هرچیزی یه دورانی داره. یه تاریخ مصرفی داره. یه حد و اندازهای داره. یه دوران شروع و فراز فرودی داره. توی یه دوره زمانی با یه چیزی خیلی خوشحالی، یه کسی رو خیلی دوست داری، یه غذایی رو خیلی با اشتها میخوری، ولی بعدش به مرور عوض میشه. حتی ممکنه یه روزی برسه که حاضر نباشی چیزی رو که یه دورهای اونقدر باهاش حال میکردی، حتی برای یه لحظه دیگه تکرار بشه. مثلاً خود من! یادم هست یه زمانی عاشق فوتبال بودم. اون هم نه فوتبال آلمان و انگلیس و ایتالیا، عاشق همین فوتبال آب دوغ خیاری کشور خودمون بودم. اون وقتها یکی از افتخاراتم این بود که با جواد زرینچه همسایه بودیم و یکی از افتخارات زندگیم این بود که یک شب که سرکوچه وایساده بودم "آقا جواد" باهام سلام علیک کرده بود و بهم سفارش کرده بود که هوای دوتابچههاش رو داشه باشم. حتی یه شب که واسه خرید رفته بودم بقالی، از دیدن علیرضا اکبرپور نزدیک بود ذوق مرگ بشم. اون هم وقتی که یکسال بود فوتبالش تموم شده بود و یه پاش هم میلنگید. از بازیکنهای استقلال و پرسپولیس گرفته تا بوقچیهای تراکتورسازی تبریز و توپ جمعکنهای صنعت نفت، همه رو به اسم کوچیک میشناختم. البته یه وقتهایی هم برای اینکه از بچههای محل عقب نمونم مینشستم فوتبالهای خارجی رو میدیدم و اسم بازیکنها رو حفظ میکردم که فرداش بتونم تو بحث دوستام شرکت کنم. حتی یه بار با یه اسپری مشکی، کلمه FIGOرو روی دیوار مرمر همسایه نوشتم.اون هم با ابعادی تقریباً به اندازه قد خودم. اون وقتها هرشب تا ساعت یک و دو توی کوچه بغل چارتا نوجون مث خودم میموندم و چرت و پرت میگفتیم و میخندیدیم اون هم با دمپایی و بعضاً پیژامه. دویس تومن میدادیم تخمه میخریدیم و همینطوری که صدای چلق و چولوق تخمه شکستنمون کوچه رو ورمیداشت ملت رو دست مینداختیم.
یکی دو سال بعدش بواسطه یک سری ارتباطات، دوز مذهب خونم زد بالا. انقدر بالا که یکبار نزدیک بود بخاطر یک جوک در رابطه با "ابولفظل"، یکی از دوستهام رو بکشم. بله. باورتون بشه یا نه، همین منی که الان برای نگه داشتن اعتقادم به "خدا" با خودم کلنجار میرم، یه زمانی تا خرخره توی عقاید مذهبی بودم. انگشتر "شرف شمس" مینداختم و نماز اول وقتم ترک نمیشد. به هر مناسبت عذاداری و کوفت و زهرمار دیگه لباس مشکی گشاد میپوشیدم و وقتی جلوی در امامزاده صالح میایستادم مو به تنم سیخ میشد. برای این امام و اون امامزاده نذر میکردم و با پای چپ میرفتم تو مستراح.
چند سال بعد از این، دقیقاً نقطه روبروی این قضیه قرار گرفتم. یعنی کافی بود یکی اراده کنه دوکلمه راجع به زیبایی دین و مذهب و خدا و پیغمبر (حالا از هر دین و مذهبی که میخواد باشه) پیش من حرف بزنه تا جفت پا بیام تو دهنش. خلاصه یه مدتی هم اینجوری بودم تا اینکه آخرش تصمیم گرفتم به عقاید ملت احترام بذارم. (البته تا جایی که وارد حریم خصوصی من نشدن). الان هم همین حالت ادامه داره تا ببینم بعداً چی پیش میاد.
