نامه‏ای به خودم در "هزار و چهارصد و نه"


دیدن سایتی که عکس بیست سال آینده مخاطبینش را نشان می‏دهد (لینک)، مرا بفکر نوشتن این نامه انداخت. بعد از دیدن عکس، احساس کردم که با خودم در چهل و شش سالگی خیلی غریبه هستم. پس برای کم کردن این فاصله نامه‏ای به خودم نوشتم. نامه‏ای که بیست و هشتم اردیبهشت 1409 دوباره میخوانمش. "البته با فرض اینکه تا آن زمان هنوز زنده باشم."

سلام.
راستش برای نوشتن یا ننوشتن این نامه خیلی با خودم کلنجار رفتم. قبول کن کار سختی بود. نوشتن برای کسی که کاملا" تو را میشناسد و تو فقط تصور محوی از او در ذهنت داری، کار سختیست. یک جورهایی حس «جودی ابوت» را دارم وقتی برای «بابالنگ دراز» نامه مینوشت. من ولی، آنقدر ها هم از تو بی خبر نیستم. فقط زمانی –به اندازه بیست سال کذایی- از تو دور افتاده‏ام. یعنی از همین الان که چشمانم به مانیتور و این برنامه وورد 2007 خیره شده و انگشتانم روی کیبورد میلغزد، تا همین الان که تو پاکت را باز کرده‏ای و مشغول خواندن شده‏ای. همین قدر از تو دور افتاده‏ام. زمانی به اندازه بیست سال، که خوب میدانم الان داری توی دلت میگویی "به چشم بر هم زدنی گذشت." میخواهم امروز یک سطل آب یخ بریزم روی سرت. امروز، تصورات امروز خودم را از امروز ِ تو با تو درمیان خواهم گذاشت. خوب میدانم که چشمانت اشکبار خواهد شد. می دانم که تصوراتم با واقعیت امروز تو، فرق‏های زیادی دارند، شاید از زمین تا آسمان.

