دیدن سایتی که عکس بیست سال آینده مخاطبینش را نشان میدهد (لینک)، مرا بفکر نوشتن این نامه انداخت. بعد از دیدن عکس، احساس کردم که با خودم در چهل و شش سالگی خیلی غریبه هستم. پس برای کم کردن این فاصله نامهای به خودم نوشتم. نامهای که بیست و هشتم اردیبهشت 1409 دوباره میخوانمش. "البته با فرض اینکه تا آن زمان هنوز زنده باشم."
سلام.
راستش برای نوشتن یا ننوشتن این نامه خیلی با خودم کلنجار رفتم. قبول کن کار سختی بود. نوشتن برای کسی که کاملا" تو را میشناسد و تو فقط تصور محوی از او در ذهنت داری، کار سختیست. یک جورهایی حس «جودی ابوت» را دارم وقتی برای «بابالنگ دراز» نامه مینوشت. من ولی، آنقدر ها هم از تو بی خبر نیستم. فقط زمانی –به اندازه بیست سال کذایی- از تو دور افتادهام. یعنی از همین الان که چشمانم به مانیتور و این برنامه وورد 2007 خیره شده و انگشتانم روی کیبورد میلغزد، تا همین الان که تو پاکت را باز کردهای و مشغول خواندن شدهای. همین قدر از تو دور افتادهام. زمانی به اندازه بیست سال، که خوب میدانم الان داری توی دلت میگویی "به چشم بر هم زدنی گذشت." میخواهم امروز یک سطل آب یخ بریزم روی سرت. امروز، تصورات امروز خودم را از امروز ِ تو با تو درمیان خواهم گذاشت. خوب میدانم که چشمانت اشکبار خواهد شد. می دانم که تصوراتم با واقعیت امروز تو، فرقهای زیادی دارند، شاید از زمین تا آسمان.
اول از همه از مادرم بگو. نمیدانم یادت هست یانه. در دنیا هیچ چیز بیشتر از او برایم مهم نیست. تو را به خدا نگو که لحظهای فراموشش کردی. نگو که در خلال این سفر بیست ساله، جایی گمش کردی. که اگر گمش کرده باشی، همه چیزت را برباد دادهای. نگو که از گل نازکتر به او گفتی. نگو که دلش را شکستی. من دوست دارم امروز که اینها را میخوانی، مادرم هم همین نزدیک خودت باشد. دوست دارم با هم بخوانید این نامه را. بالاخره من هم حقی به گردن تو دارم.
بگذار ببینم! تو امروز لابد برای خودت تشکیل خانواده دادهای! مگرنه؟ من فکر میکنم که ده-پانزده سالی میشود که ازدواج کردهای. نتیجهاش هم یک پسر و یک دختر. به گمانم فرزند ارشدت باید پسر باشد. لابد الان دوره راهنمایی است و موهایی سیخ سیخی ِ مشکی دارد، مثل بچگیهای خودت. لابد تنبل است و بزور باید از پای تلویزیون و کامپیوتر بلندش کنی. ولی هیچ وقت فکر نکن همیشه تنبل میماند. شاید او هم روزی مثل خودت مجبور شود مسئولیتی بیش از آنچه تحملش دارد را قبول کند. پس لطفا" با او هم مهربان باش. میدانم یک دختر هم داری. دختر هرچه لوستر، شیرینتر. او هم باید دبستانی باشد. نمیدانم اسمشان را چه گذاشتی، ولی هرچه هست، نامیست ایرانی. راستی! حتما" امروز برای تولدت تدارک دیدهاند. زودتر نامه را بخوان و تمام کن که باید بروی کادوهایت را باز کنی. البته زیاد هیجان زده نباش. بگذار بهت بگویم کادوهایت چیست: یک پیراهن مردانه به رنگ سال، یک ادکلن، یک تیشرت ساده برای استفاده توی خانه و یک جفت جوراب. حقیقت تلخیست، ولی بعضی چیزها در طول زمان ثابت میمانند. مثل کادوهایی که پدرها از فرزندانشان میگیرند.
