حتما" شما هم اینروزها، تبلیغات گسترده شهرداری را در رابطه با جشنواره لالهها دیدهاید. تقریبا خیابانی در تهران پیدا نمیکنید که چند تا از این بیلبوردها و بنرهای تبلیغات این جشنواره در آن به چشم نخورد. اگر یک حساب کتاب ساده هم که بکنید، متوجه میشوید با احتساب هزینه حداقلی 70-80 هزار تومانی برای چاپ و نصب هرکدام از این بنرها (تازه بدون در نظر گرفتن هزینه اجاره فضا) و ضرب این رقم در تعداد میادین و خیابانهای تهران، یک رقم نجومی فقط برای تبلیغات چاپی این جشنواره هزینه شده. حالا اگر این هزینهها را اضافه بکنید به رقم سرسام آور هزینههای پخش تبلیغات رادیو و تلویزیونی، نتیجهاش میشود یک رقم خیلی بزرگ، عددی که برای ساختن یک باغ گل بزرگ و همیشگی وسط شهر تهران کفایت میکند! ولی اگر میخواهید بدانید چرا این باغ گل (!) که توسط «سازمــان زیباســـازی شـــــهر تهـــران» تبلیغ میشود، بجای تهران باید در توابع شهرستان «گچسر» ساخته (یا به عبارت بهتر اجاره) شود، ادامه ماجرا را بخوانید.
دیروز، ما هم همراه با خانواده، تحت تاثیر همین تبلیغات گستره شهرداری بار و بندیل رو بستیم و راه افتادیم تا این جشنواره بزرگ را از نزدیک ببینیم. باید اعتراف کنم که انصافا" این آقایون هرکاری که بلد نباشن، تبلیغات رو خوب بلدن. این موضوع رو از شلوغی بیش از حد جاده چالوس فهمیدیم.
از شلوغی جاده همین قدر بدونین که مسیری که بطور عادی نهایتا یک ساعت با تهران فاصله داشت رو شش-هفت ساعته طی کردیم. پیش خودمون میگفتیم اشکال نداره، حتمن ارزشش رو داره. به عشق دیدن لالهها، این آهنگ رو (+) با صدای بلند گوش میدادیم و باهاش میخوندیم... میدونی دل بی قراره، لاله لاله لاله لاله !
...
حوالی ساعت 5 عصر بود که از ازدحام جمعیت کنار خیابون متوجه شدیم که انگار به محل مورد نظر نزدیک شدیم. طی یک عمل متحیرالعقول در میان بهت و فحش جماعت حاضر، یک جای خالی کنار خیابون رو قاپ زدم و ماشین رو پارک کردم. از اینجا تا محل نمایشگاه، حدود بیست دقیقهای پیاده روی بود. البته درب ورودی دقیقن کنار جاده بود، ولی خب توی اون شرایط واقعا" نمیشد به امید اینکه جلوتر هم جای پارک پیدا بشه رفت. بنابراین پیه 20 دیقه پیاده روی رو هم به تنمان مالیدیم. فکر دیدن منظرهای بدیع از یک دشت پر از لاله، مثل خوره به جانمان افتاده بود. همینطوری که در امتداد جاده چالوس قدم میزدم، فکر میکردم که "آخه توی این محیط کوهستانی مگه چقدر زمین مسطح هست که بخوان همچین جشنواره ای با این عظمت توش برپا کنن؟!" بهر حال تصمیم گرفته بودیم هرطور شده بریم و ببینیم.
حوالی ساعت 5 عصر بود که از ازدحام جمعیت کنار خیابون متوجه شدیم که انگار به محل مورد نظر نزدیک شدیم. طی یک عمل متحیرالعقول در میان بهت و فحش جماعت حاضر، یک جای خالی کنار خیابون رو قاپ زدم و ماشین رو پارک کردم. از اینجا تا محل نمایشگاه، حدود بیست دقیقهای پیاده روی بود. البته درب ورودی دقیقن کنار جاده بود، ولی خب توی اون شرایط واقعا" نمیشد به امید اینکه جلوتر هم جای پارک پیدا بشه رفت. بنابراین پیه 20 دیقه پیاده روی رو هم به تنمان مالیدیم. فکر دیدن منظرهای بدیع از یک دشت پر از لاله، مثل خوره به جانمان افتاده بود. همینطوری که در امتداد جاده چالوس قدم میزدم، فکر میکردم که "آخه توی این محیط کوهستانی مگه چقدر زمین مسطح هست که بخوان همچین جشنواره ای با این عظمت توش برپا کنن؟!" بهر حال تصمیم گرفته بودیم هرطور شده بریم و ببینیم.
و بالاخره رسیدیم! اون هم ساعت 5.30 عصر.
...