اول از همه از مادرم بگو. نمیدانم یادت هست یانه. در دنیا هیچ چیز بیشتر از او برایم مهم نیست. تو را به خدا نگو که لحظه‏ای فراموشش کردی. نگو که در خلال این سفر بیست ساله، جایی گمش کردی. که اگر گمش کرده باشی، همه چیزت را برباد داده‏ای. نگو که از گل نازک‏تر به او گفتی. نگو که دلش را شکستی. من دوست دارم امروز که اینها را میخوانی، مادرم هم همین نزدیک خودت باشد. دوست دارم با هم بخوانید این نامه را. بالاخره من هم حقی به گردن تو دارم.
بگذار ببینم! تو امروز لابد برای خودت تشکیل خانواده داده‏ای! مگرنه؟ من فکر میکنم که ده-پانزده سالی میشود که ازدواج کرده‏ای. نتیجه‏اش هم یک پسر و یک دختر. به گمانم فرزند ارشدت باید پسر باشد. لابد الان دوره راهنمایی است و موهایی سیخ سیخی ِ مشکی دارد، مثل بچگی‏های خودت. لابد تنبل است و بزور باید از پای تلویزیون و کامپیوتر بلندش کنی. ولی هیچ وقت فکر نکن همیشه تنبل میماند. شاید او هم روزی مثل خودت مجبور شود مسئولیتی بیش از آنچه تحملش دارد را قبول کند. پس لطفا" با او هم مهربان باش. میدانم یک دختر هم داری. دختر هرچه لوس‏تر، شیرین‏تر. او هم باید دبستانی باشد. نمیدانم اسمشان را چه گذاشتی، ولی هرچه هست، نامیست ایرانی. راستی! حتما" امروز برای تولدت تدارک دیده‏اند. زودتر نامه را بخوان و تمام کن که باید بروی کادوهایت را باز کنی. البته زیاد هیجان زده نباش. بگذار بهت بگویم کادوهایت چیست: یک پیراهن مردانه به رنگ سال، یک ادکلن، یک تیشرت ساده برای استفاده توی خانه و یک جفت جوراب. حقیقت تلخیست، ولی بعضی چیزها در طول زمان ثابت می‏مانند. مثل کادو‏هایی که پدرها از فرزندانشان می‏گیرند.
من فکر میکنم امروز که این نامه را میخوانی، وزنت طبیعتا" بالا رفته. باید حدود نود یا شاید صد کیلویی باشی. موهایت را کم پشت میبینم. دور شقیقه‏هایت هم لابد سفید شده. ولی خوب میدانم که تو هم موهایت را رنگ کرده‏ای. ببین این همه ملت را مسخره کردی و بهشان خندیدی، دیدی آخرش سر خودت هم آمد؟
حالا که نطقمان باز شده، از دوستانت بگو. بگو همان‏ها هستند که من میشناختم؟ خوب میدانم که امروز دوستانت افراد متاهلی هستند که بچه‏هایشان هم بازی ِ بچه‏هایت هستند و وقتی به خانه‏شان میروی در مورد نرخ زمین و اجاره خانه حرف میزنید. زن‏هایتان هم در آشپزخانه همینطور که هویج و خیار را برای تهیه سالاد پوست می‏گیرند غیبت میکنند. بالاخره اینها طبیعیست. ببین من از الان هم پیش‏بینی میکنم. همه همینطور هستیم. بعضی چیزها در طول زمان ثابت می‏ماند.
حرف از زمین و ملک و خانه شد. بگو ببینم توانستی در این مملکت خانه آبرومندی بخری؟ خب من فکر میکنم که با هر بدبختی‏ای هم که بوده خریده‏ای. من به تو افتخار می‏کنم! حدس میزنم امروز در آپارتمان صد و ده بیست متری‏ات نشسته‏ای و نامه را میخوانی. اگر خانه را به انتخاب خودت خریده باشی، حتما" یک جای آرام را انتخاب کرده‏ای. ولو پرت و دور افتاده. خوب میدانم که آخر هفته‏ها هم به باغچه کوچکت میروی و گلهایت را آب میدهی. فردا هم لابد طبق معمول شلوار جین و تی شرتت را میپوشی و میروی سرکار. بعید می دانم تا آخر عمر هیچوقت "رسمی پوش" شوی. بعضی چیزها هیچوقت در آدم عوض نمیشوند. ثابت می‏مانند.
احتمالا شرکتی هم براه انداخته‏ای که مشاوره تبلیغاتی ارائه میدهد. فضای آرامی دارد و تعدادی هم پرسنل داری. با شناختی که از تو دارم، حدس میزنم یک کسب و کار دیگر هم کنار این کارت داری. کاری مثل فروش کیف و کفش‏های اورجینال که همیشه دوست داشتی داشته باشی. خلاصه خوب میدانم که حسابی سر شلوغ هستی. برای همین زیاد مزاحمت نمیشوم.

حرف آخر اینکه، خوب می‏دانم بعضی از اینهایی که الان دوروبر من هستند، امروز که این نامه را میخوانی، سالهاست که به سفر ابدی رفته‏اند. خوب میدانم الان افرادی کنارم هستند که شاید سالهاست در حسرت فقط یک بار دیگر دیدنشان میسوزی. من سعی میکنم امروز، وجودشان را بهتر درک کنم. سعی میکنم بیشتر دوستشان بدارم. تمام تلاشم را میکنم که موقع خواندن این نامه به من انگ جهالت نزنی.  که نگویی فرصت سوزی کردم. که نگویی جوان و خام بودم و قدر شان را ندانستم. میخواهم بدانی که من از امروز به پست بودن این دنیا واقف بوده‏ام! فقط بدان که گاهی اوقات واقعا" گریزی نیست. باید همراه شد. باید مثل دنیا پست بود. من از این بابت بسیار متاسفم. میخواهم بدانی که امروز، چیزی که بیشتر از همه عذابم می‏دهد، همین جمله آخر است. همین "پستی ِ اجباری"
خب دیگر وقت خداحافظیست.
خوب نیست که بیش از این دنیاهایمان قاطی شوند. تو هم که باید بروی شمع‏های چهل و شش سالگی‏ات را فوت کنی.
حالا برو ای چهل و شش سالگی!
ای بیم ساده‏ی آشنا
تا تو دوباره باز آیی
من هم دوباره عاشق خواهم شد.