من فکر میکنم امروز که این نامه را میخوانی، وزنت طبیعتا" بالا رفته. باید حدود نود یا شاید صد کیلویی باشی. موهایت را کم پشت میبینم. دور شقیقههایت هم لابد سفید شده. ولی خوب میدانم که تو هم موهایت را رنگ کردهای. ببین این همه ملت را مسخره کردی و بهشان خندیدی، دیدی آخرش سر خودت هم آمد؟
حالا که نطقمان باز شده، از دوستانت بگو. بگو همانها هستند که من میشناختم؟ خوب میدانم که امروز دوستانت افراد متاهلی هستند که بچههایشان هم بازی ِ بچههایت هستند و وقتی به خانهشان میروی در مورد نرخ زمین و اجاره خانه حرف میزنید. زنهایتان هم در آشپزخانه همینطور که هویج و خیار را برای تهیه سالاد پوست میگیرند غیبت میکنند. بالاخره اینها طبیعیست. ببین من از الان هم پیشبینی میکنم. همه همینطور هستیم. بعضی چیزها در طول زمان ثابت میماند.
حرف از زمین و ملک و خانه شد. بگو ببینم توانستی در این مملکت خانه آبرومندی بخری؟ خب من فکر میکنم که با هر بدبختیای هم که بوده خریدهای. من به تو افتخار میکنم! حدس میزنم امروز در آپارتمان صد و ده بیست متریات نشستهای و نامه را میخوانی. اگر خانه را به انتخاب خودت خریده باشی، حتما" یک جای آرام را انتخاب کردهای. ولو پرت و دور افتاده. خوب میدانم که آخر هفتهها هم به باغچه کوچکت میروی و گلهایت را آب میدهی. فردا هم لابد طبق معمول شلوار جین و تی شرتت را میپوشی و میروی سرکار. بعید می دانم تا آخر عمر هیچوقت "رسمی پوش" شوی. بعضی چیزها هیچوقت در آدم عوض نمیشوند. ثابت میمانند.
احتمالا شرکتی هم براه انداختهای که مشاوره تبلیغاتی ارائه میدهد. فضای آرامی دارد و تعدادی هم پرسنل داری. با شناختی که از تو دارم، حدس میزنم یک کسب و کار دیگر هم کنار این کارت داری. کاری مثل فروش کیف و کفشهای اورجینال که همیشه دوست داشتی داشته باشی. خلاصه خوب میدانم که حسابی سر شلوغ هستی. برای همین زیاد مزاحمت نمیشوم.
راستش برای نوشتن یا ننوشتن این نامه خیلی با خودم کلنجار رفتم. قبول کن کار سختی بود. نوشتن برای کسی که کاملا" تو را میشناسد و تو فقط تصور محوی از او در ذهنت داری، کار سختیست. یک جورهایی حس «جودی ابوت» را دارم وقتی برای «بابالنگ دراز» نامه مینوشت. من ولی، آنقدر ها هم از تو بی خبر نیستم. فقط زمانی –به اندازه بیست سال کذایی- از تو دور افتادهام. یعنی از همین الان که چشمانم به مانیتور و این برنامه وورد 2007 خیره شده و انگشتانم روی کیبورد میلغزد، تا همین الان که تو پاکت را باز کردهای و مشغول خواندن شدهای. همین قدر از تو دور افتادهام. زمانی به اندازه بیست سال، که خوب میدانم الان داری توی دلت میگویی "به چشم بر هم زدنی گذشت." میخواهم امروز یک سطل آب یخ بریزم روی سرت. امروز، تصورات امروز خودم را از امروز ِ تو با تو درمیان خواهم گذاشت. خوب میدانم که چشمانت اشکبار خواهد شد. می دانم که تصوراتم با واقعیت امروز تو، فرقهای زیادی دارند، شاید از زمین تا آسمان.
اول از همه از مادرم بگو. نمیدانم یادت هست یانه. در دنیا هیچ چیز بیشتر از او برایم مهم نیست. تو را به خدا نگو که لحظهای فراموشش کردی. نگو که در خلال این سفر بیست ساله، جایی گمش کردی. که اگر گمش کرده باشی، همه چیزت را برباد دادهای. نگو که از گل نازکتر به او گفتی. نگو که دلش را شکستی. من دوست دارم امروز که اینها را میخوانی، مادرم هم همین نزدیک خودت باشد. دوست دارم با هم بخوانید این نامه را. بالاخره من هم حقی به گردن تو دارم.