مکانی بود، شاید به اندازه یک زمین فوتبال، ولی نه در اضلاعی منظم. دور تا دور نمایشگاه، فروشندگان ِ محلی بادکنک و بستنی و غنچههای لاله میفروختند. ملت هرجایی که میشد یک چیزی را فرو کرد، ماشینشان را جا داده بودند. همه چیز در نهایت بینظمی و آشفتگی و شلوغی. دوروبر نمایشگاه هم مادرانی بچشم میخوردند که بدلیل نبود سرویس بهداشتی، شومبول فرزندانشان را درآورده بودند و خلاصه مناظر بدیعی ایجاد شده بود.
خلاصه سرتان را درد نیاورم ، یک تکه زمین هفت-هشت ضلعی را در نظر بگیرید که بدون هیچ قاعده خاصی تقسیم بندی شده و هرگوشهاش یک نوع گل لاله کاشتهاند. بعضی از این گلها هنوز سالم هستند، خیلیهایشان هم پلاسیده شدهاند. ملت هم قطار شدهاند و از بین این باغچهها رد میشوند و از همه چیز عکس میگیرند. نگهبانها مرتب در سوتشان میدمند و ملت را از توی گلها «کیش» میدهند. کنار همین باغچهها، یک بساط کتاب فروشی هم راه انداختهاند که «فال حافظ» و «آموزش تاروت» میفروشد. کمی آنطرف تر، در فضایی که به عنوان پارکینگ استفاده میشود یک نفر یک دستگاه بستنی سازی گذاشته و در میان گرد و خاک ماشینها، بستنی قیفی را دانهای هزار تومان تحویل ملت میدهد.
مکانی بود، شاید به اندازه یک زمین فوتبال، ولی نه در اضلاعی منظم. دور تا دور نمایشگاه، فروشندگان ِ محلی بادکنک و بستنی و غنچههای لاله میفروختند. ملت هرجایی که میشد یک چیزی را فرو کرد، ماشینشان را جا داده بودند. همه چیز در نهایت بینظمی و آشفتگی و شلوغی. دوروبر نمایشگاه هم مادرانی بچشم میخوردند که بدلیل نبود سرویس بهداشتی، شومبول فرزندانشان را درآورده بودند و خلاصه مناظر بدیعی ایجاد شده بود.
خلاصه سرتان را درد نیاورم ، یک تکه زمین هفت-هشت ضلعی را در نظر بگیرید که بدون هیچ قاعده خاصی تقسیم بندی شده و هرگوشهاش یک نوع گل لاله کاشتهاند. بعضی از این گلها هنوز سالم هستند، خیلیهایشان هم پلاسیده شدهاند. ملت هم قطار شدهاند و از بین این باغچهها رد میشوند و از همه چیز عکس میگیرند. نگهبانها مرتب در سوتشان میدمند و ملت را از توی گلها «کیش» میدهند. کنار همین باغچهها، یک بساط کتاب فروشی هم راه انداختهاند که «فال حافظ» و «آموزش تاروت» میفروشد. کمی آنطرف تر، در فضایی که به عنوان پارکینگ استفاده میشود یک نفر یک دستگاه بستنی سازی گذاشته و در میان گرد و خاک ماشینها، بستنی قیفی را دانهای هزار تومان تحویل ملت میدهد.
بالاخره هرجوری که هست خودمان را از آن مهلکه نجات میدهیم و به خانه برمیگردیم. تلویزیون را روشن میکنیم. گزارش تصویری همان نمایشگاه پخش میشود، مناظر انقدر زیباست اگر خودم تا ساعاتی پیش آنجا نبودم عمرا" باور نمیکردم این تصاویر مربوط به همان خراب شده است. گزارشگر برنامه با بازدیدکنندگان مصاحبه میکند. خانومی که میگوید تازه از آمریکا برگشته، از کیفیت نمایشگاه تعریف و تمجید کرده و حس ذوق مرگ شدن به خودش گرفته. چند نفر بعدی هم همین نظر را دارند.
شب، توی رختخواب دراز کشیدهام و با خودم فکر میکنم که قبل از اینکه خودم بروم و ببینم، این تبلیغات چه تصوری از این نمایشگاه در ذهنم بسته بود ! یک دشت ِ پر از لاله، با زیباییهای فراوان. فکر میکنم که چه خوب شد که خودم رفتم، دیدم و یک تصور دروغی توی ذهنم باقی نماند. کمی که گذشت به آن هفتاد و خوردهای میلیون آدم فکر میکنم که هیچوقت این نمایشگاه را از نزدیک نمیبنند، ولی لابد از این همه تبلیغات و حرفهای امثال آن خانوم ِ تازه از فرنگ برگشته، فکر میکنند که آقای شهردار چه گلی به سرشان زده. که لابد گوشه ذهنشان بدون آنکه خودشان بفهمند، افتخاری دیگر برای آقای شهردار در انتخابات آینده ثبت شده.