+ موزیک پیشنهادی:
(Meditating Over a Photo (Mahsa Vahdat and Mighty Sam Mcclain

43 comments:

  1. دوست داشتم بگم WoOooOOoow ... عالی بود ...

    پاسخحذف
  2. ببخشید من فضولی کردم خوندم بعد کامنت هم گذاشتم، اونم به عنوان ِ نفر اول !

    ولی هر چقدرم جلوی خودتو بگیری، نمی‏تونی واسه بعضی نوشته‏ها کامنت نذاری ! مثل ِ الان ِ من

    جالبه، من هیچ وقت حوصله‏ی خوندن ِ نوشته‏های طولانی رو نداشتم، ولی اون قدر روون می نویسی که جمله‏ی قبلی ِ نوشته‏ت آدمو درگیر کنه که ادامه‏ش رو هم بخونه

    پاسخحذف
  3. سلام میلاد جان فکر نمی کنی یه خورده تو بچه دار شدن عجله کری؟ ولی جدی خیلی جالب بود چون مطمئنم به اون سن رسیم همه می گیم چرا قدر دورو بریامون رو ندونستیم اونایی که فوت کردت و دیگه نیستن. و واقعا دل آدم گاهی برای یه لحظه دیدن دوستا و آشناهای قدیمی لک میزنه. کاش این فرصت بود که بعد از چند سال همه همدیگر رو می دییم. کاش ترس از غرور و تعصب میذاشت که همه کسایی که ازشون ناراحتیم یا اونا از ما ناراحتن کینه ها رو دور بریزیم

    پاسخحذف
  4. عالی بود .
    قلمتون حرف نداره میلاد جان .

    پاسخحذف
  5. سلام وبلاگ خوبی دارین
    لذت بردم
    لینکتان کردم.به من هم سر بزنید.
    هوووووووووووق

    پاسخحذف
  6. حاجی خونه ما اومدی از جنبش قهوه ای حرف بزن.
    این جنبش تا وقتی ما زنده باشیم زنده می مونه.
    اسم دخترتم حتما ایرانی بزار فقط تهمینه نباشه.تهمینه رو من قبلا رزرو کردم.
    تو برنامه های چهل و شش سالگیت فالوده بستنی ننه رحیمه یادت نرفته باشه.اگه من تا اون موقع قند و دیابت نگرفته باشم دوتا فالوده بستنی رو حتما میزنم

    پاسخحذف
  7. lمریم طباطباییMay 11, 2010 01:49 AM

    فکر قشنگی بود این نوشتن به خود.... ما هر روز به عبارتی چیزهاییو به خودمون تفدیم می کنیم و از خودمون می گیریم... با دقیقه به دقیقه ی انتخابهامون. تصورت از آیندت باز تصویر روشنی بود... امیدوارم به آرزوهات برسی و همیشه در اونها زندگی کنی و به خاطر موندنشون تلاش کنی. امیدوارم خواسته های بلند از یادمون نره و بدونیم همیشه ناشناختگیها ما رو یه جایه این جاده غافلگیر می کنن. ایشاللا همیشه مثه الان با خودت روراست باشی... تولدت مبارک

    پاسخحذف
  8. null @
    تخته شاسی یه جور مخدر قوی داره. امتحان اول کافیه که تا آخر خط بری. خوش اومدی. حالا فقط یادت باشه پسرایی که اینجا هستن همشون عین داداشای من میمونن. روشون تعصب دارم. تیکه میکه نندازی که قاطی میکنم. لووول

    مژده @
    زوود؟ همچین هم زود نیست ها. 46 سالمه ! چارسال دیگه میشه پنجاه سالم. اصلن دوس ندارم انقدر پیر بشم که بچه هام زمون جوونی خجالت بکشن بعنوان پدر معرفیم کنن ! البته اینا فقط تصورات منه. همونطور که گفتم ممکنه با واقعیت هزار درجه فرق داشته باشه.