بگذار ببینم! تو امروز لابد برای خودت تشکیل خانواده دادهای! مگرنه؟ من فکر میکنم که ده-پانزده سالی میشود که ازدواج کردهای. نتیجهاش هم یک پسر و یک دختر. به گمانم فرزند ارشدت باید پسر باشد. لابد الان دوره راهنمایی است و موهایی سیخ سیخی ِ مشکی دارد، مثل بچگیهای خودت. لابد تنبل است و بزور باید از پای تلویزیون و کامپیوتر بلندش کنی. ولی هیچ وقت فکر نکن همیشه تنبل میماند. شاید او هم روزی مثل خودت مجبور شود مسئولیتی بیش از آنچه تحملش دارد را قبول کند. پس لطفا" با او هم مهربان باش. میدانم یک دختر هم داری. دختر هرچه لوستر، شیرینتر. او هم باید دبستانی باشد. نمیدانم اسمشان را چه گذاشتی، ولی هرچه هست، نامیست ایرانی. راستی! حتما" امروز برای تولدت تدارک دیدهاند. زودتر نامه را بخوان و تمام کن که باید بروی کادوهایت را باز کنی. البته زیاد هیجان زده نباش. بگذار بهت بگویم کادوهایت چیست: یک پیراهن مردانه به رنگ سال، یک ادکلن، یک تیشرت ساده برای استفاده توی خانه و یک جفت جوراب. حقیقت تلخیست، ولی بعضی چیزها در طول زمان ثابت میمانند. مثل کادوهایی که پدرها از فرزندانشان میگیرند.
من فکر میکنم امروز که این نامه را میخوانی، وزنت طبیعتا" بالا رفته. باید حدود نود یا شاید صد کیلویی باشی. موهایت را کم پشت میبینم. دور شقیقههایت هم لابد سفید شده. ولی خوب میدانم که تو هم موهایت را رنگ کردهای. ببین این همه ملت را مسخره کردی و بهشان خندیدی، دیدی آخرش سر خودت هم آمد؟
حالا که نطقمان باز شده، از دوستانت بگو. بگو همانها هستند که من میشناختم؟ خوب میدانم که امروز دوستانت افراد متاهلی هستند که بچههایشان هم بازی ِ بچههایت هستند و وقتی به خانهشان میروی در مورد نرخ زمین و اجاره خانه حرف میزنید. زنهایتان هم در آشپزخانه همینطور که هویج و خیار را برای تهیه سالاد پوست میگیرند غیبت میکنند. بالاخره اینها طبیعیست. ببین من از الان هم پیشبینی میکنم. همه همینطور هستیم. بعضی چیزها در طول زمان ثابت میماند.
حرف از زمین و ملک و خانه شد. بگو ببینم توانستی در این مملکت خانه آبرومندی بخری؟ خب من فکر میکنم که با هر بدبختیای هم که بوده خریدهای. من به تو افتخار میکنم! حدس میزنم امروز در آپارتمان صد و ده بیست متریات نشستهای و نامه را میخوانی. اگر خانه را به انتخاب خودت خریده باشی، حتما" یک جای آرام را انتخاب کردهای. ولو پرت و دور افتاده. خوب میدانم که آخر هفتهها هم به باغچه کوچکت میروی و گلهایت را آب میدهی. فردا هم لابد طبق معمول شلوار جین و تی شرتت را میپوشی و میروی سرکار. بعید می دانم تا آخر عمر هیچوقت "رسمی پوش" شوی. بعضی چیزها هیچوقت در آدم عوض نمیشوند. ثابت میمانند.
احتمالا شرکتی هم براه انداختهای که مشاوره تبلیغاتی ارائه میدهد. فضای آرامی دارد و تعدادی هم پرسنل داری. با شناختی که از تو دارم، حدس میزنم یک کسب و کار دیگر هم کنار این کارت داری. کاری مثل فروش کیف و کفشهای اورجینال که همیشه دوست داشتی داشته باشی. خلاصه خوب میدانم که حسابی سر شلوغ هستی. برای همین زیاد مزاحمت نمیشوم.
حرف آخر اینکه، خوب میدانم بعضی از اینهایی که الان دوروبر من هستند، امروز که این نامه را میخوانی، سالهاست که به سفر ابدی رفتهاند. خوب میدانم الان افرادی کنارم هستند که شاید سالهاست در حسرت فقط یک بار دیگر دیدنشان میسوزی. من سعی میکنم امروز، وجودشان را بهتر درک کنم. سعی میکنم بیشتر دوستشان بدارم. تمام تلاشم را میکنم که موقع خواندن این نامه به من انگ جهالت نزنی. که نگویی فرصت سوزی کردم. که نگویی جوان و خام بودم و قدر شان را ندانستم. میخواهم بدانی که من از امروز به پست بودن این دنیا واقف بودهام! فقط بدان که گاهی اوقات واقعا" گریزی نیست. باید همراه شد. باید مثل دنیا پست بود. من از این بابت بسیار متاسفم. میخواهم بدانی که امروز، چیزی که بیشتر از همه عذابم میدهد، همین جمله آخر است. همین "پستی ِ اجباری"
خب دیگر وقت خداحافظیست.خوب نیست که بیش از این دنیاهایمان قاطی شوند. تو هم که باید بروی شمعهای چهل و شش سالگیات را فوت کنی.
