متنی که در ادامه مینویسم، خاطرهایست که مربوط می شود به اولین تجربه "دستشویی صحرایی" رفتن من. اتفاقی که یک جورهایی به یکی از جالب ترین و مهم ترین خاطرات دوران کودکیام تبدیل شد.
نمیدانم شما تا بحال در طبیعت و فضای باز به "دستشویی" رفتهاید یا نه. اگر رفتهاید که هیچ، ولی اگر تا بحال همچین چیزی را تجربه نکردهاید، نصف عمرتان برفناست. قضای حاجت در طبیعت، یکجورهایی حس ناب طبیعی بودن را به آدم میدهد. زیــپ شلــوارت را که میدهی پایین، انگار همه درختها چشمشان به چیز تو خیره میشود که بروی و پای آنها بشاشی. یک حس مقبولیت خوبی دارد. این "کار بدیهای" ما نه تنها هیچ حس بدی به اهالی طبیعت نمیدهد، که حتا برایشان غذا و شربت بسیار مطبوعی هم هست! خلاصه در طبیعت از این ادا اطفارهای آدمی خبری نیست. در آرامش کامل مینشینی میرینی و مشکلت را حل میکنی.
...
درست یادم نیست چه سالی بود. ولی یادم هست همان تابستانی بود که قرار بود از کلاس اول دبستان به کلاس دوم برم. یکی از این بچهها توپولوی نازپروده بودم که تفریحم بازی با آتاری و میکرو بود و بجز در شرایط خیلی حاد و یا برای خریدهای روزمره از خانه بیرون نمیرفتم. البته این خریدها را هم نمیرفتم مگر با شرط خرید یک "بستنی دوقلو" یا "هوبی". در کوچه و محل هم هیچ دوستی نداشتم. از نظر من همه آن بچهها "بیادب" بودند و لیاقت دوستی با من را نداشتند. یک جورهایی یک مرغ خانگی بودم. میخوردم و میخوابیدم. البته کتاب هم زیاد میخواندم. امروز گاهی مادرم میگوید که وقتی هشت ساله بودم سرانه مطالعه روزاهام ده برابر امروز بوده که دانشجو هستم!
باری
بعد از ظهر یکی از روزهای داغ تابستان بود. طبق معمول به مادرم غر میزدم که حوصله ام سر رفته. این جمله را معمولا در هر شرایطی میگفتم. فرقی نمیکرد کجا باشم. آن وقت ها بین هم سن های ما مد بود که حوصله مان سر رفته باشد. ما هم بدون اینکه بفهمیم "حوصله" اصلا چی هست هی میگفتیم که حوصله مان سر رفته، حوصلهمان سر رفته.
مادر هم کلافه شد و دستمان را گرفت و برد خانه مادر بزرگ. این خانه مادربزرگ آنوقتها در ذهن ما یک قلعه اسرار آمیز بود. با اینکه همه سوراخ و سمبههایش را صدبار گشته بودیم، اما هنوز هم برایمان پر از شگفتی بود.
موقع برگشتن هم طبق معمول از سرو کول مادرمان بالا رفتیم و بغض و گریه راه انداختیم که اجازهمان را بدهد تا شب آنجا بمانیم.
خدا رحمت کند دایی بابک را. آن وقتها تقریبا" همسن و سال امروز من بود. همیشه او بود که وساطت میکرد و نگهمان میداشت. به مادرم گفت که این "بره سفید" را بگذار پیش ما یکمی ادبش کنیم. گفت که فردا قرار است با بقیه داییها بروند به "مسجد سلیمان" برای ماهیگیری. خلاصه با هر بدبختیای بود اجازه من ِ بچه ننه را هم گرفت که همراهشان ببرد. شب قبل از سفر با نا امیدی سعی میکرد راضیام کند که آنجا مرد باشم و بچه بازی درنیاورم. گفت که آنجا مغازه نیست، هرچه میخواهی بگو اینجا برایت بخریم. فقط سفر را کوفتمان نکن. من هم احمقانه میخندیدم و هرچه میگفت قبول میکردم.
آن سفر، برای من یک سفر رویایی بود. اولین بار بود که ماهیگیری میرفتم. آن هم به همراه سه تا داییها که آن وقتها قهرمانان روئین تنی بودند در نظرم. اولین بار بود که سه شب از خانه دور بودم. اولین بار بود که در یک جمع بزرگسال پذیرفته میشدم. بهرحال سفر بیاد ماندنیای بود که بعد از آن هیچوقت دیگر تکرار نشد.