حالا همه اینها رو گفتم که برسم به اینجا. آقا لپ کلوم اینه که دیگه مث قبلنا زیاد دل و دماغم به سمت وبلاگ نویسی نمیره. راستش یه زمانی خیلی داغ بودم. خوراکم این بود که زود بیام وبلاگم رو آپ کنم و کامنتهام رو بخونم. یعنی خدا نمیکرد یکی واسم کامنت میذاشت، میرفتم تا ته هفت نسل پشتش رو درمیووردم ببینم کی بوده و انگیزه درونیش از کامنت گذاری چی بوده. ولی حالا نه. بقول "بردیا20" خدا بیامرز (و "پنگول20" جدید ) پر و بالم چیده شده. دیگه حسش رو ندارم. الان هم یه مدته یه ندای شیطانی داره تو گوشم نجوا میکنه که طی یه اقدام متحیرالعقول وبلاگ رو از صحنه روزگار حذف کنم. از اون ور یه حس دیگه داره زور میزنه که واسه روز مبادا توی آب نمک نیگهش دارم.
حالا اینجوری نگاه نکنین. آدمه دیگه. نیاز به تغییر و تنوع داره. راستش فعلاً برای انجام تغییر دیواری کوتاه تر از تخته شاسی پیدا نکرم! خلاصه اگه یه وقت اومدین دیدین تخته شاسی جوون مرگ شده زیاد تعجب نکنین. نرین بگین یارو بیمعرفت بود گذاشت و رفت. کسی چه میدونه. شاید یه وقت دیگه، یه جور دیگه، با یه اسم دیگه و یه ادبیات دیگه از یه جای دیگه سردراوردم. شاید اینجوری بهتر باشه.
یکی دو سال بعدش بواسطه یک سری ارتباطات، دوز مذهب خونم زد بالا. انقدر بالا که یکبار نزدیک بود بخاطر یک جوک در رابطه با "ابولفظل"، یکی از دوستهام رو بکشم. بله. باورتون بشه یا نه، همین منی که الان برای نگه داشتن اعتقادم به "خدا" با خودم کلنجار میرم، یه زمانی تا خرخره توی عقاید مذهبی بودم. انگشتر "شرف شمس" مینداختم و نماز اول وقتم ترک نمیشد. به هر مناسبت عذاداری و کوفت و زهرمار دیگه لباس مشکی گشاد میپوشیدم و وقتی جلوی در امامزاده صالح میایستادم مو به تنم سیخ میشد. برای این امام و اون امامزاده نذر میکردم و با پای چپ میرفتم تو مستراح.
چند سال بعد از این، دقیقاً نقطه روبروی این قضیه قرار گرفتم. یعنی کافی بود یکی اراده کنه دوکلمه راجع به زیبایی دین و مذهب و خدا و پیغمبر (حالا از هر دین و مذهبی که میخواد باشه) پیش من حرف بزنه تا جفت پا بیام تو دهنش. خلاصه یه مدتی هم اینجوری بودم تا اینکه آخرش تصمیم گرفتم به عقاید ملت احترام بذارم. (البته تا جایی که وارد حریم خصوصی من نشدن). الان هم همین حالت ادامه داره تا ببینم بعداً چی پیش میاد.
حالا همه اینها رو گفتم که برسم به اینجا. آقا لپ کلوم اینه که دیگه مث قبلنا زیاد دل و دماغم به سمت وبلاگ نویسی نمیره. راستش یه زمانی خیلی داغ بودم. خوراکم این بود که زود بیام وبلاگم رو آپ کنم و کامنتهام رو بخونم. یعنی خدا نمیکرد یکی واسم کامنت میذاشت، میرفتم تا ته هفت نسل پشتش رو درمیووردم ببینم کی بوده و انگیزه درونیش از کامنت گذاری چی بوده. ولی حالا نه. بقول "بردیا20" خدا بیامرز (و "پنگول20" جدید ) پر و بالم چیده شده. دیگه حسش رو ندارم. الان هم یه مدته یه ندای شیطانی داره تو گوشم نجوا میکنه که طی یه اقدام متحیرالعقول وبلاگ رو از صحنه روزگار حذف کنم. از اون ور یه حس دیگه داره زور میزنه که واسه روز مبادا توی آب نمک نیگهش دارم.