خب دیگر وقت خداحافظیست.خوب نیست که بیش از این دنیاهایمان قاطی شوند. تو هم که باید بروی شمعهای چهل و شش سالگیات را فوت کنی.
حالا برو ای چهل و شش سالگی!
ای بیم سادهی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد.
+ موزیک پیشنهادی:
(Meditating Over a Photo (Mahsa Vahdat and Mighty Sam Mcclain
ای بیم سادهی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد.
دوست داشتم بگم WoOooOOoow ... عالی بود ...
پاسخحذفببخشید من فضولی کردم خوندم بعد کامنت هم گذاشتم، اونم به عنوان ِ نفر اول !
پاسخحذفولی هر چقدرم جلوی خودتو بگیری، نمیتونی واسه بعضی نوشتهها کامنت نذاری ! مثل ِ الان ِ من
جالبه، من هیچ وقت حوصلهی خوندن ِ نوشتههای طولانی رو نداشتم، ولی اون قدر روون می نویسی که جملهی قبلی ِ نوشتهت آدمو درگیر کنه که ادامهش رو هم بخونه
سلام میلاد جان فکر نمی کنی یه خورده تو بچه دار شدن عجله کری؟ ولی جدی خیلی جالب بود چون مطمئنم به اون سن رسیم همه می گیم چرا قدر دورو بریامون رو ندونستیم اونایی که فوت کردت و دیگه نیستن. و واقعا دل آدم گاهی برای یه لحظه دیدن دوستا و آشناهای قدیمی لک میزنه. کاش این فرصت بود که بعد از چند سال همه همدیگر رو می دییم. کاش ترس از غرور و تعصب میذاشت که همه کسایی که ازشون ناراحتیم یا اونا از ما ناراحتن کینه ها رو دور بریزیم
پاسخحذفعالی بود .
پاسخحذفقلمتون حرف نداره میلاد جان .
گریم گرفت....
پاسخحذفسلام وبلاگ خوبی دارین
پاسخحذفلذت بردم
لینکتان کردم.به من هم سر بزنید.
هوووووووووووق
حاجی خونه ما اومدی از جنبش قهوه ای حرف بزن.
پاسخحذفاین جنبش تا وقتی ما زنده باشیم زنده می مونه.
اسم دخترتم حتما ایرانی بزار فقط تهمینه نباشه.تهمینه رو من قبلا رزرو کردم.
تو برنامه های چهل و شش سالگیت فالوده بستنی ننه رحیمه یادت نرفته باشه.اگه من تا اون موقع قند و دیابت نگرفته باشم دوتا فالوده بستنی رو حتما میزنم
فکر قشنگی بود این نوشتن به خود.... ما هر روز به عبارتی چیزهاییو به خودمون تفدیم می کنیم و از خودمون می گیریم... با دقیقه به دقیقه ی انتخابهامون. تصورت از آیندت باز تصویر روشنی بود... امیدوارم به آرزوهات برسی و همیشه در اونها زندگی کنی و به خاطر موندنشون تلاش کنی. امیدوارم خواسته های بلند از یادمون نره و بدونیم همیشه ناشناختگیها ما رو یه جایه این جاده غافلگیر می کنن. ایشاللا همیشه مثه الان با خودت روراست باشی... تولدت مبارک
پاسخحذفnull @
پاسخحذفتخته شاسی یه جور مخدر قوی داره. امتحان اول کافیه که تا آخر خط بری. خوش اومدی. حالا فقط یادت باشه پسرایی که اینجا هستن همشون عین داداشای من میمونن. روشون تعصب دارم. تیکه میکه نندازی که قاطی میکنم. لووول
مژده @
زوود؟ همچین هم زود نیست ها. 46 سالمه ! چارسال دیگه میشه پنجاه سالم. اصلن دوس ندارم انقدر پیر بشم که بچه هام زمون جوونی خجالت بکشن بعنوان پدر معرفیم کنن ! البته اینا فقط تصورات منه. همونطور که گفتم ممکنه با واقعیت هزار درجه فرق داشته باشه.
مستر افشین @
ممنون مستر. خوبی از خودتونه آقا.
r.n @
میخوام امشب براتون قصه بگم.. های های های (آیکون حاج منصور) لول / مرسی که سر زدی
رضا @
حاجی این پیش بینی ها یه بخشی هم داشت که دوستامو پیش بینی کرده بودم. تو هم جزوشون بودی. بعد تصمیم گرفتم برای کوتاه شدن عریضه توی یه پست دیگه بنویسمش. در ضمن اون موقع احتمالن باید بریم آش و حلیم بخوریم حاجی. پیرمرد و چه به فالوده بستنی.