    مستر افشین @
    ممنون مستر. خوبی از خودتونه آقا.

    r.n @
    میخوام امشب براتون قصه بگم.. های های های (آیکون حاج منصور) لول / مرسی که سر زدی

    رضا @
    حاجی این پیش بینی ها یه بخشی هم داشت که دوستامو پیش بینی کرده بودم. تو هم جزوشون بودی. بعد تصمیم گرفتم برای کوتاه شدن عریضه توی یه پست دیگه بنویسمش. در ضمن اون موقع احتمالن باید بریم آش و حلیم بخوریم حاجی. پیرمرد و چه به فالوده بستنی.

    پاسخحذف
  9. بابا این چی بود، من و کرد عینهو مادر فولادزره.. به خدا اگه ازت بگذرم با این ناامیدی که من و دچارش کردی..

    اقا من یادمه پونزده سالم بود می خواستم واسه بیست و پنج سالگیم نامه بنویسم.. انقد امروز و فردا کردم که بیست و پنج سالم اومد و رفت!

    یادمه اما که اون موقع خیال می کردم بیست و پنج سالگی دوسه سالی هست که ازدواج کرده م و یه بچه ی یه ساله اینا دارم!

    زهی خیال باطل!

    پاسخحذف
  10. سلام وبلاگ خوبی دارین
    لذت بردم
    لینکتان کردم.به من هم سر بزنید.
    هوووووووووووق

    پاسخحذف
  11. من اول نظرات رو خوندم ديدم بيشتريا دپ زدن...من نميخونمش ديگه

    پاسخحذف
  12. نه بابا :دی نمی‏دونستم دیگه تا این حد! حالا من یه چیزی گفتم، شکسته نفسی‏ام قدیما خوب چیزی بوده الانا رو خبر ندارم ((:

    باشه چون توئی سعی خودمو می‏کنم، ولی فقط سعی می‏کنم :دی

    مرسی ... باشد که همینجوری خوش بیام :دی

    پاسخحذف
  13. اتفاقا دپ زدن نداره...چرا باید دپ بزنین وقتی این پست رو بخونین.من که عمرا از این جور چیزا ناراحت شم.اون موقع من 47 سالمه.....سه سال تا پنجاه سالگی.....نیم قرن.


    من همیشه حداکثر عمری که برای خودم قائل بودم پنجاه بوده.یعنی فک میکنم خیلی که عمر بکنم دیگه پنجاه و تمام/وگذ نه قبلش حتما سکته رو زدم.

    پاسخحذف
  14. حاجی همون خط اول رو ببین. "بفکر" غلطه باید جدا باشه حتما "به فکر"-- "سختیست رو باید بنویسی "سختی ست"
    حاجی خیلی خوب مینویسی ها.دیگه نه از غلط املایی خبری هست نه از تغییر سبک نوشته وسط متن.میخوای ویراستارا رو از کار بیکار کنی؟

    پاسخحذف
  15. مـ ـهـ ـسـ ـاMay 11, 2010 03:39 AM

    بیشتر از همه ی نوشته هات روم تأثیر گذاشت

    بیشتر از بیشتر نوشته هایی که تا حالا خوندم

    خودمو گذاشتم جای می لاد 46 ساله

    یا مهسای 42 ساله

    که وقتی داره اینا رو میخونه چه حسی میشه

    مطمـــئنم که صورتش خیـس ِ خیس میشه

    تا آخرش خودمو نگه داشتم

    ولی وقتی پاراگراف آخرو خوندمو تصور کردم

    ...

    واقعاً نتونستم خودمو کنترل کنم

    دلم میخواست سرمو میذاشتم رو میز و یه دل سیـــر...

    چون تحمل هر چیزی رو دارم ،، ولی این آخریه خیلی سخته...

