفت: هیچی!
یکهو دست و پایم شل شد. این پیرزن برای من مظهر دنیادیدگی بود. حس کسی را پیدا کرده بودم که بلیط بدست سر صف سینما ایستاده و حالا از کسی که دارد از سالن بیرون می‏آید می‏شنود که فیلم بیخود و کسل کننده بوده! حسابی وا رفتم. چند لحظه بعد دوباره با ناامیدی پرسیدم یعنی هیچی ِ هیچی؟!
همینجوری که داشت به گلدان‏هایش ور میرفت گفت نه. دنیا که چیز عجیبی نیست! این را که گفت انگار یک سطل آب یخ ریخته باشند سر من. یک لحظه انگار همه انگیزه‏ام برای شروع زندگی را از دست دادم. فکر کنم این حس را از نگاهم خواند که زود حرفش را تصحیح کرد:
بچه که بودم با خواهرم رفتم از سر چشمه آب بیارم؛ یه اژدها دیدم!
اژدها؟!!
آره اژدها.به این بزرگی بود. سه تا سر داشت و از دهنش آتیش درمیومد. میخواست ما رو بخوره. ما فرار کردیم رفتیم بالا پشتبون، آقام خدا بیامرز رفت و با بیل کشتش!
یعنی اژدهای سه سر رو کشت؟؟
آره آقام خیلی قوی بود.
اه ه ه ه ه .... !!!

من این داستان عجیب و غریب را تا همین چند سال پیش باور داشتم. اتفاقاً برای خیلی‏ها هم تعریفش می‏کردم. اگر کسی می‏گفت سر کارت گذاشته‏اند، خیلی قاطع می‏گفتم که نخیر! عین حقیقت است. دلایلش هم اینکه اولاً من تا امروز یک کلمه دروغ از مادر بزرگم نشنیده‏ام، ثانیاً دلیلی ندارد که بزرگ فامیل به من ِ ده-دوازده ساله دروغ بگوید!
نمیدانم دقیقاً کِی بود، ولی بالاخره یک وقتی رسید که یکهو دوزاری‏ام افتاد که همه این داستان دروغ بوده. حالا شاید عنوان "دروغ" زیاد مناسب این گفتگوی نوه و مادر بزرگ نباشد... احتمالاً بهتر است بگوییم افسانه یا داستان! اما هرچه که بود، من "باورش" کردم. احمقانه بنظر می رسد اما همین دروغ ساده مادر بزرگ مدت‏ها به من امید به زندگی داد. نه اینکه منتظر دیدن اژدها باشم‏ها، نه. همین "افسانه گونه" بودن زندگی امیدوارم می‏کرد. برای من که کتاب محبوبم شاهنامه بود، این نکته که هنوز در دنیا اژدها هست، مترادف بود با اینکه دیو و پری و سیمرغ هم هست. پس لابد رستم و سهرابی هم هست! اگر می‏شود اژدهای سه سر را با بیل کشت، یعنی هر مشکلی را میشود حل کرد، هیچ کاری نشد ندارد.

حالا همه این عقاید از دست رفته. بقول معروف شده‏اند نوستالوژی. من امروز دربدر دنبال یکی می‏گردم که یکی از این دروغ‏ها بگوید. یکی از همین دروغ‏هایی که به آدم امید به زندگی می‏دهد. البته آدم دروغگو زیاد هست، مشکل از من است که سادگی‏ام را از دست داده‏ام.

• این بخش موزیک وبلاگ هم با ترانه‏ای از AaRON بنام Lili  بروز شد. اگر دانلود کردید لطفاً بنویسید که دوستش داشتید یا نه.
• نقد کوتاهی بر این پست در سایت خبری تحلیلی فرارو


21 comments:

  1. حاج خانوم طهماسبيOct 18, 2010 11:26 PM

    متعلق حاجي متعلق

    حاج ميتي شما من و حاج رضا رو پير كردي با اين غلط ديكته هات

    پاسخحذف
  2. دم خونه ما یه قمارخونه قدیمی بود که یه سری خون آشام به شکل عمله های افغانی توش زندگی می کردند و روزی می خواستند مرا دزدیده و خونم را بیاشامند! اما من با تیزهوشی و درایتی که داشتم سیر در کیف خود گذاشته و آنها را نابود کردم

    من خیلی قوی و شجاع و باهوش بودم

    پاسخحذف
  3. گریه امونم نمیده
    این آهنگه عالیهههههه

    :(((((((((

    پاسخحذف
  4. کاش کسی هم به من دروغی به این بزرگی بگوید شاید این روزها کمی خندیدم امید به زندگی پیشکش

    پاسخحذف
  5. جسارتن انشاء نوشتین!؟

    یه سال پدرمان برای تشویق من در درس و مشقم جایزه‏ای در نظر گرفت، و وعده داد که اگر بیشتر از دو تجدیدی نیاورم امسال برایمان دوچرخه می‏خرد، آخر ما سالی 5تا می‏آوردیم. پدرمان درآمد تا آن را به دو برسانیم آخر پایمان شکست و دوچرخه را برادر کوچکم سوار شد.