بابا این چی بود، من و کرد عینهو مادر فولادزره.. به خدا اگه ازت بگذرم با این ناامیدی که من و دچارش کردی..
پاسخحذفاقا من یادمه پونزده سالم بود می خواستم واسه بیست و پنج سالگیم نامه بنویسم.. انقد امروز و فردا کردم که بیست و پنج سالم اومد و رفت!
یادمه اما که اون موقع خیال می کردم بیست و پنج سالگی دوسه سالی هست که ازدواج کرده م و یه بچه ی یه ساله اینا دارم!
زهی خیال باطل!
سلام وبلاگ خوبی دارین
پاسخحذفلذت بردم
لینکتان کردم.به من هم سر بزنید.
هوووووووووووق
من اول نظرات رو خوندم ديدم بيشتريا دپ زدن...من نميخونمش ديگه
پاسخحذفنه بابا :دی نمیدونستم دیگه تا این حد! حالا من یه چیزی گفتم، شکسته نفسیام قدیما خوب چیزی بوده الانا رو خبر ندارم ((:
پاسخحذفباشه چون توئی سعی خودمو میکنم، ولی فقط سعی میکنم :دی
مرسی ... باشد که همینجوری خوش بیام :دی
اتفاقا دپ زدن نداره...چرا باید دپ بزنین وقتی این پست رو بخونین.من که عمرا از این جور چیزا ناراحت شم.اون موقع من 47 سالمه.....سه سال تا پنجاه سالگی.....نیم قرن.
پاسخحذفمن همیشه حداکثر عمری که برای خودم قائل بودم پنجاه بوده.یعنی فک میکنم خیلی که عمر بکنم دیگه پنجاه و تمام/وگذ نه قبلش حتما سکته رو زدم.
حاجی همون خط اول رو ببین. "بفکر" غلطه باید جدا باشه حتما "به فکر"-- "سختیست رو باید بنویسی "سختی ست"
پاسخحذفحاجی خیلی خوب مینویسی ها.دیگه نه از غلط املایی خبری هست نه از تغییر سبک نوشته وسط متن.میخوای ویراستارا رو از کار بیکار کنی؟
بیشتر از همه ی نوشته هات روم تأثیر گذاشت
پاسخحذفبیشتر از بیشتر نوشته هایی که تا حالا خوندم
خودمو گذاشتم جای می لاد 46 ساله
یا مهسای 42 ساله
که وقتی داره اینا رو میخونه چه حسی میشه
مطمـــئنم که صورتش خیـس ِ خیس میشه
تا آخرش خودمو نگه داشتم
ولی وقتی پاراگراف آخرو خوندمو تصور کردم
...
واقعاً نتونستم خودمو کنترل کنم
دلم میخواست سرمو میذاشتم رو میز و یه دل سیـــر...
چون تحمل هر چیزی رو دارم ،، ولی این آخریه خیلی سخته...
عــــالی نوشته بودی می لاد
مریم طباطبایی @
پاسخحذفبا در نظر گرفتن اینکه در طول بیست سال آدم چقدر میتونه تغییر کنه، و با علم به اینکه حتا جسم آدم هم کاملن عوض شده، پس نامه نگاری زیاد عجیب نیست. بنظرم میتونه یک پل ارتباطی بین دو زمان باشه. قطعا زمانی به آدم کمک میکنه که جایگاه و موقعیتش رو بهتر بشناسه. ممنون که خوندی.
کرو @
خب کرو بعضی ها معتقدن نوشت یک سری قدرت جادویی داره. خود من بارها امتحان کردم.
میگن چیزهایی رو که میخوای بهشون برسی رو بنویس و نگه دار. آرزوهات رو. حتی اگه به نظرت دست نیافتی میان. بعد میبینی که چقدر جالب به مرور زمان به واقعیت تبدیل میشن. من خودم نتیجه گرفتما ! واقعن جواب میده.
البته اینا آرزو نبود. یعنی من خودم واقعن دوست دارم خونه سیصد چهارصد متری بخرم؛ نه صد متری ! ولی توی این پست سعی کردم واقع بین باشم.
راحله @
تو بخونی نخونی فرقی نداره. بهرحال هیچ حسی بهت دست نمیده. چون فقط یک حس داری، اونم اوق زدنه. لول
null @
مخصوصا حاجی. من روی حاجی تعصب ویژه دارم.