    عــــالی نوشته بودی می لاد

    پاسخحذف
  16. مریم طباطبایی @
    با در نظر گرفتن اینکه در طول بیست سال آدم چقدر میتونه تغییر کنه، و با علم به اینکه حتا جسم آدم هم کاملن عوض شده، پس نامه نگاری زیاد عجیب نیست. بنظرم میتونه یک پل ارتباطی بین دو زمان باشه. قطعا زمانی به آدم کمک میکنه که جایگاه و موقعیتش رو بهتر بشناسه. ممنون که خوندی.

    کرو @
    خب کرو بعضی ها معتقدن نوشت یک سری قدرت جادویی داره. خود من بارها امتحان کردم.
    میگن چیزهایی رو که میخوای بهشون برسی رو بنویس و نگه دار. آرزوهات رو. حتی اگه به نظرت دست نیافتی میان. بعد میبینی که چقدر جالب به مرور زمان به واقعیت تبدیل میشن. من خودم نتیجه گرفتما ! واقعن جواب میده.
    البته اینا آرزو نبود. یعنی من خودم واقعن دوست دارم خونه سیصد چهارصد متری بخرم؛ نه صد متری ! ولی توی این پست سعی کردم واقع بین باشم.

    راحله @
    تو بخونی نخونی فرقی نداره. بهرحال هیچ حسی بهت دست نمیده. چون فقط یک حس داری، اونم اوق زدنه. لول

    null @
    مخصوصا حاجی. من روی حاجی تعصب ویژه دارم.

    حاجی @
    بنظر خودم هم ناراحت کننده نبود. نمیدونم چرا اینجوری شدن اینا. یه دوستی داشتم توی دوره دبیرستان، دوست صمیمی هم بودیم اتفاقن. توی دفتر عقایدم زیر سوال: "دوست دارید چقدر زندگی کنید" نوشت سی سال. اون موقع بهش گفتم چرا انقدر کم... گفت بنظرم کافیه همینقدر.
    خلاصه متاسفانه همون سال مریض شد و سال بعدش فوت کرد. میخوام بگم همیشه از زندگی زیاد بخواه. نه دقیقن همونقدر که میخوای. چون معمولا خدا یه ذره از سر و وته آرزوهامون میزنه و بهمون تحویلشون میده.

    پاسخحذف
  17. سلام میلاد جان ، چند روز پیش وقتی عکسم رو توی اون سایت دیدم حس خوبی بهم دست نداد اون چین چروک های صورتم و حتی اون نگاهم با آدم حرف میزد و می گفت قراره توی این 20 سال چی بکشم ، منم به فکر فرو برد ، خیلی زیاد و تو خوب تونستی پستش کنی ، از نوشتت خوشم اومد با من که خوب ارتباط برقرار کرد


    اونوقت اولین بچت چجوری میدونی پسره؟؟:))))

    میلاد از کامنتی که برای حاجی هم گذاشتی حسابی متاثر شدم

    پاسخحذف
  18. می دونی توی اون عکسی که توی فیس بوک شر کردم چی اذیتم می کرد ؟ اون برق چشمام که انگار بهم می گفت بعضی چیزا هستن که حتی اگه 42 سالتم بشه فراموش نمیشن

    پاسخحذف
  19. مـ ـهـ ـسـ ـا @

    دوسـِت دارم

    پاسخحذف
  20. پیشاپیش یا پساپس تولدت رو تبریک میگم
    یادم بود اردیبهشتی هستی اما روز تولدت رو فراموش کرده بودم.


    20 سال آینده خودمون!!!! اولش ترسناکه حتی نگاه کردن به عکسمون ... چه خوب که این نامه رو نوشتی فکر کنم همه ی ما باید یه همچین نامه ای به خودمون در 20 سال آینده بنویسیم و بعد ببینیم چقدر درست از آب دراومده

    پاسخحذف
  21. خیالت جمع من اگر بخوام به کسی تیکه بندازنم نه به حاجی کار دارم نه به سایر پسرای اینجا که روشون غیرت داری، فقط و فقط خودت ولاغیر !!! لوول

    کلاً خیلی جالبه بحث کردن باهات و سر به سرت گذاشتن :دی جوری که مرا تا به این حد شور رو اشتیاق تا کنون نبوده است :دی ((: کلاً پای ِ خوبی واسه کل کل هستی، کم نمی‏یاری، خوشم میاد :دی