سرتان را درد نیاورم. روز اول سفر بود. کنار رودخانه زیر یک پل چادر زده بودیم. داییها ماهیگیری میکردند و من با ماهیهایشان بازی میکردم. ناگهان احساس دلپیچه عجیبی احساس کردم. کمی خویشتنداری کردم تا صبرم تمام شد. همین شد که آرام در گوش دایی افشین گفتم: "دایی دستشویی کجاست؟!" این را که گفتم انگار منفجر شده باشد. زد زیر خنده. حالا نخند کی بخند. من هاج و واج نگاهش میکردم. خندهاش که تمام شد پرسید چی داری؟ "گفتم شماره یک و دو با هم" باز خندید و گفت دایی جان وسط بیابان که دستشویی پیدا نمی شود! و ادامه داد اینجا کلا" دستشویی است! آفتابه را بردار برو یه جای خلوت کارت را بکن.
با اکراه و از سر اجبار "آفتابه قرمز" را پر کردم و با دقت دنبال یک جای مناسب که از دید داییها پنهان باشد گشتم. عاقبت جایی نشستم و در کمال ترس و دلهره زیــپ را پاییـن کشیدم و روی دوپا نشستم و مشغول شدم. هنوز مشغول زور زدن بودم که صدایی توجهم را جلب کرد. بله. صدای یک مینی بوس بود که نزدیک میشد. به خودم که آمدم دیدم درست کمی آنطرفتر از پل نشستهام و مینیبوس و مسافرین آن تا لحظاتی دیگر با من "فیس تو فیس" خواهند شد. اول فکر کردم که بلند شوم و فرار کنم زیر پل، ولی دیگر خیلی دیر شده بود. اگر میایستادم منظره بدتری داشت. لابد مسافرین این مینی بوس تا آخر عمرشان از بیاد آوردن صحنهای که من آفتابه بدست و کــون برهنه از جلویشان میدویدم به خنده میافتادند. زمان کم بود و مینیبوس و رسوایی برای من هر لحظه نزدیکتر میشدند. عاقبت یکی از عاقلانهترین تصمیمهای تمام عمرم را گرفتم:
چشمهایم را بستم تا صدای مینی بوس دور شد! همین.
فایدهاش این است که لااقل امروز وقتی یاد آن خاطره میافتم، نیشهای تا بناگوش بازشده مسافرین مینیبوس در ذهنم نیست که خجالتم بدهد. هرچند صدای قهقهه خندهشان هنوز هم درگوشم هست.
پانوشت:
عدهای از دوستان در وبلاگ پاشویه به نقد مطالب تخته شاسی پرداختهاند.خوشبختانه مباحثی مطرح شده که میتواند در رویکرد آینده من در وبلاگ نویسی بسیار موثر باشد.خواهشمندم شما هم در این بحث شرکت کنید.(لطفا" تخته شاسی را بی رحمانه نقد کنید) اینجا
ای جاااااااااااانم!
پاسخحذفبه جا بستن چشمات باس زود پشتت و می کردی بهشون
پاسخحذفD:
میلاد جان! پس تو بودی؟ یادم می آید زمانی که با خانواده و دوستان به تور تفریحی رفته بودیم، کودکی دیدیم برهنه کان! نشسته میان علف ها و کارخرابی می کرد! چقدر به اون خندیدیم! روزمان شاد شد..
پاسخحذفاه اه حالمو بهم زدی میلاد با این نوشتهت!! ((((((:
پاسخحذفهووووقها هوووووق
من اگر اونجا بودم که به جای خنده و نیش ِ تا بناگوش در داده، می اومدم همچین یه در ِ کونی ( با عرض پورزش) بهت می زدم تا یاد بگیری از اون همه توالت نری صاف وایسی یه جا دشوری کنی که یه اتوبوس بیاد رد شه
پاسخحذفآخه بچه این همه زمین ِ خدا رو ول کردی صاف رفتی بر ِ جاده دشوریدی؟؟ :دی
اون بنده خدا گفت اینجا توالت عمومیه، ولی نه دیگه اینقدر عمومی !!!!
پاسخحذف((=
بچه بودی، تو درک ِ مفاهیم مشکل داشتی، به هر حال قابل ِ درک ِ ((:
1 . ادا و اطوار نه ادا و اطفار
پاسخحذفجای ری ضا خالی
کرو راس میگه خب :))))، این بچه ها گاهی اوقات چیزای خیلی ساده هم به ذهنشون نمی رسه و گاهی اوقاتم یه چیزایی به ذهنشون میرسه که آدم رو متعجب می کنه
پاسخحذفحالا خوبه اونجا بیابون بوده اینروزا گوشه بزرگراه چمران از این کارا زیاد می کنن
خونه مامان بزرگه همیشه خوب بوده مخصوصا اگه حیاط هم داشته باشه عالی میشه
گفتی در آرامش کامل؟! خوبه خودت استرسش و تجربه کردی!