حاجی @
بنظر خودم هم ناراحت کننده نبود. نمیدونم چرا اینجوری شدن اینا. یه دوستی داشتم توی دوره دبیرستان، دوست صمیمی هم بودیم اتفاقن. توی دفتر عقایدم زیر سوال: "دوست دارید چقدر زندگی کنید" نوشت سی سال. اون موقع بهش گفتم چرا انقدر کم... گفت بنظرم کافیه همینقدر.
خلاصه متاسفانه همون سال مریض شد و سال بعدش فوت کرد. میخوام بگم همیشه از زندگی زیاد بخواه. نه دقیقن همونقدر که میخوای. چون معمولا خدا یه ذره از سر و وته آرزوهامون میزنه و بهمون تحویلشون میده.
سلام
پاسخحذفسلام میلاد جان ، چند روز پیش وقتی عکسم رو توی اون سایت دیدم حس خوبی بهم دست نداد اون چین چروک های صورتم و حتی اون نگاهم با آدم حرف میزد و می گفت قراره توی این 20 سال چی بکشم ، منم به فکر فرو برد ، خیلی زیاد و تو خوب تونستی پستش کنی ، از نوشتت خوشم اومد با من که خوب ارتباط برقرار کرد
پاسخحذفاونوقت اولین بچت چجوری میدونی پسره؟؟:))))
میلاد از کامنتی که برای حاجی هم گذاشتی حسابی متاثر شدم
می دونی توی اون عکسی که توی فیس بوک شر کردم چی اذیتم می کرد ؟ اون برق چشمام که انگار بهم می گفت بعضی چیزا هستن که حتی اگه 42 سالتم بشه فراموش نمیشن
پاسخحذفمـ ـهـ ـسـ ـا @
پاسخحذفدوسـِت دارم
پیشاپیش یا پساپس تولدت رو تبریک میگم
پاسخحذفیادم بود اردیبهشتی هستی اما روز تولدت رو فراموش کرده بودم.
20 سال آینده خودمون!!!! اولش ترسناکه حتی نگاه کردن به عکسمون ... چه خوب که این نامه رو نوشتی فکر کنم همه ی ما باید یه همچین نامه ای به خودمون در 20 سال آینده بنویسیم و بعد ببینیم چقدر درست از آب دراومده
خیالت جمع من اگر بخوام به کسی تیکه بندازنم نه به حاجی کار دارم نه به سایر پسرای اینجا که روشون غیرت داری، فقط و فقط خودت ولاغیر !!! لوول
پاسخحذفکلاً خیلی جالبه بحث کردن باهات و سر به سرت گذاشتن :دی جوری که مرا تا به این حد شور رو اشتیاق تا کنون نبوده است :دی ((: کلاً پای ِ خوبی واسه کل کل هستی، کم نمییاری، خوشم میاد :دی
راستی مطالعات رو افزایش دادی؟؟ یادم میاد نیاز به مطالعه داشتی :دی:دی لوول
فرناز @
پاسخحذفاول اینکه تا یادم نرفته بگم وبلاگت مشکل داره ! او روز نیم ساعت تایپ کردم همش پرید. (یادم میرفت بگم)
اما در مورد اون سایته... حق با توئه. اول که دیدم گفتم بابا این که من نیستم ! بعد که بیشتر فکر کردم دیدم در واقعیت قطعن از این هم بیشتر با امروزم فرق خواهم داشت !
*اولین بچه هم جرات نداره دختر باشه.
مـ ـهـ ـسـ ـا @
از این افه ها نیا که اصلن بت نمیاد! شک دارم کلن با پدیده ای بنام گریه آشنا باشی. اون کامنت لوس دومیت هم خودت پاک کن تا خلع درجه نشدی.
دوشیزه (متولد اسفند) @
آره. فکر جالبیه. من یه بار همچین کاریو واسه یک سال آینده کردم. نتیجه خیلی جالب بود. از زمین تا آسمون فرق داشت ! دیگه چه برسه به بیست سال! قصد دارم این نامه رو تا بیست و هشتم کامل کنم بعد مهرو مومش کنم بزارم 20 سال دیگه اگه هنوز زنده بودم بازش کنم.
null @
لووول ! اون که به مطالعه نیاز داشت تو بودیااا، ه من ! با اون تزهای فضاییت !
ولی خوشم اومد بدجور زدم تو پرت. حالت رفت تو قوطی اساسی. ! لووول (آیکون یک آدم سادیسمی)
حالا ببین دیگه اگه بخوای بهم تیکه بندازی چه قشقری(درسته؟) راه بندازم ! لووول
رو که رو نیست سنگ پا قزوینه ماشالااااا!!!