    راستی مطالعات رو افزایش دادی؟؟ یادم میاد نیاز به مطالعه داشتی :دی:دی لوول

    پاسخحذف
  22. فرناز @
    اول اینکه تا یادم نرفته بگم وبلاگت مشکل داره ! او روز نیم ساعت تایپ کردم همش پرید. (یادم میرفت بگم)
    اما در مورد اون سایته... حق با توئه. اول که دیدم گفتم بابا این که من نیستم ! بعد که بیشتر فکر کردم دیدم در واقعیت قطعن از این هم بیشتر با امروزم فرق خواهم داشت !
    *اولین بچه هم جرات نداره دختر باشه.

    مـ ـهـ ـسـ ـا @
    از این افه ها نیا که اصلن بت نمیاد! شک دارم کلن با پدیده ای بنام گریه آشنا باشی. اون کامنت لوس دومیت هم خودت پاک کن تا خلع درجه نشدی.

    دوشیزه (متولد اسفند) @
    آره. فکر جالبیه. من یه بار همچین کاریو واسه یک سال آینده کردم. نتیجه خیلی جالب بود. از زمین تا آسمون فرق داشت ! دیگه چه برسه به بیست سال! قصد دارم این نامه رو تا بیست و هشتم کامل کنم بعد مهرو مومش کنم بزارم 20 سال دیگه اگه هنوز زنده بودم بازش کنم.

    null @
    لووول ! اون که به مطالعه نیاز داشت تو بودیااا، ه من ! با اون تزهای فضاییت !
    ولی خوشم اومد بدجور زدم تو پرت. حالت رفت تو قوطی اساسی. ! لووول (آیکون یک آدم سادیسمی)
    حالا ببین دیگه اگه بخوای بهم تیکه بندازی چه قشقری(درسته؟) راه بندازم ! لووول

    پاسخحذف
  23. رو که رو نیست سنگ پا قزوینه ماشالااااا!!!

    خیلی بابا روت زیاده ، خوبه آخرش اکثریت طرف من بودنا، پس مثل پسرای خوب خودت برو مطالعه‏ت رو افزایش بده :دی اصلاً می‏دونی چرا نمایشگاه کتاب درست در همین زمان برگزار شده؟ چون آقایون اون پست رو خوندن و به این نتیجه رسیدن که میلاد واقعاً به مطالعه احتیاج داره و هرچه سریع تر باید بره کتاب بخره :دی :دی

    تو زدی تو پر من؟؟ دیدم کی تو پر کی زده بود که طرف قاطی کرده بود، نه خدائیش با خودت دیگه رو راست باش :دی

    آره به زبان عامیانه اون موقعی که بهت تیکه بندازم چه کولی بازی‏ای دربیاری دیگه :دی لووول

    ........
    حالا اینا همه به کنار، سر اون پستت که در مورد چادر بود که دیگه کم‏آورده بودی دیگه، اعتراف کن، من به روی خودم نمیارم :دی :دی

    پاسخحذف
  24. از اونجایی که پیداست بچه ماها همه از بچه تو کوچیکتر میشن ، اما فکر نکن که بچت میتونه به بچه ما زور بگه ها من خودم قراره به پسرم فنون دفاع شخصی رو یاد بدم :D

    پاسخحذف
  25. ده بار خواستم کامنت بذارم، این پیغلم رو داد:
    ـــــــــــــــــــــــــ
    متأسفیم، ما قادر به انجام درخواست شما نمی باشيم.