پاسخحذفمثکه شناسایی شدی!
D:
حاجی
پاسخحذفاون مینی بوس جهانگردی سالی به بار از اونجا رد میشده
اونم از شانس تو سر شاشیدنت اومده
کرو @
پاسخحذفاه راس میگی کرو؟؟ اونوقتا چه لهجه خفنی داشتینااا! لری حرف میزدین؟؟ لووول
جادوگر جون @
اون جاده انقدر خلوت بود که شاید سالی یه ماشین ازش رد نمیشد. فقط روزی یه مینی بوس از یه دهاتی که اونورا بود (دهات حدیث اینا) میومد رد میشد. من کف دستمو که بو نکرده بودم.
فرناز @
ری ضا نه و حاجی. یا فوق فوقش حاج ری ضا.
تو نمیدونی چه لذتی داره این کار وگرنه حق میدادی به ملت.
آبجی خانوم @
بعله حدیث اینا اونوقا اونجا بودن (رجوع شود به جواب حدیث) شما که ندیدی احیانا"؟؟ لوول
رضا @
حاجی این هم خودش یه نوع جذابیت توریستی بوده دیگه. من جهت خدمت به صنعت توریسم کشورم این صحنه رو خلق کردم
فک الان به فرض محال یکی از اهالی مینی بوس ببینتت و بشناستت و بگه اِ اون بچه هست که اون سال اونجا ....!!!!:دی
پاسخحذفاولین تجربه دستشویی صحراییم تو جنگل ابر شاهرود بود..بعد از 15 ساعت شاید تصمیم گرفتم این کارو بکنم..اما فوقالعاده احساس رهایی بهم داد...تو سکوت جنگل فقط صدای شر شر من شنیده میشد..خیلی خوب بود!
پاسخحذفبابا با کلاس وسط جنگل و بیابون آفتابه هم با خودت برده بودی.
پاسخحذفتا حالا شده بدون آفتابه وسط جنگل شماره 2 رو انجام بدی؟؟؟؟؟
D:
بدون هیچ آبی...بدون حتی دستمال توالت..با سنگ!!ها ها ها
پاسخحذفهنوزم پاستوریزه هستی ؟؟
پاسخحذفکار درست رو تو انجام دادی .
آدم برای حرف مردم زندگی اش رو خراب نمی کنه!!
(:
دقیقا آر-ان جان، وقتی تو اینجور مواقع گیر کنی مجبوری از سنگ یا برگ استفاده کنی، مجبوری، می فهمی، مجبوررررررر
پاسخحذفآخيييييييي طفلكي
پاسخحذفالانت رو نميگم ها كوچولويي هاتو ميگم
من ميگم نقد رو بيخيالموسيو بعد نقد ف ي ل شدها
سینا@
پاسخحذفتا همین الان هم چند تایی پیدا شدن. لوول
r.n @
خب ما بواسطه اینکه کوه و طبیعت گردی زیاد میریم زیاد پیش میاد که این لذت رو تجربه کنیم! ولی سنگ دیگه یه ذره همچین بفهمی نفهمی خشنه. حالا نمیخوام بیشتر تشریح کنم. لول
داریوش @
اولن که نبرده بودم، اورده بودن.
ثانین بله. فراوون. البته چیزهای جایگزین هست. یه روز که باهم رفتیم کوه نشونت میدم. لول
شازه@
دقیقن همینه که میگی. البته دیگه نه انقدر تابلو
الي@
الانم هم خیلی طفلکی هستم. ;;)
آقا یه چنین قضیه ای برای من حدود 10 سال پیش توی یکی از این جنگلای اطراف تهران اتفاق افتاد . الان خوندم یاد اون موقع افتادم . کلا خیلی توپ نوشتی . حس آمیزی داشت .