پاسخحذفخیلی بابا روت زیاده ، خوبه آخرش اکثریت طرف من بودنا، پس مثل پسرای خوب خودت برو مطالعهت رو افزایش بده :دی اصلاً میدونی چرا نمایشگاه کتاب درست در همین زمان برگزار شده؟ چون آقایون اون پست رو خوندن و به این نتیجه رسیدن که میلاد واقعاً به مطالعه احتیاج داره و هرچه سریع تر باید بره کتاب بخره :دی :دی
تو زدی تو پر من؟؟ دیدم کی تو پر کی زده بود که طرف قاطی کرده بود، نه خدائیش با خودت دیگه رو راست باش :دی
آره به زبان عامیانه اون موقعی که بهت تیکه بندازم چه کولی بازیای دربیاری دیگه :دی لووول
........
حالا اینا همه به کنار، سر اون پستت که در مورد چادر بود که دیگه کمآورده بودی دیگه، اعتراف کن، من به روی خودم نمیارم :دی :دی
از اونجایی که پیداست بچه ماها همه از بچه تو کوچیکتر میشن ، اما فکر نکن که بچت میتونه به بچه ما زور بگه ها من خودم قراره به پسرم فنون دفاع شخصی رو یاد بدم :D
پاسخحذفده بار خواستم کامنت بذارم، این پیغلم رو داد:
پاسخحذفـــــــــــــــــــــــــ
متأسفیم، ما قادر به انجام درخواست شما نمی باشيم.
هنگام ارائه گزارش اين خطا به پشتيبانی Blogger يا از طريق گروه راهنمای Blogger، لطفاً:
* درصورت بروز این خطا، شرح دهید در حال چه کاری بودید.
* کد خطای زير و اطلاعات اضافی را ارائه کنيد.
bX-fh6cn9
اطلاعات بیشتر
blogID: 4641415564313460584
host: www.blogger.com
postID: 4804863491332541749
uri: /comment-iframe.do
اين اطلاعات به شما در شناخت مشکل خاص شما و حل آن کمک می کند! برای مشکل ايجاد شده پوزش می طلبيم.
یافتن راهنما
توجه کنید آیا فرد دیگری هم این مشکل را دارد: جستجو کنید گروه راهنمای Blogger را برای bX-fh6cn9
اگر برای این جستجو به نتیجه ای دست نیافتید، می توانید موضوع جدیدی را شروع کنید. لطفاً bX-fh6cn9 را در پیام خود ذکر کنی
ـــــــــــــــــــــــــــ
حالا هم نمیدونم میذاره یا نه. اول اینکه من متنها و فیلمهایی رو که توی زمان در دسترس حرکت میکنند رو دوست دارم. نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک. دوست داشتم این متن رو.
دوم اینکه تولدت خیلی خیلی مبارک. ایشالا همیشه شاد باشی.
انقدر ها هم زبان آلمانی بد نیست! فقط در همین حد بد است که حال آدم را بد می کند!!
پاسخحذفکادویی ها را راست می گویید. بعضی چیزها هیچ وقت تغییر نمی کند.
تولدتان هم مبارک.
ان شالله اگه بیست سال دیگه این نامه رو بخونی می فهمی که چقدر حدسیاتت درست بوده
پاسخحذفیعنی یک تست کاملا روانشناسیه به نظرم
شما با شناخت کاملی که از خودت داری خودت رو می سنجی
به نظرم خیلی عالیه
kheili bahal bud vali kami tarsnake adam 40 o khurdeii salesh beshe ha!
پاسخحذفاین نظر توسط نویسنده حذف شده است.
پاسخحذفوقتي مي خوندم بغضم گرفت
پاسخحذفنمي دونم تا حالا چندين و چند بار به آينده م فكر كردم
و اينكه اون زمان چه احساس و نظري در مورد اون چيزي كه بودم دارم و چقدر تبديل شدم به چيزي كه هميشه ازش فراري بودم
شايد اون زمان خيلي چيزا برام پيش پا افتاده و خيلي هيجانات و آرزوهام مسخره به نظر بياد ( درست مثل الانم نسبت به چند سال پيش) و نمي دونم چقدر تاسف و حسرت دارم نسبت به چيزي كه مي خواستم اما نشد و گاهي حتي ندونستم كه واقعاً چي مي خوام
و اين تبديل شده به وسواس در لحظه،وسواس در ارتباط با آدمها وسواس تو دوست داشتن ،وسواس در كلمه ها بيانش، وسواس در آرزو كردن،وسواس در خواستن و ... و در نهايت حقيقت اينه كه تن مي ديم به همون روال اجباري اين دنيا و زندگي هاي شايد متوسط يا .. نمي دونم!