حالا اینجوری نگاه نکنین. آدمه دیگه. نیاز به تغییر و تنوع داره. راستش فعلاً برای انجام تغییر دیواری کوتاه تر از تخته شاسی پیدا نکرم! خلاصه اگه یه وقت اومدین دیدین تخته شاسی جوون مرگ شده زیاد تعجب نکنین. نرین بگین یارو بیمعرفت بود گذاشت و رفت. کسی چه میدونه. شاید یه وقت دیگه، یه جور دیگه، با یه اسم دیگه و یه ادبیات دیگه از یه جای دیگه سردراوردم. شاید اینجوری بهتر باشه.
حاجی اول
پاسخحذفاول
(با چشم گریون)
هه !
پاسخحذفباشه همه به همین خیال بشینین که این وبلاگشو پاک کنه
میدونم پاک کردم وبلاگ یکی از لذت بخش ترین کارهای دنیاست ، اما قبلش حتماً یه بک آپ ِ دو سه کیلو بایتی ازش بگیر که بعداً با تمام قوا سرتو نکوبی تو دیوار که چرا این کارو کردی !
از ما گفتن
اینجوری نگاش نکنین، اونجوری نگاش کنین بچه معذب نشه
پاسخحذفبا تشکر
چی بگم ولله
پاسخحذفبه هر حال منم پروسه مشابهی رو طی کردم.اینم از عوالم ما آدماست.اینجوری هستیم.کاری هم نمیشه کرد.نمیشه گفت درسته یا غلط چوت اصلا معلوم نیس خود درست و غلط چی هست.
ما که حال کردیم با تخته شاسی تا الان.تا هر وقت هم بمونه و همنی طور صادقانه باشه،خوندنش رو از دست نمیدیم حاجی
راستی حاجی
پاسخحذفاین پستت یکی از بهترین نوشته هات بود
جدی
می بینم که حتی واسه مجلس ختم تخته شاسی هم کسی نمیاد گریه کنه.
پاسخحذفحاجی می خوای چند تا گریه کن بیارم؟
جون حاجی تعارف نکن
می بینم که حتی واسه مجلس ختم تخته شاسی هم کسی نمیاد گریه کنه.
پاسخحذفحاجی می خوای چند تا گریه کن بیارم؟
جون حاجی تعارف نکن
آیکون بر سر زدن و مو کندن و هوار کشیدن
پاسخحذفهمه با هم به نوار کاست شهر قصه گوش می کنیم
پاسخحذفگریه کنید مسلمونا
گریه کنید صوابه
ولی گذشته از شوخیهات ، پاکش نکنیا مسغره :(
پاسخحذفنبینم غمتو
پاسخحذفاین بخاطر گرمای هواست که همه میخوان وبلاگشون رو تعطیل کنن . والا!
ولی نبینم از این کارهای بدبد بکنی که عصبانی میشم.
میر حسین خطاب به احمدی:
پاسخحذفعاقبت هر افراطگری ؛تفریطه
رضا @
پاسخحذفحاجی بخداقسم اگر بخاطر گل روی شما نبود این تخته شاسی را از اول خلق نمی کردیم.
جادوگر جون @
اگه فکر کردی من با این حرفا شیر میشم و توی ترکوندن تخته شاسی عجله میکنم بدون سخت در اشتباهی.
مهندس پنگول جونی @
کاری نکن دوباره شیش ماه بری توی غیبت ها مهندس. خودت ببین، هروقت با من درافتادی یه بلایی سرت اومده. جیره خوار ِ ساندیس خور
مستر افشین @
من الان غیافه م شبیه غم زده هاس؟؟ نه بابا این حرفا نیس. دقیقا همین چیزیه که نوشتم. نه بیشتر، نه کمتر.
ناشناس @
فکر نمی کردم موسوی انقدر مقدس شده باشه که اینطوری از جملاتش استفاده کنن! الان یهو یاد نیک آهنگ افتادم که به جنبش سبزی ها میگفت "سبزاللهی"
نه اینو من ننوشتم جیگر ...
پاسخحذفبا اين دوره تغيير و اينكه تو بيشترين آدمها رخ ميده كاملا موافقم خودم يكيشون
پاسخحذفاما حالا حوصله نداري كم بنويس اما حذف نكن
زشته برادر من
التماست نميكنم اما كمي تامل كن حيف تو نيست!!!