و باز فکر میکنم آقای شهردار (و معاونینش) لابد با بودجهای معین دو راه داشتهاند: اولین راه اینکه باغ گل زیبایی در تهران بسازند و ملت آرام آرام و در طول سالها از آن بازدید کنند، و یا یک باغچه را در ناکجا آباد به مدت یکی دو هفته اجاره کنند و یک کمپین تبلیغاتی گسترده راه بیاندازند و همه بودجه را صرف تبلیغات کرده، گوش فلک را از واقعیتی که وجود ندارد پر کنند. این دومی هم «رایحه خوش خدمت» دارد، هم بسیار «زود بازده» است.
هنوز هم آهنگ لاله در گوشم نجوا میکند.. "میدونی دل بیقراره.. لاله لاله لاله لاله!"

خوب شد گفتی...
پاسخحذفاز گذاشتن یه عقده و داغ بزرگ بر کلکسیون زندگی مشترکمان جلوگیری کردی!!
عکس معرکه است!
توصیفاتتو الان دارم مجسم میکنم بد چیزی میده بیرون!!
چهرت دیدنی بوده هااااااااااا :)))))
پاسخحذفب تبلیغات تلویزیون نمیشه اعتماد کرد متاسفانه ، اون چیزی که در کشور ما و سیستم اش وجود نداره مدیریته ، متاسفانه مدیریت وجود نداره
درست یاد سفرهای استانی ا. ن افتادم واقعا برای کشورم متاسفم
حاجی عکس کار خودت بود مرحبا
پاسخحذففک کنم همش تقصیره گروه تی ام بود که این آهنگ رو خوندن و مسئولین رو به این فکر انداختن!!
پاسخحذفبه قول فرناز اون لحظه تو نمایشگاه خودت دیدنی تر بودی :)
پاسخحذفبه تبلیغات زیاد توی ایران هیچ وقت اعتماد نکن
فكر كنم بهترين قسمت اين بازديد همون آهنگ لاله بوده
پاسخحذفتو اين كشور هيچوقت اون چيزي كه ميگن اعتماد كردني نيست فقط ديدن راه قضاوته
میگم خوبه که من هیچ وقت اشتیاقی برای دیدن این جور جاها ندارم.شده که رفتم و دیدم ولی خیلی کم....بار خورده رفتم.
پاسخحذفتجربه م در این جور موارد میگه اگه اونجا بهترین باغ گل هم باشه هجوم مردمی که اونجا به فکر همه چیز هستند جز گل و زیبایی و طبیعت توی اون نمایشگاه فاتحه می خونه.درسته که مشکل به مدیران و برگزارکنندگان برمیگرده ولی خب خیلی از مناظر بدی که آدم توی این جورجاها میبینه ساخته دست بازدیدکنندگان محترمه که واسه پیک نیک میان این جورجاها.منتظرن یه جایی پیدا کنن فرش پهن کنن و بشینین گوشت بار بزارن و قلیون چاق کنن و تخمه بشکنن.طبیعت و گل و ایناها هم به دماغشون نیست و حداکثر استفاده ش واسه شون اینه که برن باهاشون عکس بگیرن و داغونشون کنن.از همه جای محیط طبیعی عم به عنوان مستراح استفاده کنن
بازم گول خوردی میلاد جان؟ عیبی نداره همه در حال سیاه شدیم به نوعی
پاسخحذفhttp://www.dourbin.net/albumdetail-fa-2046.html?pageNo=2
پاسخحذفآقا این عکساش زیاد بد نبودن :)
تووی پست جدیدم حضور داری.
پاسخحذفنمیدونم چــرا! : ))
اینها که تخصصشان سرکار گذاشتن ملت شهید پرور و همیشه در صحنه است
پاسخحذفاگه درست بود و یه باغ گل زیبا می دیدی باید تعجب می کردی
:))
پاسخحذفزود بازده نیست . چون مردم خیلی زود فراموش میکنن . کو تا 3 ، 4 سال دیگه .
پاسخحذفگفتی 5 رسیدی . تا خود گلها 20 دقیق راه بود . اما 5:30 رسیدی . اون ده دقیقهی این وس چی شد ؟
ضمناً مادرانی که دختر داشتن چی کار میکردن ؟ اونها که چیزی نداشتن که بندازن بیرون و ... استغفرالله :))
یه بنده خدایی میگفت اگر شاه برای کارهای عظیمی که توی مملکت میکرد به اندازه یه جوقی که اینا توی یه روستا میکشن تبلیغ میکرد الان اوضاع خیلی فرق میکرد
پاسخحذفا، آره تبلیغاشو از T.V دیدم همون جا یه بوهایی بردم که همش الکیه ها . اصولا عقل سلیم میگه که بر هر چیزی که زیادی تعریفشو میکنن باید شک کرد.
پاسخحذفولی اگه یک سوم مردمی که رفتن و از نزدیک دیدن مث شما اطلاع رسانی کنن دیگه همه آگاه میشن و اینا ... :)