ايده ت خيلي زيبا بود
نامه قشنگي هم به خودت نوشتي :-)
شخصاً شايد جرئت نكنم نامه خودم به خودم رو چند سال ديگه بخونم . دل شيري داري
زيبا نوشتي اثر گذار...
راستي
تولدت هم مبارك پيشاپيش
هر چند هميشه كادوي بابا ها مثل همه،اما اميدارم تا 20 سال ديگه بچه ها خلاق تر بشن
چرا از زنت و این که اون چه جور آدمیه حرفی نزدی؟؟
پاسخحذفخیلی جالب بود . این آینده چیزیه که خودت دوست داری یا اجتناب ناپذیره ؟ اگر اجتناب ناپذیره بد به نظر نمیاد . خوبه .
پاسخحذفHappY birthday to you milad ,I wish you all the best and hope all your dreams come true
پاسخحذفBe happy :)
null @
پاسخحذفلووول الان شناختمت ! تو همون موجود استثنایی هستی که توی چادر "خوش تیپ" بودی؟؟ نظر منو که خودت میدونی دیگه
فرناز @
اتفاقن از اونجایی که کاملن پیداست ! بچه شما از بچه همه ما ها بزرگتر خواهند بود یحتمل. لوول
میثم اللهداد @
سلامت باشی حاجی. شما که اوستایی بگو این مشکل از کجاس. بگو تا حلش کنیم حاجی.
خانوم جیغ! @
کادویی ها یک نمونه هستن فقط. دوس داشتم یه مثال دیگه از چیزهای ثابت میزدم. متاسفانه فراموش کردم.
یابو @
خب شخصا" علاقمندم که درست نباشه. زندگی قابل پیش بیی اصلا" جذاب نیست.
Sheyda @
یادم میاد توی چهارده سالگی، بیست و پنج سالگی برام وحشتناک و خیلی خیلی دور بود. ولی به چشم برهم زدنی اومد و رفت... این هم مث اون.
حیاط خلوت @
دقیقا همینی که گفتی درست بود. همه ما تقلا میکنیم که به آرزوهامون برسیم، ولی بجز یه عده کم، بقیه روی همون مسیر معمولی حرکت میکنیم در حالی که توی ذهنمون چیزهای دیگه میگذره. در واقع خیلی از آدما وقتی به خودشون میان که به مقصد اشتباهی رسیدن. من این افق خیلی معمولی رو برای خودم ترسیم کردم تا دچار توهم نشم.
در مورد خلاقیت بچه ها من هم امیدوارم.
Atefeh @
راستش ترسی از نوشتنش نداشتم، ولی حقیقت اینه که بنظرم اصلن قابل پیش بینی نیست. برای همین ننوشتم.
هاD @
بله هادی جان. قطعا" همه ما دوس داریم توی اون سن و سال موقعیت خیلی خیلی بهتری داشته باشیم. من سعی کردم زندگی یه آدم معمولی رو برای آینده خودم مجسم کنم. شاید برای فرار از این آینده.
تینا @
thanks tina jan. lool
آخييييييييييييييي
پاسخحذففكرشو بكن اون روز بچه هاي من دارن با بچه هاي تو كل كل مي كنن:)
من تولد مي خوام
پاسخحذفخودتو به كوچه علي چپ نزن
پاشو يه پستي آهنگي چيزي بذار يه حالي كنيم
ميلاد جان
پاسخحذفدلمون پوسيد آخه اين قانونهاي قرون وسطايي دست ما رو بسته گفتيم بيايم اينجا يه كم تولد بگيريم عقدمون رو خالي كنيم
ای بابا
پاسخحذفچی شد پس این پست ؟
منم تولد می خوام
نترس بابا بدون کیک هم راضی هستیم
:)))
قشنگ بود پستت . ولی اسم خودت که عربیه مرد مومن :))
پاسخحذفتولدت را از صمیم قلب تبریک میگم امیدوارم صدهزارمین پستت توی تخته شاسی رو خودم بیام برات کامنت بذارم
:)))
زروان ازلی @
پاسخحذفیعنی میزنم این روز تولدی لهت میکم هاا!
میلاد کاملن فارسیه. برو شاهنامه رو بخون!
دلم خواست منم این جوری بنویسم، خیلی جالب بود
پاسخحذفاصلا هم دپ زدن نداشت و کاملا هم باحال بود
ایشالله همون روز من برات یه کادوی متفاوت میگیرم
.
.
باز هم تولدت خیلی مبارک