حاجی مشکل همیشگی ما افراط و نفریطه
پاسخحذفولی به نظر من وبلاگت رو پاک نکن
میتونی یه مدت توش چیزی ننویسی
میتونی یه مدت همه پستات رو از دسترس خارج کنی
ولی پاکش نکن، چون بعد یه مدت دوباره خوره بلاگ میوفته به جونت و پشیمون که آخه چرا پاکش کردم
این رو از من بشنو که 7 ساله هنوز وبلاگم رو نگه داشتم ( آیکون غرور و تکبر)
این پنگول رو ببین، مث چی پشیمونه که وبلاگاش رو پاک کرده ولی اصلا نمیتونه به روی خودش بیاره، یه بار بری تو اتاقش جای کله زدنش توی دیوار معلوومه
یه جای سالم رو دیوار خونشون نزاشته طلفک
ای بابا می لات جان! وبلاگ که سهله من گاهی دلم می خواد خودم و حذف کنم! البته واسه یه مدتی!
پاسخحذفولی حذفش نکن! به قول داریوش اگه دلت نمی خواد یه مدت توش ننویس! ولی اینا همه خاطره س! گفتم خاطره، آخه چطور دلت میاد کامنتای من و پاک کنی؟! می دونی چقد واسه نوشتنشون وخت گذاشتم؟! هیشوخ نمی بخشمت اگه همچین کاری بکنی لعنتی
پاسخحذفالي @
پاسخحذفیه آیکون کروبی هم میذاشتی.
داریوش @
ببین اخوی. این بحثی که من مطرح کردم با افراط و تفریط فرق داره. برای همه ما پیش میاد که در گذر زمان علایق و تفکراتمون عوض میشن. بنظر من آدمی که اینجوری نباشه بیماره. میخوام بگم آدم همینجوری که جلو میره و خلق و خو و عقایدش عوض میشه، ممکنه یه زمانی برسه که دقیقا در مقابل افکار قبلی خودش قرار بگیره. این قضیه یه چیزی نیست که فقط برای من اتفاق بیوفته. فرق من با بعضی ها اینه که من شهامت گفتنش رو دارم و خیلی ها خجالت میکشن اعتراف کنن یه زمانی کجا وایساده بودن.
همین ناشناسی که اومده اینجوری مثل یه پیامبر از موسوی نقل قول کرده، بنظرت در مورد عقاید همین آدم توی سالهای اول انقلاب چیزی میدونه؟ عقایدی که با شعارهای امروزش خیلی فرق داره. ولی اگه واقعی باشه نشونه رشد و پیشرفت فکری این آدمه. چقد حرف زدم!
آبجی خانوم @
حالا چرا میزنی ! میخوای ببندمش فقط به تو دسترسی بدم ؟؟ لووول
هعی ی ی ی حاجی ، آدم هر چی بزرگتر میشه دغدغه های زندگیش متفاوت تر میشه ه ه ه ه
پاسخحذفحاجی حالا که داری میری بذار بهت بگم این یکی از پست های خوبت بوووود حیـــــــــف تازه داشتی راه میفتادی هاااااااااااااااا
به جوووووونیت رحم کن حاجی!
پاسخحذفکجان اون جمعیت نسوان + رضا!!!که همیشه اینجا برات کامنت مینوشتن؟؟
حالا میخوای ننویسی ننویس دیگه چرا پاک؟؟؟؟
ولی آدما همشون همین جوریند..بالخره یه چیزی یه روزی از یه جایی میزنه بیرون...
پاسخحذفبه خدا قسم اگر تخته شاسی تخته شود!!من هم بهانه هایم را تخته میکنم میرود پی کارش
پاسخحذف(آیکون اتمسفر و جو!!)
مد شده همه وبلاگ حذف می کنن؟! یا قدم من نحس بود؟ تا اینجارو کشف کردم می خوای حدف کنی؟!؟!
پاسخحذفبابا حالا که من چند روزه اینجا رو پیدا کردم ، و بنابر عجایب ازش خوشم اومده ، می خوای حذفش کنی ... ؟
پاسخحذفخو من اینجا رو دوست دارم خو ...