پاسخحذفدر مورد هاست و دامین هم اصلا حال نمیده . همین بلاگر رو بچسبی بهتره . میثم میخواد گولت بزنه . فریبش رو نخور . دی:
تیکه دایی بابک مرحوم خیلی باحال بود
پاسخحذفو البته اینکه خودت گفتی بچه های محل لیاقت دوستی با من را نداشتند رو هم خوشم اومد
چون خودم هم همین جوری بودم
زیبا بود
میدونی اینکه ادم اینجا حرفاش رو راحت و بی پرده می زنه رو دوست دارم
خیلی خندیدم
:)))
پاسخحذفخیلی بامزه بود
همه بیابان دست شویی ست :))))
من وقتی ده ساله بودم رفتیم مسجد سلیمان ،
پاسخحذفاونجا یه منطقه ای بود به اسم مـی لاد کـ..ن برهنه
D:
البته دیگه مسکونی شده بود
و فعالیت غالبشان کشاورزی و دامپروری بود
و یادمه اونجا یه پلی داشت ،
که درست کنار اون یه تابلوی خیـلی خنـده داری بود
یه عکس بزرگ سیاه و سفید ، از یه پسر 7-8 ساله توپول سفید ، با بیپِ برهنه ، در حال قضای حاجت...
بعد از سالها تحقیق ،، جواب همه ی سوالام راجب اون منطقه رو اینجا پیدا کردم
حاج آقا مسئلتن
پاسخحذفچیـــز در این جا همان دمـــاغ است؟؟
یک و دو با هم
پاسخحذف=))
مخلوط با نون اضافه... :)))))
چند سال پیش برای یه کاری نزدیک دامغان تویه یک کمپی بودیم ، کارفرمای اصلی یکی از این اصفهانیهای سفت و سخت بود
پاسخحذفهر چی کارگرها بهش میگفتن حاج آقا یه توالت صحرایی درست کن اینجا، بیابون رو نشون میداد و عین دایی شما میگفت اینهمه توالت
تا اینکه یه مکانیک ارمنی با اکیپش برای تعمیر ماشین آلات اومدن توی اون کمپ و بعد یکی دوساعت کار تنگشون گرفت و از حاج آقا آدرس توالت رو پرسیدنو حاج آقا هم طبق معمول بیابون رو نشونشون داد و گفت اینهمه توالت
شب ، ارمنیه و دار و دستش و یک سری از کارگرها به تحریک مکانیک ارمنی دور و وره کانکس حاج آقا خودشون خلاص میکنن و یکی از اینها هم که اسهال داشته صاف جلو در کانکس حاجی حرکتشو انجام میده
و از قضا صبح هم که حاجی میاد بیرون پاشو میزاره توی اون حرکت خیلی شل
نتیجه اینکه بعد یکی دو روز ما بواسطه این عمل انقلابی ارمنی کذایی صاحب یه توالت درست و حسابی شدیم
خیلی خندیدم .... کودکی تو شبیه کودکی الان خواهرزاده ی منه ...
پاسخحذفیادم باشه ببرمش همچین جایی :)
مستر افشین @
پاسخحذفمخلص مستر. آقا تقریبن مخمون رو زدن. در حال انجام مقدمات هستیم. بعضی چاه ها هست که باید هرکسی خودش بیوفته توش. بعضی سنگ ها هم هست که به نوبت باید با کله هامون اصابت کنه. میدونی که.
یابو @
قربونت برم یابو جان. آقا من میگم یابو جان یه حس بدی دارم. اسمتو بگو که به اسم صدات کنیم این یابو رو بذاریم واسه وبلاگت.
حیاط خلوت @
آره واقعن هم اگه بخوای نگاه کنی همه طبیعت دستشویی است. حالا ما یه گوشه اش رو میگیریم چارتا دیوار میکشیم واس خودمون. بقیه کائنات راحتن آقا.
مـ ـهـ ـسـ ـا @
جنبه داشته باش ستوان. اینهمه اومدن خوندن و رفتن فقط تو جو یر شدیاا.
مصطفی موسوی @
ایول. من اه بودم هر هفته یه بار اینکارو تکرار میکردم. چون اون بواسطه اصفهانی بودنش حتمن بعد از یه مدتی لااقل توی ذهنش پشیمون میشده.
سارا @
یجورایی بچگی همه به هم شبیهه. فقط موقعیت ها فرق میکنه
پوزش
پاسخحذفجاست کیدینگ :)
کلاً بچه هه در نظرم بود حواسم نبود الان بزرگ شدی
پاسخحذفجدی میگما! D:
من مجدداً عذر خواهی میکنم
خواهش میکنم ستوان. بخشندگی هم یکی از خصوصیات والای شخصیت منه. هوووق
پاسخحذف:)) خیلی خیلی جالب بود . حدوداً یادته چند متر با جاده فاصله داشتی ؟
پاسخحذفمن یه دفعه سوتی دادم در همین مقوله ، به مراتب بیناموسیتر =))