    هنگام ارائه گزارش اين خطا به پشتيبانی Blogger يا از طريق گروه راهنمای Blogger، لطفاً:

    * درصورت بروز این خطا، شرح دهید در حال چه کاری بودید.
    * کد خطای زير و اطلاعات اضافی را ارائه کنيد.

    bX-fh6cn9
    اطلاعات بیشتر
    blogID: 4641415564313460584
    host: www.blogger.com
    postID: 4804863491332541749
    uri: /comment-iframe.do

    اين اطلاعات به شما در شناخت مشکل خاص شما و حل آن کمک می کند! برای مشکل ايجاد شده پوزش می طلبيم.
    یافتن راهنما

    توجه کنید آیا فرد دیگری هم این مشکل را دارد: جستجو کنید گروه راهنمای Blogger را برای bX-fh6cn9
    اگر برای این جستجو به نتیجه ای دست نیافتید، می توانید موضوع جدیدی را شروع کنید. لطفاً bX-fh6cn9 را در پیام خود ذکر کنی
    ـــــــــــــــــــــــــــ

    حالا هم نمی‌دونم می‌ذاره یا نه. اول این‌که من متن‌ها و فیلم‌هایی رو که توی زمان در دسترس حرکت می‌کنند رو دوست دارم. نه خیلی دور و نه خیلی نزدیک. دوست داشتم این متن رو.
    دوم این‌که تولدت خیلی خیلی مبارک. ایشالا همیشه شاد باشی.

    پاسخحذف
  26. انقدر ها هم زبان آلمانی بد نیست! فقط در همین حد بد است که حال آدم را بد می کند!!
    کادویی ها را راست می گویید. بعضی چیزها هیچ وقت تغییر نمی کند.
    تولدتان هم مبارک.

    پاسخحذف
  27. ان شالله اگه بیست سال دیگه این نامه رو بخونی می فهمی که چقدر حدسیاتت درست بوده

    یعنی یک تست کاملا روانشناسیه به نظرم

    شما با شناخت کاملی که از خودت داری خودت رو می سنجی
    به نظرم خیلی عالیه

    پاسخحذف
  28. kheili bahal bud vali kami tarsnake adam 40 o khurdeii salesh beshe ha!

    پاسخحذف
  29. این نظر توسط نویسنده حذف شده است.

    پاسخحذف
  30. وقتي مي خوندم بغضم گرفت
    نمي دونم تا حالا چندين و چند بار به آينده م فكر كردم
    و اينكه اون زمان چه احساس و نظري در مورد اون چيزي كه بودم دارم و چقدر تبديل شدم به چيزي كه هميشه ازش فراري بودم
    شايد اون زمان خيلي چيزا برام پيش پا افتاده و خيلي هيجانات و آرزوهام مسخره به نظر بياد ( درست مثل الانم نسبت به چند سال پيش) و نمي دونم چقدر تاسف و حسرت دارم نسبت به چيزي كه مي خواستم اما نشد و گاهي حتي ندونستم كه واقعاً چي مي خوام
    و اين تبديل شده به وسواس در لحظه،‌وسواس در ارتباط با آدمها وسواس تو دوست داشتن ،‌وسواس در كلمه ها بيانش،‌ وسواس در آرزو كردن،‌وسواس در خواستن و ... و در نهايت حقيقت اينه كه تن مي ديم به همون روال اجباري اين دنيا و زندگي هاي شايد متوسط يا .. نمي دونم!

    ايده ت خيلي زيبا بود
    نامه قشنگي هم به خودت نوشتي :-)
    شخصاً شايد جرئت نكنم نامه خودم به خودم رو چند سال ديگه بخونم . دل شيري داري
    زيبا نوشتي اثر گذار...


    راستي

    تولدت هم مبارك پيشاپيش
    هر چند هميشه كادوي بابا ها مثل همه،‌اما اميدارم تا 20 سال ديگه بچه ها خلاق تر بشن

    پاسخحذف
  31. چرا از زنت و این که اون چه جور آدمیه حرفی نزدی؟؟

    پاسخحذف
  32. خیلی جالب بود . این آینده چیزیه که خودت دوست داری یا اجتناب ناپذیره ؟ اگر اجتناب ناپذیره بد به نظر نمیاد . خوبه .