موافق نیستم که هر چیزی تاریخ مصرف داره، خیلی چیزها دارن ولی نه همه چیز
پاسخحذفاون مثال هایی که زدی دلیل آمد و رفتنش بیشتر از تاریخ مصرف، اقتضای سن و کم کم بزرگ شدن و شکل گرفتن شخصیت و علاقه آدمهاس
فکر نکنم تو از طراحی پوستر و خوندن کتاب و فیلم دیدن و موسیقی شنیدن خسته بشی؟
خیلی از نوجوونها برعکس تو تا همیشه شیفته همون فوتبال آب دوغ خیاری می مونن و زندگیشون به برد و باخت تیمشون وصله ولی مثلا تو راهت عوض شده و رفته سمت نوشتن و هنر، که باز هم ممکن بد علاقه به فوتبال در کنارش بمونه
معمولا غذا و میوه مورد علاقه مون اگر پرخوری نکنیم همیشه مورد علاقه باقی می مونن ولی مواردی که به روح و روانمون بستگی دارن مسلمن تغییر می کنند
چیزی که درباره وبلاگ گفتی دقیقن به تیترت مربوطه
روزمره شدن زندگی هامون.فکر می کنم بد همم نیست یه مدت اینجور چیزا رو آدم بذاره کنار و بعد که حس و حالش برگشت شروع کنه
ولی کن فیکون کردن و نابودن کردنش رو موافق نیستم
Hidden
کن و بذار بمونه تا اگر دلت خواست باز بنویسی، نخاستی هم یه آرشیو و دفترچه خاطرات خوبه برات
همیشه و در همه امور موفق باشی
ببن زمونه عوض میشه، آدم عوض میشه، تفکرات آدم عوض میشه ولی نوشتن که عوض نمیشه، تو توی هر زمانی و هر موقعیتی و با هر تفکری باز میتونی بنویسی
پاسخحذفگاهی وقتها هم به اون نوشته های قدیمیت سر میزنی و خودت می بینی که آیا وقعا تغییری داشتی و اگه داشتی چقدر بوده
فـــرناز @
پاسخحذفاصن من هیچ جا نمیخوام برم. میخواستم دوست و دشمنم رو بشناسم که شناختم.
بهانه @
اصولن تکیه به جماعت نسوان مثل تکیه به باد میمونه. باهچه بابا تو جوگیر نشو ! پاک نمیکنم. به اشتباهم پی بردم.
سپیده @
مد شده؟؟ ایول من همیشه رو مد بودم !
hadess @
اصن واسه گل روی تو هم که شده پاکش نمیکنم.
ZoHrE @
حرفات منطقیه. من هم منظورم این نبود که از نوشتن دست بکشم. راستش داشتم فکر میکردم که یه مدت توی یه فضای دیگه با نام مستعار بنویسم. بعدش دیدم میتونم اونجا رو داشته باشم اینجا هم باشه. !! عجب نتایجی !
داریوش @
آره خب یه جور دفتر خاطرات اشتراکیه. فعلن نگهش میدارم داریوش جان.
بذار توی آب نمک
پاسخحذفبذار توی اب نمک
پاسخحذفپاک یادت نره
پاسخحذفحاجی حالا که نظرت عوض شده هیچ انگیزه ای ندارم که از حذف شدنش جلو گیری کنم
پاسخحذفپس حاجی پاکش کــن!
تـخـتـه شـاسـی رو حــذف کن لـعنتی
بزن داقونش کــــن
لهش کن
مگه یاهو 360 رو ازمون نگرفتـــن؟؟؟
مگه پروفایلمونو منهدم نکردن؟؟؟
مگه یاهو نتونـــست؟؟
مگه بردیا نتونســـت؟؟؟
پس تو چیت کمتره ازونا لــــعنتــی
تخته شاسی یم کلیدش دست توئه
اینم ببند راحتمون کــن لا مصـــــــــــب
بـبـنـدشششششششششششششششششششششششش..........
...
{ستوان تشنج کرده و کف بالا میاره}
حاجی جان احتراماً شما الآن یه مقدار لباس های جذب میپوشید مفسده ایجاد میکنه
پاسخحذفچه بسا همان انگشتری ِ شرف شمس و پیرهن مشکی گشاد تا زانو و محاسنی جذاب و سه کَسی شما را برازنده تر
باشد که رستگار شوید
حاجی غلاف کن !
پاسخحذفمن تخته شاسی واقعنی دوست دارم خیلی
پاسخحذفصداقت تخته شاسی خیلی دوست داشتنی بود
میلاد عزیز
پاسخحذفاگه زحمتی نیست
بهم
rss
بلاگتو بده نمیتونم پیداش کنم
ممنون رفیق