    نتیجه اخلاقی: وقتی در خانه برادر کوچکتر داری به زندگی امیدوار نباش

    پاسخحذف
  6. چه دروغ گنده ای! دمش گرم

    پاسخحذف
  7. من بیشتر افسانه هایی که در بچگی شنیدم واسه ترسوندن بوده.لولو و این جور چیزا

    پاسخحذف
  8. ولی یه استخر کوچک و پر آب با لجن های سبز رنگ نزدیک باغ مادربزرگم بود که به ما گفته بودن این حوض شیطانه
    نباید نزدیکش بری. من همیشه می رفتم و کمی دورتر از استخر چشم مینداختم بهش.شاید قسمت بشه شیطان رو ببینم.

    پاسخحذف
  9. سلام رفیق. خوبی؟

    خوش به حالت که مادر بزرگ داشتی که چنین چیزی بهت بگه. من که نه پدربزرگامو دیدم و نه مادربزرگامو. در عوض خودم خاله ی 5 تا خواهرزاده و عمه دو تا برادرزاده هستم که تا دلت بخواد براشون چنین چیزایی سر هم می کنم! :دی
    می دونی گاهی آدم مجبوره. اون نگاهه که توی چشم اون بچه هه که دوسش داری هست باعث میشه. والا آدم که مرض نداره! گفتم که بفهمی مامان بزرگت دوست داشته! من درکش می کنم. :)

    پاسخحذف
  10. خب بلدی چطور چیزها رو بهم ربط بدی.
    من هم خیلی وقته سادگیم رو از دست دادمف اصلاً خودم دارم میشم ازدهای سه سر....

    صد سال اولش سخته... نران نباش ;)

    پاسخحذف
  11. شوخی میکنی رفیق؟
    جدا برایت این زندگی بزرگسالی شبیه اژدها نیست؟همان قدر که سادگیت را از دست داده ای، به نظرم شجاع تر شده ای...
    خوب است..خوش به حالت

    پاسخحذف
  12. میلاد من از فرارو اومدم اینجا . خیلی معروف شدی دست ما رو هم بگیر :دی
    مطلب ساده ولی قشنگ و صمیمانه ی بود احسنت

    پاسخحذف
  13. زروان
    چه جالب ! یه نکته خیلی بامزه ای هست که هنوز علتش رو درک نکردم. اون هم اینه که مطالب وبلاگ های من معمولا از جاهای دیگه سر درمیاره و گل میکنه! ولی توی وبلاگ های خودم کسی تحویلشون نمیگیره. همین دو روز پیش یکی از پست های میلیمال رو توی فیس بوک دیدم در حالی که بیش از صد تا لایک خورده بود و هزار با شر شده بود و هونصد تا نظر زیرش بودٰ در حالی که توی وبلاگ اصلی حتا یک نظر هم نگرفت!

    پاسخحذف
  14. هرچی بزرگتر می شیم سادگیو بیشتر از دست می دیم ولی بیشتر بهش نیاز پیدا می کنیم ...
    آهنگه رو هم دوس داشتم!:)

    پاسخحذف
  15. مـ ـهـ ـسـ ـاOct 23, 2010 05:21 AM

    lili
    موسیقی یه فیلمه که توی اون فیلم لیلی از یه تومور میمیره
    این آهنگ همیشه فیوریت ِ من بوده
    بــــی نهایت باهاش آروم میشم


    حاجی
    خـســـــــتـــم

    پاسخحذف
  16. اي كاش روياها و افسانه ها تو اين روزهانمود پيدا ميكرد
    مثلا چي ميشد كه تو همين زمونه يه رستمي پيدا بشه و ...
    دير كامنت گذاشتم تا آهنگ روهم گوش كنم و بايد بگم كه تو تنهاييام آرومم كردو ريختمش تو گوشيم
    كلا قشنگ و بدردبخور بود مرسي

    پاسخحذف
  17. اصولا آدم زودباوری هستی
    و این اصلا برای تو خوب نیست
    لوووووووول

    پاسخحذف
  18. لذت بردم از خوندن این دو تا پست آخری
    به خصوص پایینیه
    خیلی باحال بوده طرف

    پاسخحذف
  19. والا همین که فکر میکنی میتونی یک روزی خیلی خوشبخت باشی و خواب سیندرلا و شاهزاده اسب سپید ببینیم یعنی زندگی خیلی افسانه است دیگه . حالا اژدهای سه سر هم نداشت قبوله !

    پاسخحذف

راهنمایی :
می توانید با انتخاب گزینه " نام/آدرس اینترنتی " نظر خود را منتشر کنید.
اگر آدرس اینترنتی ندارید، جایش را خالی بگذارید.
اگر هم آدرس اینترنتی و هم نام ندارید، گزینه ناشناس را انتخاب کنید.