    پاسخحذف
  33. HappY birthday to you milad ,I wish you all the best and hope all your dreams come true

    Be happy :)

    پاسخحذف
  34. null @
    لووول الان شناختمت ! تو همون موجود استثنایی هستی که توی چادر "خوش تیپ" بودی؟؟ نظر منو که خودت میدونی دیگه

    فرناز @
    اتفاقن از اونجایی که کاملن پیداست ! بچه شما از بچه همه ما ها بزرگتر خواهند بود یحتمل. لوول

    میثم الله‌داد @
    سلامت باشی حاجی. شما که اوستایی بگو این مشکل از کجاس. بگو تا حلش کنیم حاجی.

    خانوم جیغ! @
    کادویی ها یک نمونه هستن فقط. دوس داشتم یه مثال دیگه از چیزهای ثابت میزدم. متاسفانه فراموش کردم.

    یابو @
    خب شخصا" علاقمندم که درست نباشه. زندگی قابل پیش بیی اصلا" جذاب نیست.

    Sheyda @
    یادم میاد توی چهارده سالگی، بیست و پنج سالگی برام وحشتناک و خیلی خیلی دور بود. ولی به چشم برهم زدنی اومد و رفت... این هم مث اون.

    حیاط خلوت @
    دقیقا همینی که گفتی درست بود. همه ما تقلا میکنیم که به آرزوهامون برسیم، ولی بجز یه عده کم، بقیه روی همون مسیر معمولی حرکت میکنیم در حالی که توی ذهنمون چیزهای دیگه میگذره. در واقع خیلی از آدما وقتی به خودشون میان که به مقصد اشتباهی رسیدن. من این افق خیلی معمولی رو برای خودم ترسیم کردم تا دچار توهم نشم.
    در مورد خلاقیت بچه ها من هم امیدوارم.

    Atefeh @
    راستش ترسی از نوشتنش نداشتم، ولی حقیقت اینه که بنظرم اصلن قابل پیش بینی نیست. برای همین ننوشتم.

    هاD @
    بله هادی جان. قطعا" همه ما دوس داریم توی اون سن و سال موقعیت خیلی خیلی بهتری داشته باشیم. من سعی کردم زندگی یه آدم معمولی رو برای آینده خودم مجسم کنم. شاید برای فرار از این آینده.

    تینا @
    thanks tina jan. lool

    پاسخحذف
  35. آخييييييييييييييي
    فكرشو بكن اون روز بچه هاي من دارن با بچه هاي تو كل كل مي كنن:)

    پاسخحذف
  36. من تولد مي خوام
    خودتو به كوچه علي چپ نزن
    پاشو يه پستي آهنگي چيزي بذار يه حالي كنيم

    پاسخحذف
  37. ميلاد جان
    دلمون پوسيد آخه اين قانونهاي قرون وسطايي دست ما رو بسته گفتيم بيايم اينجا يه كم تولد بگيريم عقدمون رو خالي كنيم

    پاسخحذف
  38. ای بابا
    چی شد پس این پست ؟
    منم تولد می خوام
    نترس بابا بدون کیک هم راضی هستیم
    :)))

    پاسخحذف
  39. قشنگ بود پستت . ولی اسم خودت که عربیه مرد مومن :))
    تولدت را از صمیم قلب تبریک میگم امیدوارم صدهزارمین پستت توی تخته شاسی رو خودم بیام برات کامنت بذارم
    :)))

    پاسخحذف
  40. زروان ازلی @
    یعنی میزنم این روز تولدی لهت میکم هاا!
    میلاد کاملن فارسیه. برو شاهنامه رو بخون!

    پاسخحذف
  41. داریوش در حالی که متفکرانه بلاگ رو میخونهMay 18, 2010 12:42 AM

    دلم خواست منم این جوری بنویسم، خیلی جالب بود
    اصلا هم دپ زدن نداشت و کاملا هم باحال بود
    ایشالله همون روز من برات یه کادوی متفاوت میگیرم
    .
    .
    باز هم تولدت خیلی مبارک

    پاسخحذف

راهنمایی :
می توانید با انتخاب گزینه " نام/آدرس اینترنتی " نظر خود را منتشر کنید.
اگر آدرس اینترنتی ندارید، جایش را خالی بگذارید.
اگر هم آدرس اینترنتی و هم نام ندارید، گزینه ناشناس را انتخاب کنید.